تعلیم و تربیت اخلاق و اخلاق جنسی

گفتگو با دکتر ابوالقاسم فنایی
تذکر : این گفتگو، طولانی و مفصل است . اما در اینجا فسمتی را که مربوط به آموزش و پرورش می شد را برای مطالعه انتخاب کرده ام .
دوستان علاقه مند به مطالعه همه مقاله را به لینک مربوطه در پایان متن ارجاع می دهم. مدیریت سایت
اشاره: در بعد از ظهر یک روز زمستانی میزبان دکتر ابوالقاسم فنایی بودیم. موضوع گفتگوی ما معطوف به دو کتاب «دین در ترازوی اخلاق» و «اخلاق دین شناسی» بود. اما به تدریج دامنه بحث به موضوعات دیگر نیز گسترش یافت. دکتر فنایی از چالش های مطرح شده در برابر اندیشه هایش استقبال می کرد و با صبر و حوصله فراوان به یکایک پرسش های ما پاسخ گفت. هرچند این گفتگو با قدری تأخیر منتشر می شود، اما محتوای آن همچنان تازه است. این مصاحبه حاصل گفتگوی آقایان محمد کیوانفر، سیدرضا سجادی نژاد، عباس مهدوی، علی مهجور و سرکار خانم زینب صالحی با دکتر فنایی است .
در کشور ما چند دهه است که سخن از ابتنای هنجارهای اخلاقی بر دین است. بسیاری معتقدند که رفتارهای اخلاقی ترویج شده در جامعه و
نتایج عملی این رفتارها، اگر کاملاً منطبق بر دین نباشد،دستِکم، ایدهآلهای یک جامعه دینی را تعقیب میکند. در مدارس اخلاق دینی تدریس
میشود از ابتدایی تا پایان متوسطه؛ در دانشگاههای ما درسهایی با عنوان درس معارف، عهدهدار ترویج اخلاق دینی است. اما وقتی به جامعه
نگاه میکنیم، میبینیم بسیاری از رفتارها مطابقت چندانی با آن آموزهها ندارند وافرادی که از همان مدارس و دانشگاهها فارغالتحصیل شدهاند،
عملاً به آن آموزههای اخلاقی چندان پایبند نیستند. شما به عنوان کسی که در رابطه دین و اخلاق تأمل داشتهاید، چه راه حلی را برای از میان
برداشتن شکاف میان علم و عمل یا تربیت اخلاقی و رفتار اخلاقی پیشنهاد میکنید؟
ـ این پرسش را در دو سطح میتوان مطرح کرد: یکی در سطح کلان و دیگری در سطح خرد. پاسخ آن در سطح خرد نیازمند تحقیقات جامعهشناسانه درباره جامعه ما به عنوان یک مورد خاص است، و من صلاحیت اظهارنظر درباره آن را ندارم. اما در پاسخ به این پرسش در سطح کلان چند نکته کلی به ذهنم میرسد که خدمت شما عرض خواهم کرد. اولاً اين پرسش و پاسخ آن مبتنی بر پیشفرضهای ما درباره نقش آموزش اخلاق در رفتار اخلاقی است. صرف آموزش اخلاق به هیچ وجه برای اخلاقی زیستن کافی نیست. ممکن است شهروندان یک جامعه ارزشهای اخلاقی را بشناسند، اما در آن جامعه موانعی وجود داشته باشد که نگذارد این شناخت از ذهن شهروندان فراتر برود و جامه عمل به خود بپوشد. اخلاقی زیستن کار آسانی نیست، بلکه مقدمات فراوانی دارد و شناخت ارزشها و ضد ارزشهای اخلاقی صرفاً یکی از این مقدمات است.
بنابراین، یک سیستم جامع و کارآمد در زمینه تعلیم و تربیت اخلاقی نمیتواند به آموزش اخلاق و موعظه و نصیحت زبانی اکتفا کند، بلکه علاوه بر آن ناگزیر است برای فراهم کردن سایر مقدمات و برداشتن موانع اخلاقی زیستن نیز چارهاندیشی کند. اين موانع، برخي فردي و برخي اجتماعي است. مثلاً یکی از مهمترین موانع اجتماعي بر سر راه اخلاقی زیستن فقر و محرومیت است. در جامعهای که با تنشهای ناشی از فقر دست و پنجه نرم میکند، اخلاقي زيستن مثل شناکردن بر خلاف مسير آب خواهد بود. هرچقدر مشکلات، محروميتها و تنشها و بحرانهاي اجتماعي، اقتصادی و سیاسی بيشتر و شديدتر شود، زمينه مساعد و طبيعي لازم براي اخلاقی زیستن بیشتر از میان خواهد رفت. انسانها آستانه تحملي دارند، و اگر فشارها و تنشهایی که آنان را به زیرپانهادن و نادیده گرفتن ارزشهای اخلاقی دعوت میکند، از آن آستانه بگذرد، طبيعتاً افراد کمتری خواهند توانست در برابر آن فشارها مقاومت کنند. گاهی اوقات این فشارها به حدی میرسد که افراد اصولاً دغدغه اخلاقی زیستن را هم از دست میدهند و دلمشغولی آنان به تأمین معیشت، امنیت و سایر نیازهای اولیه چندان ذهن و ضمیر آنان را اشغال میکند که اصولاً مجال اندیشیدن، مراقبه اخلاقی و در نظر گرفتن ملاحظات اخلاقی را از دست میدهند.
بنابراین، یک پاسخ به پرسش شما اين است که در شرایطی که ما در آن زندگي ميکنيم موانع و هزینههای اخلاقي زيستن زیاد و سنگین است؛ و هرچه اين موانع و هزينهها بيشتر شود، زندگي اخلاقي و پای بندی به ارزشهای اخلاقی در عمل مشکلتر ميشود، و آن کساني که حاضرند آن هزينه را بپردازند و این فشارها را تحمل کنند، تعدادشان کمتر خواهد شد. برای اخلاقی کردن جامعه صرف آموزش اخلاق اصلاً کافی نیست، بلکه موانع اخلاقی زیستن را هم باید از پیش پای مردم برداشت و هزینه سبک زندگی اخلاقی را تا حد امکان باید کاهش داد. اگر حکومتی دغدغه ترویج اخلاق را دارد، نمیتواند به آموزش اخلاق اکتفا کند، بلکه در درجه نخست باید بکوشد حداقلی از سطح معیشت را برای شهروندان خود فراهم کند و نیازهای اولیه آنان را تا حد معقولی برآورده کند. وقتی سیاست و معیشت مردم تا حد معقولی تأمین شود، بیشتر افراد انگیزهای برای دروغ گفتن یا رشوه گرفتن یا کمکاری و کمفروشی و دزدی نخواهند داشت. وقتی کسی از راه مشروع و با استفاده از ابزارهای اخلاقاً موجه میتواند درآمدی متناسب با هزینه زندگی خود کسب و نیازهای مادی خود را تأمین کند، نیازی نخواهد دید که برای رسیدن به اهداف خود ارزشهای اخلاقی را زیر پا بگذارد. بنابراین، بهترین خدمتی که یک دولت میتواند از نظر اخلاقی به شهروندان خود بکند این است که هزینه اخلاقی زیستن را در جامعه پایین بیاورد. این البته کار سادهای نیست و نیازمند برنامهریزی و مدیریت درست است.
این به گمانم یکی از علل یا دلایلی است که در ایجاد فاصله میان علم و عمل اخلاقی در شهروندان که شما بدان اشاره کردید نقش دارد. عامل یا دلیل دوم شکاف میان سخن و عمل خود مسئولان و دولتمردان است. وقتی خود مسئولان و دولتمردان در مقام عمل به ارزشهاي اخلاقي که به زبان تبليغ ميکنند پايبند نيستند، نمیتوان از شهروندان انتظار داشت که چنین کنند. اگر من به عنوان یک وزیر یا رئیس اداره یا پدر خانواده عملاً به اخلاق پایبند نباشم و صرفاً از آن حرف بزنم، به دیگران بگویم دروغ نگویید اما خودم عملاً دروغ بگویم، به دیگران بگویم که حق یکدیگر را ضایع نکنید، اما خودم حق دیگران را ضایع کنم، نمیتوانم از مردم، کارمندان، یا فرزندانم انتظار داشته باشم اخلاقی عمل کنند. مردم بيشتر به رفتار من نگاه ميکنند تا گفتارم. به همين خاطر امام صادق (ع) ميفرمايند: «کونوا دعاة للناس بغير السنتکم»، یعنی «مردم را با عمل خود به کار نیک دعوت کنید، نه با زبان خود».
عامل یا دلیل سوم اين است که «تعليم» اخلاقي را نباید با «تربيت» اخلاقي یکی گرفت. چيزي که ما در نظام آموزشي کنونیمان داريم تعليم اخلاقي است نه تربيت اخلاقي. صرف دانستن اینکه چه کاری اخلاقاً خوب یا درست و چه کاری اخلاقاً بد یا نادرست است موجب نمیشود ما به انسانهایي اخلاقي بدل شویم. تربيت اخلاقي چيزي بسيار فراتر و مشکلتر از داشتن حافظهای انباشته از گزارهها و احکام اخلاقی است. به تعبیر دیگر، تعليم اخلاقي بايد دروني شود و از ذهن و حافظه افراد فراتر رود و جزئي از شخصيت و شاکله وجودی فرد بشود. شهروندان باید هویتی اخلاقی پیدا کنند تا به پشتوانه این هویت قوی و استوار بتوانند بر موانع اخلاقی زیستن غلبه کنند، و وقتي در محيطي قرار میگيرند که عوامل بیرونی آنان را به زير پا گذاشتن ارزشهاي اخلاقي دعوت میکنند، بتوانند در برابر این دعوت و وسوسه مقاومت کنند. تا وقتی تعلیم اخلاقی به شکلگیری و پرورش «هویت اخلاقی» در افراد تحت تعلیم نینجامد نمیتوان انتظار داشت که جامعه اخلاقی شود. از کوزه همان برون تراود که در اوست. رفتار انسانها تابع هویت آنهاست، نه تابع ذهنشان. متأسفانه در جامعه ما یک صدم تلاشی که برای پرورش هویت دینی در افراد میشود صرف پرورش هویت اخلاقی در آنها نمیشود، بلکه بدتر از این هویت دینی جای هویت اخلاقی را میگیرد. رفتار اخلاقی از هویت اخلاقی سرچشمه میگیرد، نه از علم اخلاق.
یکی از مهمترین موانع اجتماعي بر سر راه اخلاقی زیستن فقر و محرومیت است. در جامعهای که با تنشهای ناشی از فقر دست و پنجه نرم میکند، اخلاقي زيستن مثل شناکردن بر خلاف مسير آب خواهد بود.
بنابراين، چيزي که ما در سيستم تعليمي خود نداريم تربيت اخلاقي یا تربیت درست اخلاقی است. در این سیستم تربيت يا کمرنگ است يا اصلاً وجود ندارد. تعليم اخلاقي هست. کتابهاي اخلاقي زياد است. آيات و روايات اخلاقي زياد تبلیغ میشود و به گوش مردم میخورد، و بر در و دیوار نوشته میشود، اما اینها از سطح تعليم فراتر نميرود. متأسفانه به خاطر تلقی نادرستی که در باب رابطه دین و اخلاق در اذهان عموم مردم و مسئولان وجود دارد، نتیجه عملی نظام آموزشی رایج در جامعه ما نشستن هویت دینی به جای هویت انسانی/ اخلاقی افراد است. یعنی به جای اینکه هویت دینی به عنوان پشتوانه هویت اخلاقی عمل کند، آن را تضعیف و کمرنگ و تحریف میکند. در حالی که نسبت درستی که باید میان این دو هویت برقرار شود، نسبت چارچوب با محتواست؛ یعنی هویت انسانی/ اخلاقی باید چارچوب هویت دینی باشد، نه بر عکس، و نه اینکه هویت دینی جایگزین هویت انسانی/ اخلاقی شود. به همین خاطر میبینید در جامعه ما بسیاری از ارزشهای اخلاقی با استناد به توجیهات دینی نقض میشوند. در حالی که اگر هویت دینی جای هویت انسانی/ اخلاقی افراد را اشغال نکرده باشد، آنان به راحتی حاضر نخواهند شد مقتضیات هنجاری/ ارزشیِ هویت انسانی/ اخلاقی خود را نادیده بگیرند.
نکته بسيار مهمی که در همین رابطه مایلم بر آن تأکید کنم نکتهای است که به درد مربيان اخلاق، و نه معلمان اخلاق میخورد. بعضي از فيلسوفان اخلاق به این نکته اشاره کردهاند و حتی بعضي درباره آن کتاب نوشتهاند. اين بصیرت اخلاقی/ تربیتی میگوید: بسياري از رفتارهاي ناروای اخلاقی که از آدمیان سر میزند به خاطر ضعف قوه عاقله، و جهل به ارزشهای اخلاقی نیست، بلکه به خاطر ضعف قوه تخيل، و غفلت از این ارزشها در مقام تصمیمگیری و عمل است. من وقتي به دیگری ظلم میکنم و حق او را ضایع میکنم، به خاطر اين نيست که عقل من ضعيف است و نمیدانم که ظلم بد است، بلکه به خاطر اين است که قدرت تخیل من ضعیف است، و نمیتوانم در هنگام تصمیمگیری و عمل خودم را در جای دیگری تخیل کنم، و درد و رنجی را که او با تمام وجود خود در اثر ظلم من تجربه خواهد کرد تخیل/ شهود کنم. یعنی نميتوانم درکی ملموس، جاندار و تجربی از درد و رنج او داشته باشم. به همين خاطر ما انسانها را مسئول ميدانيم. اگر قرار بود رفتارهاي ناهنجار اخلاقي به ضعف قوه عاقله برگردد، نميتوانستيم فرد بیاخلاق را سرزنش کنيم. زیرا مسئولیت هر کس به قدر عقل اوست. دانستن اینکه ظلم بد است به معنای تصدیق یک گزاره کلی توسط قوه عاقله است که در حافظه فرد ذخیره میشود. اما دانستن اینکه ظلم به این شخص خاص بد است به معنای درک ملموس و تجربی یک حکم جزئی اخلاقی توسط قوه تخیل و شهود اخلاقی است، و این درک نوع دوم است که میتواند روی رفتار فرد با دیگری تأثیر بگذارد و او را از انجام کارهای ناورای اخلاقی باز بدارد.
اتفاقاً این نکته که رفتار اخلاقی به قوه تخیل فعال و قوی نیازمندتر است تا به قوه عاقله در روایات ما نیز مورد اشاره و تأکید قرار گرفته است. برای مثال، امام علی(ع) در جایی از نهج البلاغه میفرمایند: «کفاکَ اَدباً لِنَفسِک اِجتنابُ ما تَکرَهَهُ مِن غَیرِک» یعنی «برای اینکه نفس خویشتن را تربیت کنی کافی است از انجام کارهایی خودداری کنی که دوست نداری دیگران بکنند». درواقع پیروی از این یک اصل اخلاقی برای اخلاقی زیستن کفایت میکند. نکات اخلاقی و فلسفه اخلاقی فراوانی را از این سخن میتوان استخراج کرد. در اینجا فقط به ذکر یک نکته که به پرسش شما مربوط است میپردازم. آن نکته این است که اخلاقی زیستن در گرو تقویت قوه تخیل اخلاقی است. کسی میتواند اخلاقی زندگی کند که بتواند از پوست خود به در آید و پیش از عمل و در مقام تصمیمگیری تخیل کند که اگر دیگران کاری را که او در صدد انجام آن است انجام دهند واکنش احساسی و عاطفی و داوری اخلاقی او نسبت به آنان و کارشان چگونه خواهد بود. به تعبیر دقیقتر، اخلاقی زیستن در گرو این است که شخص بتواند به کمک تخیل اخلاقی از وضعیت کنونی خود خارج شود و در وضعیتی آرمانی قرار گیرد، تا در اثر قرار گرفتن در آن وضعیت بتواند از منظر ناظر آرمانی/ بیطرف در مورد کاری که در صدد انجام آن است داوری کند. قرارگرفتن در این وضعیت به تجربه اخلاقی و شهود اخلاقی میانجامد و این تجربه و شهود عواطف و احساسات متناسب با خود را در روح و روان فرد پدید میآورد و این عواطف و احساسات روی رفتار بیرونی فرد با دیگران تأثیر میگذارد.
بنابراين، اگر بخواهيم انسانها را از نظر اخلاقي تربيت کنيم، به جای انباشتن حافظه آنان از پند و اندرز اخلاقی، بايد بکوشیم تخيل اخلاقی آنان را تقويت کنيم. یعنی هدف تعلیم و تربیت اخلاقی و نیز هدف پند و اندرز نباید انتقال علم اخلاق به ذهن افراد و انباشتن حافظه آنان از گزارههای اخلاقی باشد، بلکه باید پرورش قدرت تخیل اخلاقی، هویت اخلاقی و قابلیت نگریستن از منظر اخلاقی در آنان باشد. بهترين و مؤثرترين راه براي تربيت قوه تخيل نیز هنر و ادبيات است. گاهی اوقات یک کلیپ یا نمایش چند دقیقهای تأثیرش از صدها ساعت سخنرانی و موعظه و نصیحت بیشتر است.
نکته دیگری که مایلم در پاسخ به پرسش شما روی آن تأکید کنم این است که جامعه ما در حال گذار است، و بخش یا بُعد مهمی از این گذار را گذار از نگرش سنتی به اخلاق به نگرش مدرن به اخلاق تشکیل میدهد. ما در برزخ میان سنت و مدرنیته گرفتار آمدهایم. از یک سو، درک و تلقی سنتی از اخلاق در ذهن بخشهایی از جامعه اعتبار خود را از دست داده و پشتوانه و ضمانت اجرایی دینی اخلاق ضعیف و کمرنگ شده، و از سوی دیگر، درک و تلقی مدرن از اخلاق و پشتوانه و ضمانت اجرایی فرادینی جای آن را نگرفته است. در چنین اوضاع و احوالی کاملاً طبیعی است که روش سنتی تعلیم و تربیت اخلاقی که مبتنی بر درک و تلقی سنتی از اخلاق است کارآیی خود را از دست بدهد. مسئولان تعلیم و تربیت در سرزمین ما به این نکته توجه ندارند که دلایلی که رفتار اخلاقی را برای نسلهای گذشته توجیه میکرد و انگیزه لازم برای رفتار اخلاقی را به آنان میبخشید در مورد نسل جوان تأثیر و کارآیی ندارد. در گذشته «هویت دینی» منبع توجیه و انگیزه اخلاقی زیستن بود. اما در جهان مدرن این نقش و مسئولیت به «هویت انسانی» واگذار شده است. مشکل جامعه در حال گذار ما این است که در این جامعه هویت دینی تضعیف شده، اما به همان نسبت هویت انسانی تقویت نشده است. تضعیف هویت دینی هم علل و دلایل گوناگونی دارد و یکی از مهمترین آنها سوء استفاده از دین برای توجیه ظلم و تبعیض و رفتارهای ناروای اخلاقی است.
بنابراین، ما ناگزیریم هم در مبانی و هم در اهداف و هم در روش تعلیم و تربیت اخلاقی تجدیدنظر کنیم. البته این تجدیدنظر لزوماً به معنای یا مستلزم تجدیدنظر در خود ارزشهای اخلاقی نیست. ارزشهای اخلاقی میتواند سرجای خود بماند، ولی توجیه و انگیزه پایبندی به این ارزشها از منبعی دیگر تأمین شود. درواقع ادعا این است که در گذشته نیز که هویت دینی چنین کارکرد مثبت و پررنگی را در قلمرو اخلاق داشته است، این خدمت را از رهگذر تغذیه هویت انسانی و فربهتر کردن آن انجام میداده است. هرچند قرائت ضد اخلاقی از دین و هویتی که پیرامون باور به چنین قرائتی در افراد شکل میگیرد موجب مسخ هویت انسانی و نحیف و کمرنگ شدن آن میشود.
هدف تعلیم و تربیت اخلاقی و نیز هدف پند و اندرز نباید انتقال علم اخلاق به ذهن افراد و انباشتن حافظه آنان از گزارههای اخلاقی باشد، بلکه باید پرورش قدرت تخیل اخلاقی، هویت اخلاقی و قابلیت نگریستن از منظر اخلاقی در آنان باشد.
درواقع بخشی از انگيزه من در طرح نظريه تقدم اخلاق بر دين و دفاع از این نظریه این بود که نشان دهم تعهد اخلاقی نه تنها مبتنی بر، و وابسته به، تعهد دینی نیست، بلکه مقدم بر آن است، و لذا اگر تعهد دینی و باورهای دینی کسی به هر دلیل یا علتی ضعیف شد و آن فرد به هر دلیل یا علتی تصمیم گرفت که از این پس هنجارهای دینی را مراعات نکند، نمیتواند از زیر بار مسئولیت اخلاقی خود نیز شانه خالی کند و تعهد اخلاقی خود را نادیده بگیرد. همانطور که فرمودید، به لحاظ تاريخي دين و اخلاق در جامعه ما به یکدیگر پیوند خوردهاند، و اين پيوند در عین اینکه هیچ مبنای منطقيای ندارد، عملاً موجب ميشود که وقتي تعهد ديني به هر دليل يا علتی، از جمله توجیه و تئوریزه کردن رفتارهای ضد اخلاقی به اسم دین، تضعيف شد، تعهد اخلاقي هم تضعيف شود. افرادی که چنین تلقیای از رابطه دین و اخلاق در ذهن خود دارند، اگر تصمیم بگیرند سبک زندگی دينی را کنار بگذارند، به خاطر اينکه از سر خطا دين را با اخلاق يکي ميدانند يا اخلاق را جزئي از دين ميدانند، تنها سبک زندگی دينی را کنار نميگذارند، بلکه سبک زندگی اخلاقی را هم کنار ميگذارند و اين بسيار خطرناک است. پيامبر ميفرمايند: «الملک یبقی مع الکفر و لا يبقي مع الظلم». يک جامعه ممکن است غير ديني باشد، اما به خاطر پايبندي اکثر افراد جامعه به ارزشهاي اخلاقي و از جمله مهمترین آنها یعنی عدالت، سرپا بماند و زندگي دنيوي خوب و بسامانی داشته باشد. آن شالودهای که موجب انسجام اجتماعي ميشود، مراعات ارزشهاي اخلاقي و پايبندي به اخلاق است. بنابراين اگر جامعهای يا گروهي از افراد جامعهای از دين رویگردان شوند، ولي به ارزشهاي اخلاقي پايبند باشند، آن جامعه با فروپاشي مواجه نميشود. ولي در جامعه ديني اينطور نيست. اگر در جامعه ديني باورهای دینی تضعیف شد و گروهي از باورهاي ديني دست برداشتند، اینها به طور همزمان، و به خاطر برداشت نادرستی که از رابطه دین و اخلاق دارند، از ارزشهاي اخلاقي نیز دست برميدارند. يعني تعهد اخلاقي را هم کنار ميگذارند. و اين امر پیامد بسیار نامطلوبی دارد و جامعه را ميبرد به سمت سقوط کامل، یعنی آن را به جنگل یا قلعه حیوانات بدل خواهد کرد.
* سنت و فرهنگ ما به خاطر وجود شاعرانی مانند حافظ و مولانا و فردوسی در این زمینه قوی است اما …
– بله ولی صرف خواندن این متون کافي نيست. چگونه خواندن این متون مهمتر است. منظورم این است که تأثیر مثبتی که این متون میتوانند بر شخصیت و اخلاق خواننده بر جای بگذارند در گرو داشتن قصد و نیت مناسب خواننده در استفاده از این متون است. هدف از مطالعه این متون باید تربیت کردن، پروراندن و شکوفاکردن قوه تخيل و تغذیه کردن هویت اخلاقی و فربه کردن آن باشد. ما وقتی با حافظ یا مولانا یا حتی قرآن و نهجالبلاغه ارتباط برقرار میکنیم، معمولاً در صدد کسب اطلاعات بیشتر و غنی کردن انبان حافظه خود از گزارههای بیشتر هستیم، در حالی که هدف اصلی یک متن معنوی و اخلاقی این است که شخصیت مخاطبان خود را متحول کند، نه اینکه به دانستنیهای آنان در باب معنویت و اخلاق چیزی بیفزاید. این متون را باید مانند غذا یا دوا بلعید و هضم کرد و با آنها زندگی کرد. خوردن غذا غیر از مطالعه کتاب آشپزی است. چیزی که موجب فربهی روح، پرورش هویت اخلاقی و تحول شخصیت افراد میشود، فراتر رفتن از وضعیت وجودی کنونی و قرارگرفتن در تراز بالاتری از هستی است؛ وضعیت و ترازی که در آن شخص قادر میشود در زندگی روزمره تجربههای اخلاقی را از سر بگذراند و از منظر اخلاقی و از چشم دیگران یا پنجره وجود دیگران به کاری که در صدد انجام آن است بنگرد. این تجربه هم منبع معرفت اخلاقی است (منظورم از معرفت اخلاقی، معرفت گزارهای یا مفهومی نیست، بلکه درک وجدانی و ملموس منزلت و مقتضای اخلاقی وضعیتی است که شخص در آن قرار دارد)، و هم منبع عواطف و احساسات اخلاقی و انگیزش اخلاقی، و هم منبع دگرگونی شخصیت کسی که این تجربه را از سر میگذراند. حیات طیبهای که قرآن به آن اشاره میکند و آن را نتیجه پاسخ مثبت به دعوت خدا و رسول خدا میداند ترکیبی از حیات معنوی و حیات اخلاقی است. و روشن است که برای رسیدن به این حیات صرف تعلیم دین و اخلاق به هیچ وجه کفایت نمیکند.
اگر در جامعه ديني باورهای دینی تضعیف شد و گروهي از باورهاي ديني دست برداشتند، اینها به طور همزمان، و به خاطر برداشت نادرستی که از رابطه دین و اخلاق دارند، از ارزشهاي اخلاقي نیز دست برميدارند.
به همین خاطر است که شخصیت گوینده یا نویسنده متن در اینجا نقش مهمی بازی میکند. فرق موعظه بلیغ با موعظه غیر بلیغ در دهانی است که این موعظه از آن بیرون میآید. ممکن است مفاد موعظه در هر دو مورد یکی باشد. اما اگر کسی آن را بر زبان بیاورد که خودش با آن زندگی میکند و آن موعظه ترجمان سبک زندگی خود او باشد و از دل او برآمده باشد، شخصیت او و زندگی او به سخن او تأثیر عاطفی و احساسی لازم را خواهد بخشید و لاجرم سخن او بر دل خواهد نشست و در تحول نفوس مخاطبان مؤثر واقع خواهد شد.
* یکی از نکاتی که در جامعه ما اهمیت دارد و مغفول مانده بحث اخلاق جنسی و شیوه برخورد ما با مسائل جنسی است. در فضای جامعه ما مثلاً در مدارس ما جوان وقتی با مسائل جنسی مواجه میشود، معمولاً این مواجهه، مواجهه پر دردسری است و منجر به بروز مشکلاتی در زندگی فرد میشود. با بروز این مشکلات، از همان آغاز نوجوانی یأس از تکامل اخلاقی در ذهن و روان نوجوان ایجاد میشود. از آنجا که اخلاق و دین در فرهنگ ما درهم تنیده شدهاند، شیوههای برخورد مربیان یا خانواده منجر به یأس کامل و جدایی نوجوان و جوان از دین و اخلاق میشود. نتیجه این میشود که فرد مأیوس از اخلاق با خود میگوید من که آب از سرم گذشته و در انحطاط اخلاقی هستم چه اهمیتی دارد که دروغ هم نگویم یا سایر فضایل اخلاقی را هم زیر پا نگذارم. فکر نمیکنید این یک نحوه اهمیت دادن به مسائل جنسی و غافل ماندن از اصول مهمتر اخلاقی نقصی در شیوههای تربیتی ما باشد؟ و پرسش دیگر اینکه در غرب چگونه با این مشکل مواجه شده اند؟ آیا موفق به ارائه راهحلی که برای ماهم مفید باشد، شدهاند؟
ـ بد نیست در اینجا دو موضوع را که در سختان به آنها اشاره کردید از یکدیگر تفکیک کنیم. یکی مسئله اخلاق جنسی است و دیگری مسئله وجود سلسله مراتب در نظام ارزشهای اخلاقی مورد قبول ما. ابتدا به موضوع دوم میپردازم. اگر ما درباب ارزشهای اخلاقی تکثرگرا (پلورالیست) باشیم، و ارزشهای اخلاقی را به یک ارزش بنیادین فرونکاهیم، در این صورت ناگزیریم به دو پرسش فرعی نیز پاسخ بگوییم: یکی اینکه «آیا این ارزشهای متکثر از حیث اهمیت در یک رتبه قرار دارند یا در طول یکدیگر قرار میگیرند و برخی از آنها از برخی دیگر مهمترند؟» و دوم اینکه «در صورت تعارض این ارزشها چه باید کرد؟». به گمانم شهودهای اخلاقی به ما میگویند که برخی از ارزشهای اخلاقی از برخی دیگر مهمترند. عین همین پرسشها را در مورد ارزشهای دینی نیز میتوان مطرح کرد. و در مورد این ارزشها نیز به صراحت و قاطعیت میتوان گفت و نشان داد که اولاً این ارزشها نیز متکثرند و ثانیاً برخی از آنها از برخی دیگر مهمترند.
پذیرش تکثر ارزشها و تفاوت آنها از حیث اهمیت دستکم دو پیامد مهم منطقی در بر خواهد داشت. پیامد اول این است که در صورت تعارض یا تزاحم دو یا چند ارزشبا یکدیگر ما موظفیم ارزش کم اهمیتتر را فدای ارزش مهمتر کنیم. این پیامد در فقه سنتی ما هم به رسمیت شناخته شده است (تحت عنوان تزاحم).
پیامد دوم این است که کسانی که ادعا میکنند اخلاقمدار یا دینمدارند، میزان حساسیتی که از خود در برابر نقض این ارزشها نشان میدهند باید با میزان اهمیت ارزش نقض شده متناسب باشد. یعنی اگر در برابر نقض یک ارزش درجه چندم از خود واکنش شدیدی نشان دهند، اما در برابر نقض یک ارزش درجه اول سکوت کنند و هیچ واکنشی از خود نشان ندهند، این نشان میدهد که انگیزه آنان در دفاع از ارزشهای اخلاقی یا دینی انگیزهای سیاسی یا اقتصادی است، نه انگیزهای دینی یا اخلاقی. همچنین است اگر در برابر نقض یک ارزش خاص در دورهای سکوت کنند و در دورهای دیگر به آن اعتراض کنند.
بنابراین، روشن است که تعهد ديني و تعهد اخلاقي اقتضا میکند که ما برای همه ارزشها درجه یکسانی از اهمیت قائل نشویم، و دربرابر نقض آنها حساسیت و واکنش یکسانی از خود نشان ندهیم. مثلاً حق الناس مهمتر از حق الله است، و حرمت دروغ و تزویر و ریا و ریختن آبروی مردم بیشتر از حرمت شرابخواری است. بنابراین، میزان پایبندی یک دیندار واقعي به ارزشهای درجه چندم نمیتواند به همان ميزان پایبندی باشد که او باید نسبت به ارزشهای درجه اول داشته باشد. همچنین حساسیت و واکنش عاطفی و عملی او در برابر نقض این ارزشها باید با درجه اهمیت ارزش نقض شده متناسب باشد. برای مثال کسی که نسبت به بدحجابی حساس است، و حاضر است برای مبارزه با بدحجابی کفن بپوشد و تظاهرات کند، اما نسبت به رواج دروغ و ریا و اختلاس و غارت بیت المال و فقر در جامعه خود بیتفاوت است، معلوم میشود که حساسیتهای او دینی و اخلاقی نیست، بلکه سیاسی و اقتصادی است. متأسفانه در جامعه ما هستند کسانی که نسبت به بدحجابی واکنش تند و شدید نشان میدهند، اما اگر در طول روز صدها کودک خردسال را مشاهده کنند که در اثر فقر به جای رفتن به مدرسه مجبورند در سر چهارراهها یا پیادهروها جنس بفروشند یا شیشه اتومبیلها را تمیز کنند، و دیدن این صحنهها هیچ واکنشی را در آنان برنمیانگیزد.
درواقع مشکلی که ما داریم این است که نظام ارزشي اخلاقي و ديني در جامعه ما کاملاً وارونه شده، و ارزشهای درجه چندم جای ارزشهای درجه اول را گرفتهاند. و این خود یکی از نشانههای یک جامعه بد اخلاق است. اتفاقاً هم اولیای دین و هم متفکران بزرگ ما نسبت به وارونه شدن نظام ارزشی بسیار حساس بودهاند. برای مثال، حضرت علی(ع) در آنجا که میفرماید: اسلام پوستین وارونه بر تن خواهد کرد، مرادشان همین است. یکی از نقدهای اصلی حافظ به جامعه دینی روزگار خود نیز همین است که در این جامعه نظام ارزشها وارونه شده و ارزشهای درجه دوم یا چندم جای ارزشهای درجه اول را گرفتهاند. مثلاً آنجا که میگوید: «در میخانه ببستند خدایا مپسند /که در خانه تزویر و ریا را بگشایند»، دقیقاً به همین نکته اشاره دارد که اگر کسی حساسیت و دغدغه دینی و اخلاقی درستی داشته باشد و نظام ارزشی مورد قبول او وارونه نباشد، به بازبودن در خانه تزویر و ریا باید بیشتر حساسیت داشته باشد تا باز بودن در میخانه. بعلاوه، نکته اخلاقی مهم دیگری که در این بیت نهفته است این است که سلب آزادی مردم و تحمیل ارزشهای درجه دوم دینی و اخلاقی بر آنها با استفاده از زور موجب شیوع و رواج تزویر و ریا در جامعه میشود و این به معنای دفع فاسد به افسد است. غزالی نیز وقتی علم اخلاق را فقه باطن مینامد و آن را برتر از فقه ظاهر مینشاند و از احیای علوم دین سخن میگوید، درواقع در صدد اصلاح این وارونگی است. مقصود او از احیای علوم دین احیای علوم باطنی مانند اخلاق و عرفان است، وگرنه میدانیم که در زمان او علوم ظاهری مانند فقه و کلام پررونق بودند.
اما در مورد اخلاق جنسی نیز به ذکر چند نکته اکتفا میکنم. اولاً ما باید بپذیریم که درک سنتی از اخلاق جنسی کارآیی خود را از دست داده و نیازمند بازنگری است. نسبت دادن بحران اخلاقی جامعه در این مورد و موارد مشابه به تهاجم فرهنگی دشمن سادهترین راه برای فرار از بار سنگین مسئولیت است. فرض کنید این ادعا مقرون به صواب باشد که در این مورد و موارد مشابه ما با تهاجم فرهنگی دشمن روبهرو هستیم؛ و این ادعا تا حدودی قابل تأیید هم هست. اما بحث بر سر این است که مگر قرار است کسی که ما با او دشمنی میکنیم با ما دشمنی نکند و به ما تهاجم نکند؟ از دشمن نمیتوان انتظاری غیر از تهاجم داشت. بحث بر سر این است که «چرا با در دست داشتن این همه امکانات دفاع ما در برابر این تهاجم فرهنگی تا این حد ناکارآمد بوده است؟» گمان نمیکنم که امروزه کسی باور داشته باشد که در برابر تهاجم فیزیکی دشمن با توپ و تانک و هواپیما و موشک ما باید با نیزه و شمشیر از خود دفاع کنیم. یعنی همه باور دارند که این ابزارهای دفاعی کارآمدی خود را از دست دادهاند و باید جای خود را به ابزارهای جدید و کارآمد بدهند. پرسش این است که چرا در زمینه تهاجم فرهنگی ما باید گمان کنیم که در این مورد همان سلاحهای سنتی کارآیی دارند؟ آیا نباید شکست خود در زمینه دفاع در برابر تهاجم فرهنگی را به رسمیت بشناسیم و به فکر نوکردن ابزارهای دفاعی خود در این زمینه باشیم؟ تهاجم فرهنگی دشمن وقتی مؤثر است که دفاع ما در برابر آن تهاجم کارآمد نباشد و این ناکارآمدی علل یا دلایل متعددی دارد. یکی از این علل یا دلایل عبارت است از فروکاهش تهاجم فرهنگی به مسئلهای سیاسی و نظامی، و سپردن وظیفه دفاع در برابر این تهاجم به سیاستمداران و نظامیان، و دیگری عبارت است از توهم جاودانگی ابزارهای دفاعی در قلمرو فرهنگ. دفاع فرهنگی در برابر تهاجم فرهنگی را باید به اصحاب فرهنگ سپرد. به باور بنده فرهنگ ایرانی اسلامی ما آنقدر قوی هست که بتواند در برابر هجوم فرهنگهای بیگانه مقاومت کند، و تاریخ این مرز و بوم شاهد خوبی بر این مدعاست. ایران در طول تاریخ خود از سوی اقوام گوناگونی مورد تهاجم قرار گرفته و تخریب شده است، اما همین گروههای مهاجم نتوانستهاند فرهنگ ایرانی اسلامی را عوض کنند، بلکه با گذشت یکی دو نسل خود آنان در دل این فرهنگ غنی هضم شدند.
نکته این است که ترویج این فرهنگ و نهادینه کردن آن باید به دست فرهنگشناسان سپرده شود. کارآمدی نهاد فرهنگ در گرو جدایی و استقلال آن از نهاد سیاست و سایر نهادهای اجتماعی است. دخالت سیاستمداران و نظامیان در قلمرو فرهنگ مانند این است که شما مدیریت یک بیمارستان یا وزارت بهداشت را به یک سیاستمدار یا سرهنگ بسپارید. فلسفه تقسیم کار اجتماعی و تفکیک نهادهای اجتماعی از یکدیگر در جهان مدرن دقیقاً همین است که دخالت این نهادها در کار یکدیگر موجب ناکارآمدی آنها میشود. با ذهنیت و شیوههای سیاسی و نظامی نمیتوان به امور فرهنگی سامان بخشید و معضلات فرهنگی را به نحوی شایسته حل و فصل کرد.
درواقع مشکلی که ما داریم این است که نظام ارزشي اخلاقي و ديني در جامعه ما کاملاً وارونه شده، و ارزشهای درجه چندم جای ارزشهای درجه اول را گرفتهاند. و این خود یکی از نشانههای یک جامعه بد اخلاق است.
ثانیاً، عقلانیت اقتضا میکند ما از تجربه دیگران، از جمله غربیان در حل معضلات اجتماعی و فرهنگی خود استفاده کنیم، البته استفاده از تجارب دیگران، غیر از تقلید کورکورانه از آنان است. متأسفانه متولیان امور فرهنگی گمان میکنند که در این زمینهها ما کاملاً بینیازیم، و میتوانیم بدون بررسی انتقادی تجارب دیگران، مشکلات خود را حل و فصل کنیم. در مورد برطرف کردن نيازهاي جنسي جوانانمان نیز ما ناگزیریم راهی منطقي و معقول پیدا کنیم که با موازين ديني و اخلاقي و سنتها و ارزشهای ما سازگار باشد. مهم این است که ما بپذیریم که این راهحل از قبل موجود نیست، و تنها از رهگذر تحقیق و تفکر و گفتگو و تکیه بر منابع خودی و تجارب دیگران میتوان به آن رسید. اما پیش از پرداختن به حل این مسئله خاص گامهای مقدماتی دیگری را هم باید برداشت. در اینجا فقط به دو گام مهم مقدماتی اشاره میکنم. اولی تصحیح وارونگی نظام اخلاقی موجود و جاری در جامعه و نشاندن هر ارزشی در جایگاه شایسته آن در نظام ارزشهاست که قبلاً درباره آن توضیح دادم. این سخن بدین معناست که اصلاح اخلاقی روابط سیاسی و اقتصادی بسی مهمتر است از اصلاح اخلاقی روابط جنسی؛ زیرا فساد سیاسی و اقتصادی خطرناکتر و زیانبارتر از فساد جنسی است. تهاجم دشمن نیز صرفاً فرهنگی نیست، بلکه سیاسی و اقتصادی هم هست. بگذریم از اینکه اصلاح اخلاقی روابط جنسی را نمیتوان به دست کسانی سپرد که دستشان به فساد سیاسی و اقتصادی آلوده است. دومین گام مقدماتی به گمان من عبارت است از بازنگری در خصوص اخلاق جنسی رایج در جامعه. ما نباید گمان کنیم که این اخلاق بی عیب و نقص است و نیازمند بازنگری نیست. البته این بازنگری باید توسط کسانی انجام شود که صلاحیت انجام چنین کاری را دارند. چنانکه در فصل دوم اخلاق دینشناسی به تفصیل نشان دادهام، حل مسائل و معضلات جامعه مدرن بر اساس درک و تلقی سنتی از دین و اخلاق هم منطقاً ناموجه است و هم عملاً ناکارآمد.
اگر بخواهم پاسخم به این پرسش شما را در یک جمله خلاصه کنم، آن جمله این است که اخلاق جنسی رایج در جهان غرب و اخلاق جنسی رایج در جامعه ما هر دو با اخلاق جنسی آرمانی فاصله دارند و لذا نمیتوان به استناد یکی از آنها دیگری را نقد کرد. اما در پرتو اخلاق آرمانی (نُرمتیو) هر نظام اخلاقیِ موجودی را میتوان نقد کرد، و ما از طریق نقد عقلانی و منصفانه اخلاق موجود است که میتوانیم به اخلاق آرمانی نزدیک شویم.
* شما اشاره کردید به اینکه تربیت اخلاقی در کشور ما قوی نبوده و شکاف بین نظر و عمل یا بین شناخت و کاربست اخلاق به دلیل همین فقدان تربیت قوی است. در واقع بخشی از آن شکاف مربوط به فقدان تربیت اخلاقی و بخشی هم مربوط به فقدان تعلیم اخلاقی قوی است. من فکر نمی کنم شما مدافع این باشید که ما تا الان تعلیم قوی ای هم در ایران داشتهایم…
ـ بله فقدان تعلیم اخلاقی درست و قوی را هم می پذیرم. به چند معنا ما این تعلیم اخلاقی درست را نداشتهایم. يک معنايش اين است که يک کارهايي ميکرديم که آن تعلیم را خنثي ميکرديم. يعني اگر واقعاً دوست داریم آن تعليم مؤثر باشد، نبايد کارهايي بکنيم یا زمینهای ایجاد کنیم که اثر آن تعليمات را خنثي کنيم.
* من می خواهم این بحث را گره بزنم با تفکر اخلاقی در ایران. با وجود کارهای زیادی که در زمینه تفکر اخلاقی در سالهای اخیر صورت گرفته هنوز هم ما با فقر تفکر اخلاقی مواجه هستیم. این فقر تفکر در دو سطح وجود دارد: یکی در سطح متخصصان در رشتههای مختلف که هریک به نوعی با اخلاق سرو کار دارند. تألیفات شما هم تا حد زیادی در پی جبران این نقیصه است. حتی من در بین سیاستمداران دیدهام کسانی را که اعتراف میکنند ما با آقای ملکیان بود که فهمیدیم و قانع شدیم که سیاست باید اخلاقی باشد. در سطح دیگر ما با عامه مردم مواجه هستیم. در بین مردم طبیعی است که نباید انتظار داشته باشیم که مثل متخصصان با مباحث نظری اخلاق درگیر شوند. اما فرض کنید موضوعی مانند تخیل اخلاقی را اگر ما بتوانیم به خوبی در جامعه جا بیاندازیم که مردم آن را در زندگی خود جاری کنند و یا مباحث مربوط به هوش هیجانی که خیلی با اخلاق مرتبط است و مانند اینها را اگر بتوانیم به زندگی عامه مردم بیاوریم، دستاوردهای خوبی در زمینه اخلاق عمومی حاصل خواهد شد. اما در این سطح عمومی هم ما خوب کار نکردهایم. پرسشم این است که هم برای متخصصان و هم برای عامه مردم و هم برای متخصصانی که میخواهند اخلاق را به عامه مردم ارائه دهند، چه راه کارها و توصیه هایی ناظر به فضای ایران می توان داشت؟
– این پرسش را باید از کسانی بپرسید که در زمینه روانشناسی اخلاق و جامعهشناسی اخلاق کار کردهاند. من در این زمینه روانشناسی اخلاق مطالعات ناچیز و پراکندهای دارم، اما در مورد جامعهشناسی اخلاق هیچ نمیدانم، و به هر تقدیر در این مورد سخن سنجیدهای نمیتوانم داشته باشم. اما بد نیست مجدداً این نکته را خاطرنشان کنم که جامعه ما در حال گذار است و برخی از مشکلات اخلاقیای هم که داریم ناظر به همین وضعیت است. جامعه در حال گذار جامعهاي است که از نظر اخلاقی دارد پوست میاندازد، یعنی از طرفی پايبندياش به پارهای از ارزشهاي سنتي متزلزل ميشود، و از طرف دیگر، ارزش هاي جديد هنوز جا نيفتاده و به رسميت شناخته نشده است، و توسط نظام تعلیم و تربیت در درون افراد نهادینه نشدهاند. من پیشتر هم گفتهام که یکی از وجوه یا ابعاد مهم تعارض سنت و مدرنيته تعارض اخلاق سنتی با اخلاق مدرن است. البته به هیچ وجه توصيه نميکنم که ما خوب است یا باید مدرن شويم. اين يک بحث جداگانه است. ما ناگزیریم بر اساس نيازهاي خود و مباني تصميمگيري عقلاني تصميم بگيريم مدرن بشويم يا نشویم. این به شرطی است که مدرن شدن امری اختیاری و انتخابی باشد. در این مورد من با رأی استاد ملکیان موافقم که عقلانیت اقتضا میکند که نخست مؤلفههای اجتنابناپذیر/ غیر انتخابی مدرنیته را از مؤلفههای اجتنابپذیر/ مدرنیته جدا کنیم و سپس مؤلفههای اجتنابپذیر خوب مدرنیته را از مؤلفههای اجتنابپذیرِ بد آن جدا کنیم. در مورد مؤلفههای اجتنابناپذیر، کاری نمیتوان کرد، یعنی چارهای به جز پذیرش و تسلیم شدن به آنها نداریم. این مؤلفهها حتا اگر شر هم باشند از شرور اجتنابناپذیرند. مخالفت و جنگیدن با این مؤلفهها نشان بیخردی یا کمخردی است. اما در مورد مؤلفههای اجتنابپذیر ما موظفیم مؤلفههای خوب مدرنیته را بپذیریم و از مؤلفههای بد آن اجتناب کنیم. مخالفت با مؤلفههای خوب مدرنیته به بهانه ناسازگاری آنها با سنت نیز نوع دیگری از نابخردی است.
عرض بنده این است که اگر ما به هر دلیلی تصميم گرفتيم از تکنولوژی مدرن و فرآوردههای مدرنیته استفاده کنيم، بايد بدانیم که این تکنولوژی و فراورده به لحاظ ارزشی خنثی و بیطرف نیست، و لذا برای استفاده کارآمد و بهینه از آن ما ناگزیریم تغييرات لازم را در نظام ارزشي خودمان ايجاد کنيم تا استفاده از اين فرآوردهها زندگي ما را دچار بحران نکند. چيزي که الان گرفتار آن هستيم همين است که فرآوردههاي مدرن و تکنولوري مدرن را گرفتهايم، اما اين تکنولوژي مدرن را ميخواهيم با اخلاق سنتي پیوند بزنیم، و اين شدني نيست، بدین معنا که موجب بحران میشود. به قول مولانا: «یا مکن با پیلبانان دوستی یا بنا کن خانهای در خورد پیل». این نحوه از مواجهه با تکنولوژی مدرن موجب میشود که ما از سنت رانده شويم و به مدرنيته هم نرسيم. در واقع با این ترکیب، معایب و بدی های هر دو را هم زمان و در کنار هم خواهیم داشت. وضعیت رانندگی در کشور ما نمونه گویایی است از وضعیت گذار و گیر افتادن در برزخ سنت و مدرنیته. چنانکه میدانید بر اساس آمار رسمی، تلفات رانندگی در ایران بیشتر از تلفات در جنگ است. و به گمان من تنها دلیل این امر این است که ماشین به عنوان یکی از مظاهر مدرنیته وارد زندگی ما شده، اما اخلاق استفاده از آن نادیده گرفته شده، تا چه رسد به اینکه در وجود ما نهادینه شده باشد. همینطور است میزان مصرف دارو. بازهم برطبق آمار رسمی، میزان مصرف آنتی بیوتیک در ایران برابر است با میزان مصرف آن در کل قاره اروپا. و این نیز بدین معناست که ما پزشکی مدرن را از غربیان گرفتهایم، اما اخلاق پزشکی مدرن را از آنان نگرفتهایم. فعلاً کاری به این نداریم که طب مدرن خوب است یا طب سنتی یا طب سوزنی. سخن بر سر این است که هر طبی را که شما انتخاب کنید ناگزیرید اخلاق متناسب با آن را هم بشناسید و بپذیرید و در چارچوب آن اخلاق از آن طب استفاده کنید. استفاده از پزشکی مدرن در چارچوب اخلاق متناسب با طب سنتی به بحران میانجامد. یک تفاوت مهم میان این دو طب این است که داروهای طب سنتی معمولاً عوارض جانبی ندارند، اما داروهای طب مدرن عوارض جانبی دارند و لذا شما نمیتوانید آنها را مانند نقل و نبات مصرف کنید، بلکه در استفاده از آنها باید به حداقل ضروری اکتفا کنید. مثلاً، مصرف زیاد و بیرویه آنتی بیوتیک موجب میشود که باکتریها در برابر آنتی بیوتیک مقاوم شوند.
کارآمدی نهاد فرهنگ در گرو جدایی و استقلال آن از نهاد سیاست و سایر نهادهای اجتماعی است. دخالت سیاستمداران و نظامیان در قلمرو فرهنگ مانند این است که شما مدیریت یک بیمارستان یا وزارت بهداشت را به یک سیاستمدار یا سرهنگ بسپارید.
زندگي ما را دچار بحران نکند. چيزي که الان گرفتار آن هستيم همين است که فرآوردههاي مدرن و تکنولوري مدرن را گرفتهايم، اما اين تکنولوژي مدرن را ميخواهيم با اخلاق سنتي پیوند بزنیم، و اين شدني نيست، بدین معنا که موجب بحران میشود. به قول مولانا: «یا مکن با پیلبانان دوستی یا بنا کن خانهای در خورد پیل». این نحوه از مواجهه با تکنولوژی مدرن موجب میشود که ما از سنت رانده شويم و به مدرنيته هم نرسيم. در واقع با این ترکیب، معایب و بدی های هر دو را هم زمان و در کنار هم خواهیم داشت. وضعیت رانندگی در کشور ما نمونه گویایی است از وضعیت گذار و گیر افتادن در برزخ سنت و مدرنیته. چنانکه میدانید بر اساس آمار رسمی، تلفات رانندگی در ایران بیشتر از تلفات در جنگ است. و به گمان من تنها دلیل این امر این است که ماشین به عنوان یکی از مظاهر مدرنیته وارد زندگی ما شده، اما اخلاق استفاده از آن نادیده گرفته شده، تا چه رسد به اینکه در وجود ما نهادینه شده باشد. همینطور است میزان مصرف دارو. بازهم برطبق آمار رسمی، میزان مصرف آنتی بیوتیک در ایران برابر است با میزان مصرف آن در کل قاره اروپا. و این نیز بدین معناست که ما پزشکی مدرن را از غربیان گرفتهایم، اما اخلاق پزشکی مدرن را از آنان نگرفتهایم. فعلاً کاری به این نداریم که طب مدرن خوب است یا طب سنتی یا طب سوزنی. سخن بر سر این است که هر طبی را که شما انتخاب کنید ناگزیرید اخلاق متناسب با آن را هم بشناسید و بپذیرید و در چارچوب آن اخلاق از آن طب استفاده کنید. استفاده از پزشکی مدرن در چارچوب اخلاق متناسب با طب سنتی به بحران میانجامد. یک تفاوت مهم میان این دو طب این است که داروهای طب سنتی معمولاً عوارض جانبی ندارند، اما داروهای طب مدرن عوارض جانبی دارند و لذا شما نمیتوانید آنها را مانند نقل و نبات مصرف کنید، بلکه در استفاده از آنها باید به حداقل ضروری اکتفا کنید. مثلاً، مصرف زیاد و بیرویه آنتی بیوتیک موجب میشود که باکتریها در برابر آنتی بیوتیک مقاوم شوند