تغييرات فکري و فلسفي در آموزش و پرورش
آموزش و پرورشِ معطوف به مشارکت و کنش گرايي
آموزش و پرورش ما به دنبال بزرگ نمايي ناتواني هاي دانش آموزان است. به جاي اين که ما توانايي هاي آن ها را تقويت کنيم، آنها را به حاشيه مي رانيم و در عوض دانش آموز را از ناحيه نقطه ضعف هايش مورد فشار، تحقير و حمله قرار مي دهيم.
اصول صحيح اين است که تمام افراد، بدون در نظر گرفتن ناتواني هايشان، داراي نيازهاي مشترکي مثل نياز به پذيرفته شدن در جمع همسالان، نياز به داشتن احساس تعلق و نياز به دوست يابي هستند که بايد برآورده و يا حداقل اين که به رسميت شناخته شوند. عموماً ما در کلاس هاي درس امنيت رواني دانش آموز را به دليل ناتواني هاي او در موارد خاصي مثل زبان انگليسي، رياضي و… دائماً به خطر مي اندازيم، در برابر يک نمره ضعيف دانش آموزي در يک درس او را به همراه والدينش به مدرسه احضار مي کنيم، جلسه تشکيل مي دهيم و آن قدر اين ضعف را بزرگ جلوه مي دهيم که توانايي و خلّاقيت او در ساير دروس به فراموشي سپرده مي شود. اين در حالي است که به کارگرفتن روش ها و شيوه هاي مستقيم در رفع ناتواني هاي دانش آموزان به پايدارتر شدنِ ضعف هاي آنان مي انجامد و اعتماد به نفس و قدرت ترميم ضعف در او کاهش مي يابد .
روش هاي غلطي مثل جداسازي دانش آموزان ضعيف و قوي و متوسط در مدارس، به کار گرفتن تعابيري براي آن ها که توصيف کننده بخش ضعيف شخصيت آن ها است، همگي ضربه سختي را به روند رشد آنها وارد مي کند. گاهي اوقات نظام رسمي آموزش ما فراموش مي کند که کلاس درس و تشکيلات مدرسه همگي براي کمک به رشد استعدادهاي دانش آموزان راه اندازي شده است نه براي سرکوب و تحقير و تنبيه آنان. اگر در کلاس درس امنيت و احساس راحتي از آنان سلب شود، نه تنها انگيزه اي براي مشارکت در شاگردان به وجود نمي آيد، بلکه آموزش هيچ کيفيتي نخواهد داشت.
آموزش وپرورش ما بايد به سمت تربيت شهرونداني آزاد و مسئول پيش برود. آموزشي که به توليد فرهنگ منجر مي شود، مخاطبان خود را به عناصري نقش آفرين و عمل کننده تبديل مي نمايد و از انزوا خارج مي سازد. در جامعه امروز ما هنوز روابط انساني متناسب با يک زندگي متوسط شهرنشين تعريف نشده است. اين مسأله در بين نوجوانان و جوانان جنس هاي مخالف حادتر جلوه مي کند. فرهنگ تعامل صحيح، ضرورتي است که بايد آموزش و پرورش ما به ساماندهي آن بپردازد.
آموزش و پرورشِ معطوف به فرآيند هاي جهاني شدن
تصور جزيره اي مستقل بودن در دنياي امروز تصوري ناممکن است. دانش آموزان ايراني از فرآيندهاي در حالِ جريانِ جهان منقطع هستند. آموزش وپرورش ما بايد آنان را متصل و مرتبط با سير نوين دنيا بپروراند. امروز موجوديت هر فرهنگ و هويتي در تعامل با ساير فرهنگ ها رسميت مي يابد. اين در حالي است که ذهنيت درست و واقع گرايانه اي در جوانان و نوجوانان ايراني نسبت به مقوله هايي چون «دنيا، فرهنگ ها، تمدن ها و …» وجود ندارد. يا ذهنيتي شيفته و بهت زده دارند و يا موضعي اتخاذ مي کنند که شبيه آن در برابر دشمن اتخاذ مي شود.
جوامع و انسان هايي که خواهان توسعه اند و مي خواهند توسعه يافته باقي بمانند؛ بايد در وهله اول، هنر به هم پيوستن و شيوه ارتباط با يکديگر را فرا گيرند. شکوفايي و کسب برتري، محتاج آموزش هاي دقيق، ظريف و درازمدت است. يکي از راه هاي مهم رشد و توسعه، معاشرت با ديگران است. در روند معاشرت، جوامع به ضعف هاي دروني خود پي مي برند و در عين حال به محاسن و مضار فرهنگ ها و نظام هاي اجتماعي ديگر آگاه مي شوند و اگر بخواهند و تصميم بگيرند، مي توانند در مسير رشد و بهبود، حرکت نمايند.
آموزش و پرورشِ معطوف به کيفي گرايي
رهيافت ديگر، نگرش کيفي به آموزش است. نبايد هدف اساسي از آموزش را به باد فراموشي سپرد. سمت وسوي کلان نظام آموزشي ما فراهم آوردنِ انسان هاي توسعه يافته و فکور و شهرونداني آزاد و مسئول است و دستيابي به اين مهم با نگاه نمره محور، کمّي و کنکوري به آموزش و پرورش فاصله اي بسيار زياد دارد. معيار مهم و اساسي که شايد بتواند در سنجش کيفيت آموزش رسمي مفيد باشد، ميزان مهارت ها و آمادگي هاي آنان براي زندگي فردي و اجتماعي است.
آموزش و پرورشِ معطوف به زندگي
بلوغ، خط پاياني نيست که انسان در يک سن معيني خودبه خود به آن برسد. بلکه يک فرآيند دائمي و حتي بي پايان است. بلوغ هدف اساسي تمامي افراد بشر است. بلوغ صرفاً هدف آموزش رسمي نيست.
آموزش براي زندگي در سراسر سال هاي زندگي مان ادامه دارد. آموزش وپرورشي مي تواند به توسعه يافتگي جامعه کمک کند که مخاطبان خود را براي زندگي در دنياي واقعي آماده سازد.
آموزش و پرورشي که شناخت و مهارت کافي براي مواجهه نوجوانان و جوانان در زندگي فراهم نياورد، کارآيي در پيشرفت و توسعه نخواهد داشت.
در مدرسه است که دانش آموزان بايد نحوه برخورد با ديگران، نوع رابطه و معاشرت با جنس مخالف، چگونگي شغل يابي، آمادگي هاي علمي، بهداشتي، روحي و رواني براي ازدواج و ده ها مسأله ديگري که در متن زندگي وجود دارد را بياموزند. کيفيت زندگي تنها به مدد آموزش و پرورشي قابل افزايش است که بين فضاي درون مدرسه با دنياي واقعيت ها ديوار نکشد. از همين رو، اصل بسيار مهم در آموزش و پرورش سازگار با توسعه، ارتباطِ دوجانبه بين محيط آموزش رسمي و محيط اجتماعي و نيز معطوف نمودن محتواي آموزش به نيازها و واقعيت هاي فرهنگي و اجتماعي است.
کودکي اساسي ترين دور زندگي انسان است. اين دوره، تدارکي براي زندگي مرحله بعد يعني بزرگ سالي نيست. اين که بچه امروز در آينده چگونه آدمي بشود، بيش از هر چيز به اين بستگي دارد که کودکي خود را چگونه گذرانده باشد؛ چه کساني در برداشتن نخستين گام هاي زندگي دست او را گرفته باشند و چه تجاربي از جهان پيرامون بر قلب و روح او حک شده باشد.
دنياي فکري و عاطفي دانش آموزان را نبايد در چارچوب فعاليت هاي کلاس محدود ساخت. اگر نهايت تلاش، صرف اين بشود که تمام ذخيره ي فکري و عاطفي بچه را جذب درس مي کنيم، زندگي او را تحمّل ناپذير ساخته ايم. بچه را نبايد به صورت بچه مدرسه اي ديد؛ چرا که او بالاتر و مهم تر از هر چيز انساني است با گستره وسيع و رنگارنگي از علائق، نيازها و آرزوها.
براي اين که دانش آموز، آدم به دردبخوري از کار درآيد، بايد قبل از هر چيز کاري کنيم که براي خود احترام قائل باشد؛ زيرا بدون اين احترام و بدون تحسين نيکي هاي وجود خود نمي تواند از کمال شخصيت و از خصوصيت تحمل ناپذيري چيزهايي که باعث تحقير آدمي مي شود
برخوردار گردد.
آموزش وپرورش ما بايد دانش آموزان را براي زندگي آماده کند. به طور مشخص آموزش و پرورش بايد جهت گيري آموزشي خود را علاوه بر اصولي که پيش مي رود به آموزش اين واقعيت ها نيز معطوف سازد:
– در جامعه چگونه با همنوعان خود کنار بيايند.
– در زندگي خود چگونه بخرند، بفروشند و معامله کنند.
– چگونه از حقوق خود دفاع کنند.
– چگونه با ادارات و سازمان ها تعامل برقرار کنند.
آموزش و پرورشِ معطوف به استعداد و تفاوت هاي فردي
استعدادها به مدت طولاني غيرقابل تشخيص مي مانند و معمولاً پس از نه يا ده سالگي است که آن ها را مي توان تمييز داد. بعضي استعدادها، مثلاً استعداد موسيقي و نقاشي، خيلي زود (در دوازده سالگي) تجلي مي کنند و بعضي ديگر، مثلاً استعداد براي رياضيات و علوم، تا پيش از چهارده سالگي ظاهر نمي شوند.
تشخيص استعدادها، تعيين ميزان آنها و تشخيص تفاوت هاي فردي در استعدادهاي مختلف، کار مربّيان و مشاوران راهنمايي تحصيلي و شغلي است. مربيان بايد پيش از اقدام به آموزش، استعدادهاي دانش آموزان اطلاع داشته باشند تا درس خود را بر توانايي هاي ذهني آن ها منطبق نمايند. اساس راهنمايي آموزشي نيز همين است که پيش از اقدام به راهنمايي، استعدادهاي دانش آموزان را شناسايي نمود و بعد آنها را به رشته هايي راهنمايي کرد که امکان موفقيت شان بيشتر است. اين عمل هم از اتلاف وقت و صرف هزينه هاي بيهوده جلوگيري خواهد کرد و هم مانع شکست افراد خواهد شد.
از طرفي بسياري از کودکان و دانش آموزان به دليل آن که در شرايط مناسبي براي شکوفايي استعدادهاي شان قرار نمي گيرند، رشدي نمي کنند. در آمريکا، طبق يک آمار منتشرشده، ايالت ماساچوست، هشتادوچهار مرتبه بيشتر از ايالت مي سي سي پي دانشمند دارد؛ زيرا شرايط زندگي براي رشد توانايي هاي ذهني، در ايالت اول مناسب تر از ايالت دوم است. بنابراين جاي ترديد وجود ندارد که شرايط محيطي و موقعيت زندگي، تمرين و ممارست مي تواند استعدادها را تغيير دهد. يکسان ديدنِ دانش آموزان از آن حيث که در برابر يک نوع آموزش به آنها، يک نوع بازدهي انتظار داشته باشيم، به منزله محدودکردن رشد استعدادهاي دروني آنان است.
توسعه در خود، تنوّع و گوناگوني را به همراه دارد. آموزش پويا، انسان ها را از يکسان بودن و يک نوع ديدن و يک جور انديشيدن خارج مي کند. به همين منظور کلاسِ درس مدلِ کوچک شده يک جامعه است. آيا بر يک جامعه مي توان قالب ذهني و رفتاري مشخصي تحميل کرد؟ بايد به تفاوت هاي فردي در کلاس هاي درس توجه داشت. چرا که تنها در صورت فراهم آوردن فضاي آزاد و فعال است که استعدادها و قابليت هاي دروني افراد مجال فعليت مي يابند.
بدون هيچ ترديدي، انسان ها ناهمسان اند و استعدادها و توانايي هاي مختلفي دارند. انسان ها يکسان خلق نشده اند. گذشته از اين، ما به هم افراد فرصت مساوي براي معلّم شدن نمي دهيم و تنها کساني را به شغل آموزگاري مي گماريم که از استعداد برخوردار بوده و آموزش کافي ديده باشند. همچنين عاقلانه و منصفانه نيست که يک معلّم، همه دانش آموزان را به يک شکل آموزش دهد. به قول ارسطو، عادلانه رفتار کردن با افراد نابرابر، بي عدالتي است. يک آموزش پويا با هر شيوه و روشي يادگيرندگان را از يکسان بودن، يک نوع ديدن و يک جور انديشيدن خارج مي کند. به همين منظور کلاس درس مدل کوچک شد يک جامعه است. آيا بر يک جامعه مي توان قالب ذهني و رفتاري مشخصي تحميل کرد؟ از اين رو، آموزش و پرورش نوين، از طريق ابزاري که با خود دارد، تفاوت ها و گوناگوني هاي دروني افراد را به رسميت مي شناسد و با فراهم آوردن شرايط مناسب، به استعدادهاي آنان مجال بروز و فعليت مي بخشد.
آموزش و پرورشِ معطوف به اصلاح فرهنگ اجتماعي
در ساده ترين تعريف، تاريخ شرح زندگي اجتماعي گذشته انسان است. تاريخ، سند هويت و نشان شخصيت يک ملت است. قواعد ناموزون اجتماعي و فرهنگي که بعضاً در تاريخ فرهنگ سياسي ما ايرانيان ريشه دارد، در حال بازتوليد است. هنوز رگه هاي عشيره گرايي و خويشاوندسالاري در دايره تعاملات اجتماعي ما ايرانيان حرف نخست را مي زند. به عنوان مثال فرهنگ و شيوه گفتاري که در بين ما ايرانيان همچنان بازتوليد مي شود و زايش هاي نوبه نو دارد، فرهنگ پوشيده گويي و در پرده سخن گفتن است.
ما هنوز با چيرگي و فربهي کفه احساسات در برابر لاغري عقلانيت تصميم مي گيريم، انتخاب مي کنيم و تأييد يا رد مي نماييم. هنوز ما ايرانيان با رگه هاي محسوس و ملموسي از آسان پذيري، نقد گريزي، انزواگزينيِ سياسي و تقديرگرايي در جامعه زندگي مي کنيم. هنوز به دنبال مرگِ مستبدان هستيم نه دفع روحيه استبدادپذيري در خودمان. هنوز روحيه پذيرش تغيير را در ملت مان نپرورانده ايم و با مقاومت در برابر نوشوندگي مواجه مي شويم.
اينها بخشي از موانع رفتاري و اخلاق اجتماعي و سياسي ما ايرانيان است که تنها يک راه علاج دارد و آن توجه به نهاد آموزش است.
آيا دقت کرده ايم که در ما ايرانيان چه تمايل بالايي براي «مطرح شدن» و «سري در سرها در آوردن» وجود دارد؟ در بسياري شهرها و شهرستان ها وقتي کسي از قوم و طايفه اي به پست يا مسئوليتي مي رسد، اغلب، اين حالت به منزله بيمه شدنِ آينده چندساله هم قبيله اي ها و هم طايفه اي هاي آن شخص به حساب مي آيد. به راستي چرا چنين است؟
پاسخ اين سؤال به دوران حسّاسي از عمر اشخاص برمي گردد که شخصيت افراد طي آن شکل مي گيرد، يعني دوران نوجواني و جواني. ما در مدارس فرهنگ تابعيت را مي آموزانيم و يازده سال از عمر اينان را که بايد در آزادانه ترين شرايط به جست وجو، چون و چرا، کنج کاوي و آزمون و خطا بپردازند، با الگوي «بنشين، ساکت شو، حرف نزن» سپري مي کنيم و هيچ گاه اجازه اي براي خوديابي به آنان نمي دهيم. از اين رو است که به محض دستيابي به يک فرصت، پُست، مسئوليت، امکانات و يا اختياراتي، بايد خودِ ارضا نشده شان را بازيابند.
وضعِ بدتر زماني است که اين گونه افراد از اختيارات و امکاناتي نظير مقام و منزلت يا ثروت نيز بي بهره باشند، در اين شرايط بايد خشونت، انزوا، انتحار و انواع هيجانات و رفتارهاي غيرقابل کنترل و پيش بيني ناپذير را از افراد انتظار داشت.
آموزش وپرورشِ سازگار با توسعه يافتگي، ارجحيت منافع ملي را بر منافع قومي و قبيله اي و باندي مي پروراند و نگاه ملّي و جهاني را جايگزين آن مي سازد. نوجوان و جوان برآمده از چنين آموزش و پرورشي رشد و پيشرفت کشورش را اولويت مي داند و گسترش چنين نگاهي است که نتيجه مي دهد. چرا که وقتي حسِّ وطن دوستي و ملّي گرايي از ابتدا شکل بگيرد، بازتاب اين نگاه به خود افراد برمي گردد.
نياز جامعه درحالِ توسعه اي چون ايران به آموزش و پرورشي است که در اصلاح قاعده مندي هاي نابسامان و ناموزونِ تاريخي که در خلقيات و فرهنگ عمومي ريشه دوانيده، بکوشد. جهت گيري محتواي درس ها و آموزش ها نبايد اين قاعده هاي رفتاري غلط را بازتوليد کند. متأسفانه دانش آموزان ايراني بعضاً در سنين پايين و حتي از اوايل مقطع راهنمايي ياد مي گيرند که براي موفقيت بايد پارتي داشت. چنين مسائلي نشانه ي بازتوليد قاعده مندي هاي غلط اجتماعي و تاريخي است که در مدارس ما تکرار مي شود و نسل هاي جديد را نيز در خود هضم مي کند.
آموزش و پرورشِ ما، چگونه مي تواند توسعه را سرعت ببخشد؟
آموزش وپرورش در صورت تحوّل و روزآمدي، بستر توسعه ي درون زا را فراهم مي آورد. چرا که هيچ نوع توسعه يافتگي، نوسازي، انقلاب و اصلاحاتي تا ابتدا در «اذهان» پرورانده نشود، به «عينيت» نمي رسد. توسعه همه جانبه بدون همراهي افکار و اذهان عمومي فرجامي نخواهد يافت. از سويي محوري ترين ابزارها و عوامل بسترساز براي يک تحوّل فکري و ذهني، نهاد آموزش است. چرا که رشد نهادهاي آموزشي و علمي زمينه ساز مشارکت بيشتر مردم در تحوّلات اجتماعي و اقتصادي است و در مردم نوعي قابليت و تحرک ذهني ايجاد کرده تا باورهاي مناسب توسعه انساني را پذيرفته و دروني سازند. از سويي اساسي ترين رسالت جوامعِ درحالِ گذار مانند ايران که در فرايند مدرنيزاسيون قرار دارند، توجه به تحوّل آفريني در نظام آموزشي است. نظام آموزشي است که سرمايه انساني بخش هاي مختلف جامعه را تأمين و تربيت مي کند و روحيات مناسب براي توسعه يافتگي را در فرد ايجاد مي کند.
متأسفانه هنوز ما نگاهي مصرفي و خدماتي به آموزش و پرورش داريم. در حالي که ارتباطي مستقيم بين آموزش وپرورش و ميزان کارايي و ابعاد مختلف توسعه وجود دارد. نظام آموزش و پرورشيِ رسمي کشور ما در صورت تحوّل خواهد توانست نقش حياتي و کليدي خود را در اين برهه حساس ايفا کند، اما آموزش و پرورش ما که در بطن خود تمايل بيشتري به نظام هاي آموزشي سنّتي دارد، از چه خصايصي برخوردار است که بايد مورد بازسازي و تحوّل واقع گردد؟
ـ آموزش و پرورش ما به دنبال تجليل است و آموزش مدرن به دنبال تحليل.
ـ آموزش و پرورش ما مي خواهد «آن چه هست» را «حفظ کند». حال آن که آموزش مدرن به دنبال آن است که آن چه هست را «تحوّل» ببخشد.
ـ آموزش و پرورش ما مقلّد و پيرو مي پروراند و آموزش مدرن، محقّق و پيشرو.
ـ آموزش و پرورش مدرن، دانش آموز را به جلو حرکت مي دهد و ما او را نگه مي داريم .
ـ آموزش و پرورش ما در تلاش است تا اين نسل با دنيا و جهان پيرامونش بيگانه باشد و از آن بگريزد و آموزش مدرن مي خواهد مخاطبانش «دنيا را بشناسند و با آن تعامل کنند».
ـ آموزش و پرورش ما نگاه دانش آموز را به گذشته خيره مي دارد و آموزش مدرن اين نگاه را به حال و آينده معطوف مي نمايد .
ـ آموزش و پرورش ما تشکيلاتي است تا همه را متحدالشکل، متحدالفکر، متحدالرأي و متحدالعقيده بسازد، حال آن که آموزش و پرورش مدرن امکانات مي دهد تا توانايي و ظرفيت هاي دروني افراد توسعه يابد و در تلاش است که هر انساني برابر با يک مفهوم جديد و تازه است.
ـ آموزش و پرورش ما فقط آن چه خود داريم را مطلق همه خوبي ها و برترين معرفي مي کند و آموزش مدرن مطلق نمي نگرد و آزادانديشي را مي آموزاند و نسبي انديشي را محقق مي سازد.
و دست آخر اين که هنوز ما به دنبال افزايش آمار قبولي دانش آموزان ايم، هنوز به جاي آنها فکر مي کنيم، براي آن ها تصميم مي گيريم و انتخاب مي کنيم. نقش و تأثيري که آموزش و پرورش در فراهم آوردن لوازم توسعه يافتگي همه جانبه ايفا مي کند با هيچ نهاد ديگري قابل مقايسه نيست. هسته اوليه مشارکت اجتماعي، مسؤليت پذيري، احترام و عمل به قانون، استقلال شخصيت، تفکر انتقادي و خلاقيت در آموزش و پرورش شکل مي گيرد.
ما آموزش و پرورش را نيز به تابعي از متغيرات و برآيندي از تأثيرات نهاد سياست و قدرت مبدل ساخته ايم در حالي که اگر خواهان ايفاي نقش اساسي و صحيح نظام آموزشي در فرايند توسعه يافتگي هستيم، بايد نهاد آموزش را برآيند عقلانيت و در خدمت ارتقاء تفکر انتقادي، رشد انگيزه هاي ملي و توسعه توانمندي هاي فردي و روحيه ابتکار و خلاقيت بدانيم.
منبع:وبلاگ مدرسه

