در باره مدرسه

مهر بوي مهرباني مي‌دهد

جام جم آنلاين: مقابل در اصلي مدرسه غلغله‌اي برپاست. كيف‌ها و كوله‌هاي رنگي، كفش‌ها و كتاني‌هاي نو و براق، روپوش‌هاي اتو خورده و نگاه‌هاي نگران پدرها و مادرهايي كه آخرين توصيه‌ها را به فرزندان خود مي‌كنند: «خوراكي تو حتما بخور…» امروز روز دغدغه والدين و ساعت‌ها سرك كشيدن و دزدكي از لاي در آهني مدرسه كودكي را جستجو‌كردن است.

 

 

 

ﺳﺎلھﺎﺳﺖ روز ﺷﻜﻮﻓﻪھﺎ ﺑﻪ روز ﻛﺴﺎﻧﻲ ﻧﺎﻣﮕﺬاري ﺷﺪه ﻛﻪ ﺑﺮاي اوﻟﯿﻦ ﺑﺎر ﻗﺪم ﺑﻪ ﻓﻀﺎي آﻣﻮزش و ﭘﺮورش رﺳﻤﻲ ﻣﻲﮔﺬارﻧﺪ

ﻛﻮدﻛﺎن 6-7 ﺳﺎﻟﻪاي ﻛﻪ ﺳﺎلھﺎﺳﺖ ﻳﻚ روز زودﺗﺮ از ﺳﺎﻳﺮ داﻧﺶآﻣﻮزان ﺑﻪ ﻣﺪرﺳﻪ ﻣﻲروﻧﺪ و ﺑﺮاي آﻧﺎن ﺗﺸﺮﻳﻔﺎت وﻳﮋهاي ﺑﺮﮔﺰار

ﻣﻲﺷﻮد، ﺧﯿﺮﻣﻘﺪم، اھﺪاي ﮔﻞ، از زﻳﺮ ﻗﺮآن رد ﻛﺮدن و … ھﻤﻪ و ھﻤﻪ ﺑﺮاي ﻛﺎھﺶ اﺿﻄﺮاب ﻧﻮآﻣﻮزان ﺻﻮرت ﻣﻲﮔﯿﺮد.

ﺗﻠﺦ و ﺷﯿﺮﻳﻦ اوﻟﯿﻦ روز ﻣﺪرﺳﻪ

اﻣﺎ روزھﺎي دورﺗﺮ، ﭼﻨﯿﻦ ﻣﺮاﺳﻤﻲ ﺑﺮﮔﺰار ﻧﻤﻲﺷﺪ، ﻳﺎدﺗﺎن ﻣﻲآﻳﺪ؟ وﻗﺘﻲ روز اول ﻣﺪرﺳﻪ در ھﯿﺎھﻮ

و اﻧﺒﻮه ﻛﻼس ﭼﮫﺎرﻣﻲھﺎ و ﻛﻼس ﭘﻨﺠﻤﻲھﺎ ﮔﻢ ﺷﺪﻳﺪ و وﺣﺸﺖ ﺳﺮ ﺗﺎ ﭘﺎﻳﺘﺎن را ﮔﺮﻓﺖ؟

« وﻗﺘﻲ دﺳﺘﻢ از دﺳﺖ ﭘﺪرم ﺟﺪا ﺷﺪ، ﻳﻚ دﻓﻌﻪ ﻗﺎﻟﺐ ﺗﮫﻲ ﻛﺮدم، زﻣﺎن ﻣﺎ ﺗﻌﺪاد داﻧﺶآﻣﻮز ھﻢ

ﺧﯿﻠﻲ زﻳﺎدﺗﺮ از ﺣﺎﻻ ﺑﻮد. ﺑﺎ ﻣﻮج و ﻓﺸﺎر ﺟﻤﻌﯿﺖ ﺑﭽﻪھﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻳﻚ ﺳﺮ و ﮔﺮدن از ﻣﻦ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺑﻮدﻧﺪ از

در اﺻﻠﻲ ﻣﺪرﺳﻪ ﮔﺬﺷﺘﻢ و وارد ﺣﯿﺎط ﻣﺪرﺳﻪ ﺷﺪم. ﻳﺎدم ﻣﻲآﻳﺪ ﭼﻨﺪ ﺑﺎر ﭼﻨﺎن ﺗﻨﻪاي ﺑﻪ ﻣﻦ زدﻧﺪ

ﻛﻪ ﻧﺰدﻳﻚ ﺑﻮد ﺑﺎ ﻣﻐﺰ زﻣﯿﻦ ﺑﺨﻮرم، ﻛﻮﻟﻪ آﺑﻲ رﻧﮕﻢ آﻧﻘﺪر ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺑﻮد ﻛﻪ ﻧﻤﻲﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺗﻌﺎدﻟﻢ را ﺣﻔﻆ

ﻛﻨﻢ.»

« آﻧﻘﺪر اﺿﻄﺮاب داﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺧﻮاﺑﻢ ﻧﺒﺮد، آﻧﻘﺪر ﭘﮫﻠﻮ ﺑﻪ ﭘﮫﻠﻮ ﺷﺪم ﻛﻪ اﻧﮕﺎر ﻛﺎﺑﻮس ﻣﻲدﻳﺪم،

ﻛﺎﺑﻮس اﻳﻦ ﻛﻪ ﻣﻌﻠﻤﻤﺎن ﺳﺒﯿﻞھﺎي ﺳﯿﺎه و ﻛﻠﻔﺘﻲ دارد و ﺑﺎ ﭼﻮب ﺑﻠﻨﺪي ﺑﻪ ﻛﻒ دﺳﺖھﺎﻳﻤﺎن

ﻣﻲزﻧﺪ، آﺧﺮ داﻳﻲام ھﻤﯿﺸﻪ ﻣﻲﮔﻔﺖ ﻛﻪ در ﻣﺪرﺳﻪ ﺑﺎرھﺎ و ﺑﺎرھﺎ ﻛﺘﻚ ﺧﻮرده اﺳﺖ. ﺻﺒﺢ، زودﺗﺮ از

ﺑﻘﯿﻪ ﺑﯿﺪار ﺷﺪم، وﻗﺘﻲ ﻣﺎدرم ﺑﯿﺪار ﺷﺪ، دﻳﺪ ﻣﻦ دﺳﺖ و ﺻﻮرت ﻧﺸﺴﺘﻪ ﮔﻮﺷﻪ اﺗﺎق ﻛﺰ ﻛﺮدهام،

ﻛﻠﻲ ﺳﺮ ﺑﻪ ﺳﺮم ﮔﺬاﺷﺖ ﺗﺎ ﻳﺨﻢ ﺑﺎز ﺷﺪ و ﺑﺎ ﺑﻲاﺷﺘﮫﺎﻳﻲ ﭼﻨﺪ ﻟﻘﻤﻪ ﺻﺒﺤﺎﻧﻪ ﺧﻮردم و ﺑﺎ او راھﻲ

ﻣﺪرﺳﻪ ﺷﺪم. ﺑﺎ دﻳﺪن ﺻﺪھﺎ و ﺷﺎﻳﺪ در آن زﻣﺎن ﺣﺴﺎب و ﻛﺘﺎب ﻧﻤﻲداﻧﺴﺘﻢ ھﺰاران ﺑﭽﻪ ﻣﺜﻞ

ﺧﻮدم، ﺣﺴﺎﺑﻲ ھﯿﺠﺎن زده ﺷﺪم، اﻣﺎ ﻛﺎﺑﻮس ﺷﺐ ﻗﺒﻞ رھﺎﻳﻢ ﻧﻤﻲﻛﺮد، ﺗﻮ ﺷﯿﺶ و ﺑﺶ ﺑﻮدم ﻛﻪ

ﮔﺮﻳﻪ ﻛﻨﻢ ﻳﺎ ﻧﻜﻨﻢ ﻛﻪ ﺑﺎﻻﺧﺮه ﻣﺎدرم ﻣﺮا آرام ﺑﻪ داﺧﻞ ﻣﺪرﺳﻪ ھﻞ داد و از ﻣﻦ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﮔﺮﻓﺖ. ﺗﺎ

ﺧﻮاﺳﺘﻢ ﺻﺪاﻳﺶ ﻛﻨﻢ و ﻣﻠﺘﻤﺴﺎﻧﻪ ﺑﺨﻮاھﻢ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻪ داﺧﻞ ﺑﯿﺎﻳﺪ؛ دﺳﺘﻲ از ﭘﺸﺖ ﺑﻪ ﺳﺮم ﻛﺸﯿﺪه

ﺷﺪ و دﺳﺖھﺎي ﻛﻮﭼﻚ ﻣﻦ را ﮔﺮﻓﺖ، ﺧﺎﻧﻢ ﺟﻮاﻧﻲ ﺑﺎ ﻟﺐھﺎي ﺧﻨﺪان و ﻟﺤﻨﻲ ﻣﮫﺮﺑﺎن ﮔﻔﺖ: «ﭘﺲ

ﺣﺎﻣﺪ ﻛﻮﭼﻮﻟﻮ ﺗﻮﻳﻲ!» طﻮري واﻧﻤﻮد ﻛﺮد ﻛﻪ اﻧﮕﺎر ﻣﺮا ﻣﻲﺷﻨﺎﺳﺪ، ﺷﺎﻳﺪ ﺑﺎورﺗﺎن ﻧﺸﻮد ﺑﻪ 10 دﻗﯿﻘﻪ

ﻧﻜﺸﯿﺪ ﻛﻪ ﻧﻪﺗﻨﮫﺎ ﻣﻌﻠﻢ ﺳﺒﯿﻞ ﻛﻠﻔﺖ دﻳﺸﺐ ﻳﺎدم رﻓﺖ ﻛﻪ ﻓﺮاﻣﻮش ﻛﺮدم ﻣﺎدرم ﻧﮕﺮان ﺳﺮك

ﻣﻲﻛﺸﺪ و ﺗﺎ ظﮫﺮ ﭘﺸﺖ در ﻣﺪرﺳﻪ ﻧﺸﺴﺘﻪ و آﻳﻪاﻟﻜﺮﺳﻲ ﻣﻲﺧﻮاﻧﺪ ﺗﺎ ﻣﻦ ﺑﺮﮔﺮدم! ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺮادي

ﻣﻌﻠﻢ ﺟﻮان و ﺗﺤﺼﯿﻠﻜﺮدهاي ﺑﻮد ﻛﻪ ﺳﺎل 59 ﻣﻌﻠﻢ ﻛﻼس اول ﻣﻦ ﺑﻮد و ﺣﺎﻻ ﺳﺎلھﺎﺳﺖ ﺑﺎزﻧﺸﺴﺘﻪ

ﺷﺪه اﺳﺖ.»* * *

« از روز اول ﻣﺪرﺳﻪ ﺧﺎطﺮه ﺧﻮﺑﻲ ﻧﺪارم، ﭼﻮن آﻧﻘﺪر ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮدم ﻛﻪ 3 روز ﺑﻌﺪ آن ﺑﯿﻤﺎر ﺷﺪم و

ﻧﺘﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ ﻣﺪرﺳﻪ ﺑﺮوم. واﺑﺴﺘﮕﻲ زﻳﺎدي ﺑﻪ ﻣﺎدرم داﺷﺘﻢ، دوره ﭘﯿﺶدﺑﺴﺘﺎﻧﻲ ﻳﺎ آﻣﺎدﮔﻲ را ﺑﻪ

ﺧﺎطﺮ ھﻤﯿﻦ واﺑﺴﺘﮕﻲ رھﺎ ﻛﺮدم و داﺋﻢ ھﻤﺮاه ﻣﺎدرم ﺑﻮدم، ﺣﺘﻲ ﻳﻚ ﺷﺐ ﻧﻤﻲﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ ﺑﺪون او

ﺑﺨﻮاﺑﻢ، ﺑﻪ ھﻤﯿﻦ ﺧﺎطﺮ از ﺻﺒﺢ اوﻟﯿﻦ روز ﻣﺪرﺳﻪ ﮔﺮﻳﻪھﺎ و اﻟﺘﻤﺎسھﺎي ﻣﻦ ﺷﺮوع ﺷﺪ؛ «ﺗﻮ رو ﺧﺪا

ﺑﮕﺬارﻳﺪ ﺗﻮ ﺧﻮﻧﻪ درس ﺑﺨﻮاﻧﻢ؟» اﻣﺎ اﻳﻦ اﻟﺘﻤﺎسھﺎ ﻛﺎرﺳﺎز ﻧﺒﻮد و ﻣﺎدرم ﺑﺎ ﺗﺮﻓﻨﺪھﺎ و وﻋﺪهھﺎي

ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻣﻦ را ﺗﺎ دم در ﻣﺪرﺳﻪ ﺑﺮد، ﺗﺎ ﭼﺸﻤﻢ ﺑﻪ ﺗﺎﺑﻠﻮي ﻣﺪرﺳﻪ اﻓﺘﺎد، ﮔﺮﻳﻪام ﺷﺪﻳﺪﺗﺮ ﺷﺪ، آﻧﻘﺪر

ﻛﻪ ﻣﺎدرم ﺑﺮاي ﺑﻪ ﭘﯿﺶ ﺑﺮدن ﻣﻦ، دﺳﺘﻢ را ﻣﻲﻛﺸﯿﺪ و ﻋﺎﺑﺮﻳﻦ ﭘﯿﺎده ﺑﺎ ﺗﺮﺣﻢ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﮕﺎه ﻣﻲﻛﺮدﻧﺪ،

ﺑﻌﻀﻲھﺎ ھﻢ زﻳﺮ زﻳﺮﻛﻲ ﻣﻲﺧﻨﺪﻳﺪﻧﺪ و ﻣﺴﺨﺮهام ﻣﻲﻛﺮدﻧﺪ.

وﻗﺘﻲ ﻗﺪم ﺑﻪ داﺧﻞ ﻣﺪرﺳﻪ ﮔﺬاﺷﺘﻢ، ﺧﺎﻧﻢ ﺟﺪي و ﺗﻨﻮﻣﻨﺪي ﻛﻪ ﺑﻌﺪھﺎ ﻓﮫﻤﯿﺪم ﻣﺪﻳﺮ ﻣﺪرﺳﻪ اﺳﺖ،

ﺑﺎ ﻟﺤﻨﻲ ﺟﺪي از واﻟﺪﻳﻦ ﺧﻮاﺳﺖ ﻛﻪ از در اﺻﻠﻲ ﻣﺪرﺳﻪ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﺑﮕﯿﺮﻧﺪ و دور ﺑﺎﻳﺴﺘﻨﺪ، ﻣﻦ ﺑﺎ اﻳﻦ

ﺟﻤﻠﻪ او ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺗﺮﺳﯿﺪم: « ﻧﻜﻨﺪ ﻣﻲﺧﻮاھﻨﺪ ﻣﺮا ﺑﺮاي ھﻤﯿﺸﻪ اﻳﻨﺠﺎ ﻧﮕﻪ دارﻧﺪ؟ ﻧﻜﻨﺪ دﻳﮕﺮ ﻣﺎﻣﺎن را

ﻧﺒﯿﻨﻢ؟!» آﻧﻘﺪر ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮدم ﻛﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﻢ ﻗﺮﻣﺰ و ﻣﺘﻮرم ﺑﻮد، ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺪﻳﺮ ﻛﻪ ﺑﻪ دﻳﺪن ﮔﺮﻳﻪھﺎي ﺑﭽﻪھﺎ

ﻋﺎدت داﺷﺖ، ﺑﻲاﺣﺴﺎس و ﺑﻲاﻋﺘﻨﺎ ﮔﻔﺖ: « اﻳﻦ ﻟﻮسﺑﺎزيھﺎ ﭼﯿﻪ؟ ﺑﺮوﻳﺪ ﺳﺮ ﺻﻒ ﺑﺎﻳﺴﺘﯿﺪ، اﻧﮕﺎر

ﺑﻪ ﻣﺴﻠﺦ آوردﻧﺪﺷﺎن! و…» اﻟﺒﺘﻪ ﻣﻦ در آن زﻣﺎن ﻣﻌﻨﻲ ﻣﺴﻠﺦ را ﻧﻤﻲداﻧﺴﺘﻢ. وﻗﺘﻲ ﻣﺪرﺳﻪ

ﺗﻌﻄﯿﻞ ﺷﺪ ﻣﺎدرم ﺟﻠﻮﺗﺮ از ھﻤﻪ واﻟﺪﻳﻦ ﻣﻘﺎﺑﻞ در ﻣﺪرﺳﻪ اﻳﺴﺘﺎده ﺑﻮد و ﭼﺎدرش را ﺑﺮاي در آﻏﻮش

ﻛﺸﯿﺪن ﻣﻦ ﺑﺎز ﻛﺮد، ﻣﻦ ﻳﺎدم ﻣﻲآﻳﺪ ﻛﻪ دوﻳﺪم و ﺧﻮدم را در آﻏﻮش او اﻧﺪاﺧﺘﻢ و آﻧﻘﺪر ﮔﺮﻳﻪ ﻛﺮده

ﺑﻮدم ﻛﻪ ھﻤﺎن ﺟﺎ ﺧﻮاﺑﻢ ﺑﺮد و ﻣﺎدرم ﻣﻦ و ﻛﻮﻟﻪ ﺳﻨﮕﯿﻨﻢ را ﺗﺎ ﺧﺎﻧﻪ در آﻏﻮش ﮔﺮﻓﺖ و ﺗﺎ 3 روز ﺑﻪ

ﺧﺎطﺮ ﺿﻌﻒ و ﺗﺐ ﺑﻪ ﻣﺪرﺳﻪ ﻧﺮﻓﺘﻢ!»

* * *

« از اوﻟﯿﻦ روزھﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻣﺪرﺳﻪ رﻓﺘﻢ 29 ﺳﺎل ﻣﻲﮔﺬرد و ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻛﯿﻒ ﭼﺮﻣﻲ ﻗﮫﻮهاي رﻧﮕﻲ را

ﻳﺎدم ﻣﻲآﻳﺪ ﻛﻪ ﺑﺎ دو ﺗﺎ ﭼﻔﺖ آھﻨﻲ ﺑﺴﺘﻪ ﻣﻲﺷﺪ و ﺑﺎ دوﺑﻨﺪ ﭼﺮﻣﻲ ﻗﮫﻮهاي ﺑﻪ ﻛﻮﻟﻪ ﺗﺒﺪﻳﻞ ﻣﻲﺷﺪ،

ﻣﺴﺘﻄﯿﻞ ﺷﻜﻞ ﺑﻮد و ﺑﺮاي ﻗﺪ و ﻗﺎﻣﺖ ﻣﻦ 7 ﺳﺎﻟﻪ ﺧﯿﻠﻲ ﺑﺰرگ ﺑﻮد. ﻛﺘﺎبھﺎي ﻓﺎرﺳﻲ و رﻳﺎﺿﻲ ﺑﺎ

ﺟﻠﺪ ﺑﻲﻛﯿﻔﯿﺖ و ﻛﺎھﻲ ﻛﻪ ﺑﻪ زور ﻛﺎﻏﺬھﺎي رﻧﮕﻲ، زﻳﺒﺎﺗﺮ ﺷﺪه ﺑﻮدﻧﺪ و ﺟﺎﻣﺪادي ﻓﻠﺰي ﺳﺎده و

اﺳﺘﻮاﻧﻪاي ﻛﻪ ﭘﺮ از ﻣﺪاد ﺳﯿﺎه و ﻗﺮﻣﺰ ﺑﻮد، ﻳﺎدم ﻣﻲآﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﻘﻨﻌﻪھﺎي ﻛﻼھﺪاري ﺑﻪ ﺳﺮ ﻣﻲﻛﺮدﻳﻢ

ﻛﻪ ﺑﻠﻨﺪي آن ﺗﺎ زاﻧﻮھﺎﻳﻤﺎن ﻣﻲرﺳﯿﺪ و ﺳﺮﻣﻪاي رﻧﮓ و ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺑﻮد، آﻧﻘﺪر ﺳﻨﮕﯿﻦ ﻛﻪ وﻗﺘﻲ ظﮫﺮ

ﻣﻘﻨﻌﻪھﺎ را از ﺳﺮ ﺑﺮﻣﻲداﺷﺘﯿﻢ ﺗﻤﺎم ﻣﻮھﺎﻳﻤﺎن از ﻓﺮط ﻋﺮق ﺑﻪ ﺳﺮھﺎﻳﻤﺎن ﭼﺴﺒﯿﺪه ﺑﻮد.»

« ﺷﯿﻔﺘﻪ ﺟﺎﻣﺪاديھﺎﻳﻲ ﺑﻮدم ﻛﻪ ﺑﺎ ﭼﻨﺪ دﻛﻤﻪ رﻧﮕﻲ ﺑﺎز ﻣﻲﺷﺪ و ﺟﺎي ﭘﺎكﻛﻦ و ﻣﺪادﺗﺮاش داﺷﺖ،

ﻣﻲﮔﻔﺘﻨﺪ ﻛﺮهاي اﺳﺖ و آن زﻣﺎن آﻧﻘﺪر ﮔﺮان ﺑﻮد ﻛﻪ ﭘﺪرم ﻧﻤﻲﺗﻮاﻧﺴﺖ ﺑﺮاﻳﻢ ﺑﺨﺮد و ﻣﻦ ھﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ

ﺣﺴﺮت ﺑﻪ اﻳﻦ ﺟﺎﻣﺪاديھﺎ ﻧﮕﺎه ﻣﻲﻛﺮدم. روز اول ﻣﺪرﺳﻪ ﺑﺮاي ﺗﻌﻄﯿﻞ ﺷﺪن ﺛﺎﻧﯿﻪﺷﻤﺎري

ﻣﻲﻛﺮدم، دوﺳﺘﺎﻧﻢ در ھﻤﺎن ﻣﺪرﺳﻪ وﻟﻲ ﻛﻼس ﺳﻮم و ﭼﮫﺎرم ﺑﻮدﻧﺪ. وﻗﺘﻲ ﺗﻌﻄﯿﻞ ﺷﺪﻳﻢ، ﺑﻪ

ﺳﻤﺖ ﻛﻮﭼﻪﻣﺎن دوﻳﺪﻳﻢ و ﻛﯿﻒھﺎﻳﻤﺎن را دروازه ﮔﻞ ﻛﻮﭼﯿﻚ ﻛﺮدﻳﻢ و ﺷﺮوع ﻛﺮدﻳﻢ ﺑﺎ ﺗﻮپ ﭘﻼﺳﺘﯿﻜﻲ

ﺑﻪ ﺑﺎزي ﻓﻮﺗﺒﺎل، آﻧﻘﺪر ﺑﺎزي ﻛﺮدﻳﻢ ﻛﻪ ﺧﯿﺲ ﻋﺮق ﺷﺪﻳﻢ، ﻳﻚ دﻓﻌﻪ ﻳﺎدم اﻓﺘﺎد ﻛﻪ ﻣﺎدرم ﮔﻔﺖ: «زود ﺑﻪ

ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺎﻳﻢ، ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺧﺎﻧﻪ دوﻳﺪم و در ﻣﯿﺎﻧﻪ راه ﻣﺎدرم را دﻳﺪم ﻛﻪ ﺳﺮاﺳﯿﻤﻪ دﻧﺒﺎﻟﻢ ﻣﻲﮔﺮدد، وﻗﺘﻲ

ﻣﺮا دﻳﺪ ﻛﻪ ﺳﺮ ﺗﺎ ﭘﺎﻳﻢ ﺧﺎﻛﻲ و ﺧﯿﺲ از ﻋﺮق اﺳﺖ، ﻓﺮﻳﺎد زد : ذﻟﯿﻞ ﺷﺪه ﻛﺠﺎ ﺑﻮدي، ﻣﺮدم از

ﻧﮕﺮاﻧﻲ! ﻣﻦ از ﺗﺮس ﻛﺘﻚ ﺧﻮردن ﺑﻪ داﺧﻞ ﺧﺎﻧﻪ ﭘﺮﻳﺪم و در را ﺑﺴﺘﻢ، وﻗﺘﻲ ﻣﺎدرم آرام ﺷﺪ، از ﻣﻦ

ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻛﻪ اﻣﺮوز ﭼﻪ ﻳﺎد ﮔﺮﻓﺘﻢ؟، ﻣﺜﻞ ﺑﺮق از ﺟﺎ ﭘﺮﻳﺪم و ﮔﻔﺘﻢ: «ﻛﯿﻔﻢ!» ﻛﯿﻒ ﻣﺪرﺳﻪام ﺳﺎﻋﺖھﺎ

دروازه ﮔﻞ ﻛﻮﭼﯿﻚ ﺷﺪه ﺑﻮد، دوﻳﺪم ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻛﻮﭼﻪ وﻟﻲ ھﺮ ﺟﺎ را ﮔﺸﺘﻢ ﻧﻪ از ﻛﯿﻒ ﺗﺎزهام و ﻧﻪ از

ﺗﻤﺎم ﻧﻮﺷﺖاﻓﺰارم، ﺧﺒﺮي ﻧﺒﻮد!»

* * *

« اوﻟﯿﻦ ﺑﺎر ﺑﻮد اﻳﻦ ھﻤﻪ ﺑﭽﻪ ﻣﺜﻞ ﺧﻮدم ﻣﻲدﻳﺪم، ھﻤﻪ روﭘﻮشھﺎي رﻧﮕﻲ ﻣﺜﻞ ﻣﻦ ﭘﻮﺷﯿﺪه ﺑﻮدﻧﺪ،

وﻗﺘﻲ ﺧﺎﻧﻢ ﻧﺎظﻢ از ﻣﺎ ﺧﻮاﺳﺖ ﺑﻪ ﺻﻒ ﺷﻮﻳﻢ، ھﯿﭻﻛﺪام از ﻣﺎ ﻣﻌﻨﻲ «ﺻﻒ» را ﻧﻤﻲداﻧﺴﺘﯿﻢ. ﺧﺎﻧﻢﻧﺎظﻢ ﺧﻨﺪهاش ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد و ﺑﺮاي ﻣﺎ ﺗﻮﺿﯿﺢ داد ﻛﻪ ﭼﻄﻮر ﭘﺸﺖ ﺳﺮ ھﻢ ﺑﺎﻳﺴﺘﯿﻢ و از ﺟﻠﻮ ﻧﻈﺎم

ﺑﮕﯿﺮﻳﻢ. از آن روزھﺎ 15 ﺳﺎل ﻣﻲﮔﺬرد و ﻣﻌﻠﻢ ﻣﺎ زﻧﻲ 50 و ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻟﻪ و ﺑﺴﯿﺎر ﺑﺎﺗﺠﺮﺑﻪ ﺑﻮد. روش

آﻣﻮزش ﺧﺎص ﺧﻮدش را داﺷﺖ. ﺑﻪ ھﻤﯿﻦ ﺧﺎطﺮ ﺑﺎرھﺎ از طﺮف آﻣﻮزش و ﭘﺮورش ﻣﻨﻄﻘﻪ از او ﻗﺪرداﻧﻲ

ﺷﺪه ﺑﻮد، ﺑﻌﺪھﺎ ﻓﮫﻤﯿﺪم ﻛﻪ او ﻓﺮدي ﺳﺮﺷﻨﺎس ﺑﻮده و طﺮحھﺎي ﺟﺪﻳﺪ آﻣﻮزﺷﻲ را ﺑﺨﺼﻮص ﺑﺮاي

ﻧﻮآﻣﻮزان ﺗﺪوﻳﻦ و اﺟﺮا ﻛﺮده اﺳﺖ، ﺣﺎﻻ او ﺑﺎزﻧﺸﺴﺘﻪ ﺷﺪه و اﻣﯿﺪوارم ھﺮ ﺟﺎ ھﺴﺖ، ﺳﻼﻣﺖ

ﺑﺎﺷﺪ.»

ﺟﺸﻦ ﺷﻜﻮﻓﻪھﺎ اﻣﺮوز ﺑﺮﮔﺰار ﻣﻲﺷﻮد و ﺣﺪود ﻳﻚ ﻣﯿﻠﯿﻮن ﻧﻮآﻣﻮز راھﻲ ﻣﺪرﺳﻪ ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ، اﻓﺮادي

ﻛﻪ اوﻟﯿﻦ ﺗﺼﻮرﺷﺎن از درس و ﻣﺪرﺳﻪ اﻣﺮوز ﺷﻜﻞ ﻣﻲﮔﯿﺮد و آﻧﭽﻪ اﻣﺮوز ﻣﻲﺑﯿﻨﻨﺪ و ﻣﻲﺷﻨﻮﻧﺪ ﺗﺎ

ﺳﺎلھﺎ در ذھﻨﺸﺎن ﻣﻲﻣﺎﻧﺪ، ﺑﻪ ھﻤﯿﻦ دﻟﯿﻞ ﻛﺎرﺷﻨﺎﺳﺎن آﻣﻮزﺷﻲ ﺗﻮﺻﯿﻪ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ روزي ﺑﻪ

ﻋﻨﻮان ﺷﻜﻮﻓﻪھﺎ در ﻣﺪارس ﺟﺪي ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺷﻮد و ﺑﻪ ﭘﺎﻳﻪھﺎي ﻧﮕﺮش ﻛﻮدﻛﺎن ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﻌﻠﻢ و

ﻣﺪرﺳﻪ ﺑﺎ دﻗﺖ ﺧﺎﺻﻲ ﺗﻮﺟﻪ ﺷﻮد. ﺳﻤﯿﻪ ﭘﯿﺮﻧﯿﺎ، ﻛﺎرﺷﻨﺎس آﻣﻮزش و ﭘﺮورش اﺑﺘﺪاﻳﻲ در اﻳﻦﺑﺎره ﺑﺮ

ﻋﻤﻠﻜﺮد ھﻤﺰﻣﺎن واﻟﺪﻳﻦ و اوﻟﯿﺎي ﻣﺪرﺳﻪ ﺗﺎﻛﯿﺪ ﻣﻲﻛﻨﺪ و ھﻤﺎھﻨﮕﻲ ﺑﯿﻦ آﻧﺎن را در ﺷﻜﻞدھﻲ

اﻧﮕﺎرهھﺎي ﻣﺜﺒﺖ ﻛﻮدﻛﺎن ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻣﺪرﺳﻪ ﻣﻔﯿﺪ ﻣﻲداﻧﺪ، او ﺗﻮﺿﯿﺢ ﻣﻲدھﺪ: « ﭘﺪرھﺎ و ﻣﺎدرھﺎ اﮔﺮ

اﻣﺮوز ﻋﺼﺒﻲ و ﺑﻲﺣﻮﺻﻠﻪاﻧﺪ ، اﮔﺮ اﻣﺮوز ﮔﺮﻓﺘﺎرﻧﺪ ﻳﺎ ﺑﺎ ﻣﺸﻜﻼت ﺧﺎص ﺷﻐﻠﻲ و رواﻧﻲ روﺑﻪرو

ھﺴﺘﻨﺪ، ﺑﺮاي ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻤﺎم آﻧﮫﺎ ﻛﻨﺎر ﺑﮕﺬارﻧﺪ. ﭼﻮن ھﺮ واﻛﻨﺸﻲ از ﺳﻮي آﻧﺎن ﻣﻲﺗﻮاﻧﺪ ﺗﺼﻮﻳﺮ

ذھﻨﻲ ﻛﻮدك را ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ اوﻟﯿﻦ روز ﻣﺪرﺳﻪ ﺧﺪﺷﻪدار ﻛﻨﺪ.»

او اﺿﺎﻓﻪ ﻣﻲﻛﻨﺪ: « ﻣﻌﻠﻤﺎن ﻣﺎ ـ اﻟﺒﺘﻪ ﺑﺴﯿﺎري از آﻧﺎن ﺻﺎﺣﺐ ﻋﻠﻢ و ﺗﺠﺮﺑﻪ ھﺴﺘﻨﺪ ـ ﻻزم اﺳﺖ در

اﻳﻦ روز آﻣﻮزشھﺎي ﺧﺎﺻﻲ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ و از ﺑﻲﺗﻮﺟﮫﻲ ﻳﺎ ﺣﺘﻲ ﺗﻮﺟﻪ ﻛﺎذب و ﺑﯿﺶ از ﺣﺪ ﺑﻪ ﻛﻮدﻛﺎن

ﺧﻮدداري ﻛﻨﻨﺪ.

اﻧﺠﺎم اﻳﻦ ﻛﺎر دوﮔﺎﻧﻪ اﻧﺪﻛﻲ دﺷﻮار اﺳﺖ، اﻣﺎ ﺿﺮوري اﺳﺖ آﻧﺎن در ﻋﯿﻦ ﺣﺎل ﻛﻪ ﺑﺎ ﻟﺒﺨﻨﺪ و ﻧﮕﺎه

ﺧﻮد، ﻛﻮدﻛﺎن را ﺟﺬب و ﺟﻠﺐ ﻛﻨﻨﺪ و اﺿﻄﺮاب آﻧﺎن را ﻛﺎھﺶ ﻣﻲدھﻨﺪ، ﺑﻪ آﻧﺎن ﺗﻔﮫﯿﻢ ﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ

ﻓﻀﺎي آﻣﻮزش رﺳﻤﻲ وارد ﺷﺪهاﻧﺪ و ﺑﺎ ارزش ﮔﺬاﺷﺘﻦ ﺑﻪ ﻧﻘﺶ آﻧﺎن در ﻣﺪرﺳﻪ، از اھﻤﯿﺖ ﻣﺪرﺳﻪ

ﺑﺮاﻳﺸﺎن ﺑﮕﻮﻳﻨﺪ.»

ﺑﻪ ھﺮ ﺣﺎل روز اول ﻣﺪرﺳﻪ، ﺧﺎطﺮهﺳﺎز اﺳﺖ، ﺧﯿﻠﻲھﺎ اﻣﺮوز اﺷﻚ ﻣﻲرﻳﺰﻧﺪ. ﺧﯿﻠﻲھﺎ اﻣﺮوز زﻣﯿﻦ

ﻣﻲﺧﻮرﻧﺪ، وﻟﻲ ﻳﺎد ﻣﻲﮔﯿﺮﻧﺪ ﺧﻮدﺷﺎن ﺑﻠﻨﺪ ﺷﻮﻧﺪ و دﺳﺖ ﺑﻪ زاﻧﻮي ﺧﻮد ﺑﮕﺬارﻧﺪ، ﻳﺎد ﻣﻲﮔﯿﺮﻧﺪ ﺑﻨﺪ

ﻛﻔﺶھﺎ را ﺧﻮدﺷﺎن ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ، ﻳﺎد ﻣﻲﮔﯿﺮﻧﺪ ﺑﺪون ﺗﻮﺟﻪ واﻟﺪﻳﻦ ﺑﻪ ھﻤﺴﺎﻻن ﺧﻮد ﻧﺰدﻳﻚ ﺷﻮﻧﺪ، ﭘﺎﺳﺦ

ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻳﺎ اﺧﻢ ﻣﺘﻘﺎﺑﻞ را ﺑﺪھﻨﺪ و ﺧﻼﺻﻪ اﺳﺎس ﺗﻌﺎﻣﻞ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ و رواﺑﻂ ﮔﺮوھﻲ ﺧﯿﻠﻲ از ﻧﻮآﻣﻮزان

از اﻣﺮوز ﺷﻜﻞ ﻣﻲﮔﯿﺮد.

ﻛﺘﺎﻳﻮن ﻣﺼﺮي

ﮔﺮوه ﺟﺎﻣﻌﻪ

 

Mahmoud Hosseini

من، یک معلم بازنشسته از سال ۱۳۸۸، با علاقه فراوان به فعالیت‌های آموزشی و فرهنگی و با هدف انتقال تجربه‌های شخصی و بهره‌گیری از تجربه‌های دیگران، در مهرماه همان سال وبلاگ بانک مقالات آموزشی و فرهنگی را با آدرس www.mh1342.blogfa.com راه‌اندازی کردم. خوشبختانه این وبلاگ با استقبال خوبی روبه‌رو شد و در ادامه، سایت مستقل خود را با آدرس www.eduarticle.me فعال نمودم. اکنون این سایت با طراحی زیباتر و امکانات گسترده‌تر در دسترس علاقه‌مندان قرار دارد. - مطالب و مقالات منتشرشده در سایت الزاماً مورد تأیید مدیریت نیست و مسؤولیت آن‌ها بر عهده نویسندگان است. - استفاده از یادداشت‌ها و مقالات اختصاصی سایت با ذکر منبع بلامانع است. - مطالب صفحه نخست روزانه به‌روزرسانی می‌شوند؛ برای دسترسی به موضوعات مورد نظر می‌توانید از فهرست اصلی، کلیدواژه‌های پایین مطالب و موتور جستجوی سایت استفاده کنید. - مراجعه‌کنندگان عزیز می‌توانند مقالات و نوشته‌های خود را ارسال کنند تا با افتخار به نام خودشان منتشر شود. ممکن است نام نویسندگان یا منابع برخی مقالات ناخواسته از قلم افتاده باشد که پیشاپیش پوزش می‌طلبم. همچنین لازم می‌دانم از همراهی ارزشمند همکار فرهنگی، خانم وحیده وحدتی، صمیمانه قدردانی کنم. از نظرات و پیشنهادهای سازنده شما برای ارتقای کیفیت سایت استقبال می‌کنم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا