دانشآموزان را بمباران اطلاعاتي ميكنيم!
اشاره
دكتر صياد گلشن، دبير علوم اجتماعي شهرستان خوي، 10 سال متوالي سرگروه اين درس بوده است. او داراي 30 سال سابقة كار در آموزش و پرورش است. در سال 1342 در شهرستان مرند متولد شده، اما همه تحصيلات ابتدايي و متوسطة وي در خوي بوده است. داراي مدرك كارشناسي پژوهشگري اجتماعي از دانشگاه تهران، كارشناسي ارشد جمعيتشناسي از دانشگاه تهران و دكتراي جامعهشناسي مسائل اجتماعي ايران از دانشگاه علوم و تحقيقات تهران است.
وي علاوه بر تدريس علوم اجتماعي در دبيرستانهاي خوي، در دانشگاه فرهنگيان و مراكز آموزش عالي نيز علوم اجتماعي، جامعهشناسي، آمار و روش تحقيق تدريس ميكند.
آنچه در پي ميآيد حاصل گپ و گفتي است كه نشريه رشد آموزش علوم اجتماعي دوره بيستم شماره 2 با ايشان انجام داده است.
به نظر شما، آموزش علوم اجتماعي به دانشآموزان چه ضرورتي دارد؟ آيا اين آموزشها فقط براي رشتههاي علوم انساني ضرورت دارد يا براي دانشآموزان ساير رشتهها نيز ضروري است؟
*آموزش علوم اجتماعي يك ضرورت اساسي براي دانشآموزان است. وقتي ميخواهيم آموزش و پرورش را به لحاظ فلسفي يا به لحاظ تربيتي بررسي كنيم، از مهمترين ابعادش، تربيت اجتماعي است.
به اعتقاد من، هيچ جامعهاي نميتواند از آموزش اجتماعي بينياز باشد. واقعيت اين است كه اگر بخواهيم انسانيت انسان را در نظام آموزش و پرورش خودمان تحقق بخشيم، چارهاي جز توجه به ابعاد اجتماعي وجودي او نيست. چرا كه اگر اين تربيت اجتماعي نباشد، شكلگيري هيچيك از آن ابعاد وجودي تحقق پيدا نميكند؛ مثل شخصيت، اخلاق و هويت كه بدون توجه به مسائل اجتماعي به نحو مطلوب شكل نميگيرند.
بنده معتقدم، تربيت از فطرت، استعداد، طبيعت و آنچه انسان همراه خود دارد، مهمتر است و اگر تربيت درستي صورت نگيرد، هيچكدام محقق نميشود.
به همين دليل، آموزش علوم اجتماعي براي همة آحاد بشر براي همة پايهها و براي همة رشتهها ضروري است. اگر انسان پزشك، مهندس يا حقوقدان شود، اما آدم نشود، فايدهاي ندارد. جامعه بيشتر از آنكه به پزشك، مهندس، حقوقدان و… نياز داشته باشد، به انسانهايي نياز دارد كه انسانيت را بفهمند.
چه نوع آموزشهاي اجتماعي براي دانشآموزان ضرورت دارد؟ آيا كتابهاي فعلي مطالعات اجتماعي به اين آموزشها ميپردازند؟
*اين مهم است كه ما در علوم اجتماعي، چه چيزهايي بايد به بچهها آموزش دهيم. در اسناد بالادستي بر بحثهايي مثل هويت در ابعاد مختلف فردي، اجتماعي و ملي، آموزش شهروندي در ابعاد گوناگونش، و همچنين بر آموزش مهارتهاي اجتماعي، مثل مهارت برقراري ارتباط با ديگران، مشاركت اجتماعي، مشاركت مدني و مشاركت سياسي كه امروز در جامعة ما خيلي ضروري است و بايد آنها را به بچهها آموخت، تأكيد شده است. اما در محتواهايي كه در اين حوزهها براي دورة متوسطة دوم داريم، از اين نوع مهارتها كلاً غافليم. يعني شما هيچ كتابي را نمييابيد كه به اين مسائل پرداخته باشد. البته در دورة متوسطة اول به اين مهارتها خوب توجه شده است؛ مانند روح تعاون، روح مشاركت و زندگي خانوادگي كه در اين زمينهها بحثهاي خوبي شده است. اما در دورة متوسطة دوم ما به يك سلسله مفاهيم ذهني و انتزاعي روي آوردهايم؛ مثل جهان اجتماعي.
مفهومي كه اگر به جاي آن مفهوم جامعه را ميگذاشتيم، همة بچهها ميفهميدند. ما در كلاس درس يك سال دربارة جهان اجتماعي، انواع جهان اجتماعي، لايههاي آنها و تحولات آنها حرف ميزنيم و در آخر دانشآموزان خوب كلاس ما هم متوجه نميشوند كه اين جهان اجتماعي چيست. در حالي كه همة محتوا مربوط به انواع تحولات جوامع است و اين بحثها، بحثهايي عيني هستند و بچهها آنها را خوب ميفهمند. خروجي اين بحث چنين ميشود كه قريب به اتفاق دانشآموزان معتقدند،زبان من معلم را بهتر از زبان كتاب ميفهمند. دانشآموزان به من ميگويند اجازه بدهيد اين مطالبي كه شما به زبان خودتان ميگوييد،ما بنويسيم و نوشتهها را بخوانيم، ولي كتاب درسي را نخوانيم.
عذابآورتر سؤال دانشآموزان است كه پس از سه سال خواندن جامعهشناسي 1 و 2 و نظام جهاني كه متعلق به پيشدانشگاهي است، ميپرسند: آقا چرا جامعهشناسي ميخوانيم؟ آنها با اين سؤال ميخواهند بگويند كه اين مطالب به درد ما نميخورد.
دو واحد درس جامعهشناسي عمومي در دانشگاه، در رشتهاي مثل علوم قرآني كه در يك نيم سال 13 يا 14 جلسه دارد، موجب ميشود كه نيمي از دانشجويان اين كلاس به درس جامعهشناسي علاقهمند شوند بهطوري كه در مسير ادامة تحصيل در دورة كارشناسي ارشد، در رشتة جامعهشناسي درس ميخوانند.
چه بايد كرد؟
*نكتة اول اين است كه بايد مخاطبشناسي كنيم. يعني ببينيم كه دانشآموز ما براي تربيت اجتماعي مورد نظر ما، دنبال چيست؟ يك اصل تربيتي است كه ميگويد: «انسان به هر چيز كه احساس نياز كند، براي آموختنش تلاش ميكند.» ما گاه غافليم كه از دانشآموز دبيرستاني در كلاس يازدهم يا دوازدهم سؤال كنيم كه كدام مباحث اجتماعي را بيشتر نياز دارد.
از كتاب مثال بزنم. ما در كتاب قبلي جامعهشناسي يك، مربوط به پاية دوم رشتة علوم انساني كه تا سال 1389 تدريس ميشد، درسي دربارة انتخاب همسر داشتيم كه دربارة ملاكها،روشها و… انتخاب همسر بحث كرده بود. بچهها بهقدري به اين بحثها علاقمند بودند كه درسي را كه بايد يك جلسه ميگفتيم، سه يا چهار جلسه برايش وقت ميگذاشتيم، يا در كتاب مطالعات اجتماعي قبلي، بحثي با عنوان آسيبهاي گروهي داشتيم كه بچهها به عينه با اين آسيبها درگير بودند. وقتي اين بحثها مطرح ميشد، به قدري برايشان جذاب بود كه مجبور بوديم چند جلسه بيشتر با آنها كار كنيم. يا بحثي درباره ناسازگاري والدين و فرزندان داشتيم كه هرچند دوصفحه بيشتر نبود، ولي هم براي بچهها و هم براي اوليا جذاب و اثرگذار بود. تا آنجا كه برخي اوليا به من زنگ ميزدند و ميگفتند:«آقاي گلشني كاش از اول سال اين مباحث را براي بچهها ميگفتيد.» و من به آنها ميگفتم كه اين بخشي از كتاب درسي است كه تازه به آن رسيدهايم.
ما امسال كتاب سواد رسانهاي را داشتيم.بحثي بسيار ضروري بود كه گرچه در اجرا كار را خراب كرديم، اما باز خيلي مفيد بود. ابتدا گفته بودند دبيران علوم اجتماعي بايد كتاب سواد رسانهاي را تدريس كنند. اما در عمل هر معلمي كه كسر موظفي داشت، اين كتاب را تدريس ميكرد و با همه كاستيها در امر تدريس و انتقاداتي كه به محتواي كتاب وجود داشت، جذابترين درس بچهها بود. چون موضوع روز بود و همه با آن درگير هستند. در اين باره بود كه رسانهها و فضاي مجازي با زندگي ما چه كار ميكنند و حتي اوليا هم به اين بحث احساس نياز ميكنند. برخي از اوليا اين كتاب را قبل از بچههايشان ميخواندند. اينكه ميگويم نياز مخاطب، يعني همين. ما بايد بدانيم كه نياز مخاطبمان چيست و علوم اجتماعي بيايد به نيازهاي مخاطبان خود پاسخ دهد.
نكته دوم كه درباره كتابهاي درسي بايد بگويم، اين است كه كتابهاي ما به لحاظ ساختاري خيلي خوب شدهاند.
درس باتصوير شروع ميشودو بحث ورودي نقش مقدمه را دارد كه معمولاً با مثال همراه است. غالباً نيز چند فعاليت در آن گنجانده شده است. اما براي آنكه اين ساختار به خوبي پيش برود، لازم است مهارتهاي آموزشي مورد نياز اين محتوا مورد توجه قرار بگيرد. مثلاً گفته است تحقيق كنيد، در صورتي كه ما در هيچ كتابي تحقيق را به بچهها ياد ندادهايم و لازم است دانشآموز در سطح خودش با روش تحقيق آشنا باشد تا بتواند اين فعاليت را پوشش دهد.
يا در پايان هر درس صفحه سفيدي وجود دارد كه دانشآموز بايد قسمتهاي «مفاهيم كليدي».«خلاصه كنيد» و «آنچه آموختيد»را در آن بنويسد. در حالي كه نوشتن اين سه نكته نيازمند يادگيري سه مهارت متفاوت است. برخي همكاران ما هم در اين بخش مشكل دارند، چه برسد به دانشآموز.
يعني دبير ما خودش خلاصهبرداري بلد نيست.
معلم ما بايد مهارتهاي يادگيري را به بچهها ياد بدهد. يكي از نقصهاي نظام تربيت معلم ما همين است كه معلم ما مهارتهاي يادگيري را بلدنيست و فقط فكر ميكند مطلب و محتوا را بايد در كلاس گفت، بدون اينكه توجه كند دانشآموز چگونه بايد اين كار را ياد بگيرد. من وقتي مدير مدرسه بودم مدرسه موفقي داشتيم. يكي از دلايلش اين بود كه همكاران را وادار ميكردم روشهاي يادگيري درسشان را به بچهها ياد بدهند. آنجا بود كه فهميدم معلمان چقدر در روشهاي يادگيري مشكل دارند و شوراي معلمان مدرسه كارگاه روشهاي يادگيري شد. كمتر مدرسهاي اين كار را ميكند. در مجموعه ما افراد توانمندي بودند كه از تجارب آنها استفاده ميكرديم. از همكاران گروه روانشناسي كمك ميگرفتيم و از استادان دانشگاه دعوت ميكرديم كه به مدرسه بيايند و درباره روشهاي يادگيري در درسهايي مثل رياضي يا فيزيك براي همكاران ما صحبت كنند.
اين خيلي مهم است كه دانشآموز روش يادگيري هر درسي را بداند.
در اين صورت دانشآموز به سطح خودسنجي ميرسد و ميتواند اشكالات يادگيري خود را رفع كند. من به عنوان سرگروه علوم اجتماعي ميگويم كه بخش قابل توجهي از معلمان ما به اين فعاليتها توجه نميكنند. هر وقت كه بازديدي ميرويم، ميبينيم كه همين صفحه خالي آخر كه ميبايد با مفاهيم كليدي پرشود، خالي ميماند. اما در كلاس من همه بچهها اينها را كار كردهاند. متاسفانه آموزش علوم اجتماعي در خيلي از كلاسهاي ما به گفتن چند سوال و مشخص كردن پاسخ آنها از طرف معلم محدود شده است.
اگر دفتر كلاس را باز ميكنيد، ميبينيد نمرههاي دانشآموزان همه 19 يا 20 است، اما آنها سادهترين مفاهيم را بلد نيستند. در نتيجه ما بايد هم به معلمان و هم به دانشآموزان اين مهارتها را بياموزيم تا آموزش علوماجتماعي از كيفيت بيشتري برخوردار شود.
نكته ديگري كه ضروري ميبينم بر آن تاكيد كنم، اين است كه تلاش كنيم، سواد معلمان را به سوا مورد نياز آموزشي كتابهاي جامعهشناسي نزديك كنيم. بين اين دو خيلي فاصله هست و دورههاي ضمن خدمت هم پاسخگو نيستند. يعني هم زمان آنها و هم كيفيت دورهها معمولاً مناسب نيست. اكثر همكاران براي اخذ گواهي و نه براي يادگيري در اين دورهها شركت ميكنند. چون انگيزه يادگيري وجود ندارد.
امروزه در دنيا براي توانمندسازي حرفهاي معلمان، به يادگيري معلمان از يكديگر تاكيد ميشود. چون نه كلاس ميخواهد و نه زمان. ايجاد بستري براي اين كار ميتواند راهگشا باشد. فضاي مجازي يكي از بسترهاي مناسب براي اين كار است. ما امسال در تلگرام چهار كانال داشتيم: يك كانال كشوري براي جامعهشناسي(1)، كانال ديگري براي دبيران علوم اجتماعي استان آذربايجان غربي، دو كانال هم براي سرگروههاي درسي، خيلي از سوالهاي همكاران دراين كانالها مطرح و پاسخ داده ميشوند و همكاران از اين كانالها خيلي استفاده ميكنند. اگر چنين امكاني هم توسط مولفان كتابهاي درسي فراهم شود، يعني مديريتش را آنها داشته باشند، همه بحثها در راستاي آموزش علوم اجتماعي هدايت ميشود. ولي وقتي مولفان نيستند، گاه از اين هدفها دور ميشويم. به نظر من، مولفان كتابهاي درسي نبايد از نظرات معلمان غفلت كنند.
شما به عنوان معلم،چه تلاش يا روشي را براي بسط و جاانداختن مفاهيم ملموس و كاربردي كردن موضوعات و مفاهيم علوم اجتماعي در پيش گرفتهايد؟
من در آموزش علوم اجتماعي و مفاهيم آن، به مدلسازي خيلي معتقدم. هر درسي را كه به صورت مدل روي تابلو آوردهام، بچه خوب يادگرفتهاند. چون مفاهيم ذهني را عينيت ميبخشد. متاسفانه كتابهاي ما براساس روشهاي تدريس طراحي نشدهاند. من معلمي هستم كه هميشه از طرح درس استفاده ميكنم. اين به آموزش مطالب و تدريس خيلي كمك ميكند. در به كارگيري نرم افزارها و به تعبيري آموزش هوشمند، ما حتي در برخوردارترين مدارسمان با مشكل مواجه هستيم.
مشكل او از ديدگاه جامعهشناسي، تأخر فرهنگي است.
فناوري آمده، ولي ما طرز استفاده از آن را بلد نيستيم. معلمان ما رغبتي به استفاده از اين امكانات ندارند و دليل اصلياش نداشتن توانايي در توليد محتواي مورد نياز فناوري است.
مشكل دوم اين است كه در بسياري از موارد، دانشآموزان كلاسهايي را كه با استفاده از امكانات الكترونيكي استفاده ميكنند، جدي نميگيرند.
مثلا براي اينكه مفاهيم اجتماعي براي دانشآموزان جا بيفتد، ممكن است نشان دادن يك تصوير لازم باشد و معلم يك تصوير ارائه كند. اما دانشآموزان به جاي اينكه پيام تصوير را بگيرند،در خود تصوير ميمانند و پيام و محتوا را نميگيرند.
در پايان گفتگو دوست داريد به چه مسائل ديگري اشاره كنيد؟
* من دو سفر خارج از كشور داشتم كه هر دو خيلي مهم بودند. در اولين سفر عضو گروه اعزامي وزارت آموزش و پرورش به آسياي جنوبشرقي در رابطه با پروژه آموزشي جمعيت در ايران بودم كه با همكاري «صندوق جمعيت هلالاحمر» اجرايي شد.
در سفر دوم كه دو سال طول كشيد، در كشور امارات به عنوان معاون و مسئول آموزش دوره متوسطه مجتمع آموزشي شارجه خدمت كردم. اين سفر تجربههاي خوبي درخصوص مدارس آنجا براي من داشت. آنجا بود كه متوجه شدم، نظام آموزشي ما چقدر با نظام آموزشي كشورهاي ديگر متفاوت است.
در شارجه دانشآموزان ايراني كه از ساير مدارس به مدرسه ما منتقل ميشدند. دوام نميآوردند. اما دانشآموزاني كه از مدارس ما به مدارس ديگر منتقل ميشدند، از آن مدارس خيلي راضي بودند. چرا؟
چون در مدارس ما واقعا به دانشآموز فشار ميآيد هم به لحاظ محتواي آموزشي و هم به لحاظ فضاي عاطفي ـ رواني كه در مدارس ما حاكم است.
حجم محتواي آموزشي دانشآموزان مدارس ما در يك سال تحصيلي، معادل حجم محتواي آموزشي سه سال دانش آموزان مدارس ساير كشورهاست. ما بچهها را بمباران اطلاعاتي ميكنيم. حجم مطالب آموزشي ما خيلي زياد است.
از نظر عاطفي و رواني هم بر مدارس ما فضايي خشك حاكم است، در صورتي كه در مدارس ساير كشورها، ارتباط معلمان با دانش آموزان خيلي گرم و صميمي است.
گفتگو از نصرالله دادار

