مروري بر فرآيند خواندن

مروري بر فرآيند خواندن
شايد اگر قرار بود شما اولين كسي باشيد كه خطي را اختراع ميكند تا به كمك آن گفتوگوي بين انسانها ثبت شود تا بعدها ديگران آن را بخوانند، كاري بسيار دشوار در پيش داشتيد. اما اكنون ديگران اين راه دشوار را پيمودهاند و تنها زحمت شما اين است كه بياموزيد كلمات را بخوانيد؛ فقط همين. البته خواندن به اين سادگيها هم نيست؛ به خصوص اگر قرار باشد كودكي شش هفت ساله از عهده آن برآيد. در اين مقاله مروري كوتاه به فرايند «خواندن» كردهايم.
خواندن چيست؟
خواندن مهارتي بسيار پيچيده است كه شرط موفقيت در كار و زندگي اجتماعي محسوب ميشود(رينرو پولاچك، 1378: 1).
خواندن شاخهاي پيچيده و چندوجهي از سواد است.
خواندن فرايندي پيچيده است كه به تشخيص چاپي، شناسايي حرفها به عنوان اجزاي كلمات و تفسير معناي اين كلمات نياز دارد(2003، Rumptz).
خواندن عملي است پيچيده كه متضمن درك، فهم و انديشه است. خواندن فرايند فعالي است كه خواننده از طريق آن به پيامي كه درون نوشته موجود است، پي ميبرد(حيدري، 1:1391).
اينكه محققان و نويسندگان «خواندن»1 را مهارتي پيچيده ميدانند، شايد از آن روست كه وقتي كسي خواندن را آموخته است، آن را كاري بسيار آسان ميپندارد. در واقع آنان كه در خواندن دچار مشكل هستند، پيچيدگي آن را بيشتر درك ميكنند. براي توجيه پيچيدگي مهارت خواندن، ميرحسني (1385) مينويسد: «خواندن فرايندي بيش از رمزخواني علائم از روي صفحه كاغذ است. تلاشي است براي يافتن معني كه به درگيري فعال خواننده نياز دارد. خواندن فرايندي پيچيده به معني بازيافت اطلاعات از يك متن است (ميرحسني، 1385: 1)
اما مگر ما هنگام خواندن چه ميكنيم؟ ما كلمه را حرف به حرف نميخوانيم و به قول كودكان دبستاني صداكشي نميكنيم. هنگام خواندن عبارتها و جملهها هم كلمات را تكتك نميخوانيم، بلكه آنها را به صورت پيوسته و با سرعت ادا ميكنيم. ظاهرا تصوير كلمات از طريق چشم به مغز ما ميرود و در آنجا از روي شكل آنها كه در مغز ذخيره شده است، به معني آنها ميرسيم و در تركيب كلمات، معناي جملات را درك ميكنيم.
اگر خواندن را به مفهوم «درك معني»يك متن نوشته شده بدانيم، در اين صورت «مهارت خواننده در درك مطلب به سه نكته بستگي دارد:
1ـ زمينه دانشي خواننده؛
2ـ دقتي كه خواننده در خواندن متن دستنوشته يا چاپي به خرج ميدهد؛
3ـ فهم پيام متن توسط خواننده).
پس براي خواندن، نخست بايد شكل عناصر زباني مثل حرف، كلمه و جمله را تشخيص داد و سپس معناي اين عناصر و روابط معنايي بين آنها را درك كرد تا در نهايت به پيام جمله و متن دست يافت. به گام نخست اين فرايند در اصطلاح فني «بازشناسي طرح» ميگويند.
فرايند بازشناسي طرح
فرايند بازشناسي طرح يعني اينكه مغز چگونه به كار بازشناسي حروف و كلماتي كه بايد براي خواندن ما پردازش شوند، مبادرت ميكند. براي مثال، چگونه شكل نوشتاري حرف «ج» را باز ميشناسيم. درباره اين فرايند دو نظريه عمده وجود دارد:
1ـ نظريه مطابقه قالبها
طبق اين نظريه، ما از هر طرحي كه قادر به بازشناسي آنيم، تصويري در مغز خود داريم. بنابراين با مطابقت دادن طرح پديد آمده در ياختههاي شبكيه با قالب ضبط شده در حافظه مثلاً حرف «ج» را باز ميشناسيم. اگر ميان تصوير ذهني و محرك ايجاد شده در شبكيه مطابقتي باشد، حرف «ج» ادراك ميشود (رينر و پولاچك، 1378: 15).
اما اگر اين درست باشد كه از هر حرفي تصويري در ذهن داريم، ديگر نبايد بتوانيم حرفها و كلماتي را كه بدخط و ناخوانا نوشته شدهاند، بخوانيم؛ چون از آنها تصويري در ذهن نداريم. چگونه است كه ميتوانيم حرفها را به هر خطي و به شكلهاي كج و معوج هم كه نوشته شده باشد، بخوانيم؟ ظاهراً بايد به عدد دستخطهايي كه در دنيا وجود دارد، از هر حرف و شكلهاي متنوع آن تصويري در ذهن داشته باشيم. به اين ترتيب تعداد تصويرهاي ذهني بسيار زياد ميشود و اين موضوع بعيد به نظر ميرسد.
طرفداران نظريه مطابقه قالبها در پاسخ به اين انتقاد ميگويند: «… پيش از آنكه مطابقه درون نهاد (يعني اطلاعات) جديد با آنچه در مغز ذخيره شده، صورت پذيرد، اين درون نهاد تصفيه ميشود يا به صورت بهنجار درميآيد…»(پيشين) .
و مقصود از فرايند «بهنجارسازي»2 اين است كه مثلاً حرف جيمي را كه بدخط نوشته شده است، آن قدر در ذهن تغيير دهيم كه به شكل بهنجار «ج» نزديك شود. سپس قبل از مطابقه با قالب يا تصوير ذهني، اين فرايند بهنجارسازي است كه افتادگيها را پر ميكند، يا خطوط درهم و برهم و مبهم حرف «ج» دستنوشته را حذف ميكند تا ما بتوانيم آن را بخوانيم.
2 نظريه مختصهيابي
طبق اين نظريه، «حرفها داراي عناصر مشترك متعددي شامل خطوط افقي، عمودي، كج و منحني هستند و ما به هنگام بازشناسي يك طرح، اين عناصر را تجزيه و تحليل ميكنيم»
(پيشين).
مثلاًحرفهاي «ل» و «ن» از نظر شكل ظاهري شباهتهايي به هم دارند و مختصة مميز ميان اين دو، خط عمودي است كه در «ل» وجود دارد و در «ن» نيست، و نقطهاي است كه «ن» دارد و «ل» ندارد. يا تنها تفاوت حرفهاي «س» و «ش» سه نقطهاي است كه حرف «ش» دارد.
بر پاية نظرية مختصهيابي، وقتي با حرفي روبهرو ميشويم، نخست آن را تحليل ميكنيم. يعني فهرستي از مختصات آن تهيه ميكنيم و با فهرستي كه در حافظه داريم، مقايسه ميكنيم. با اين تحليل بازشناسي انجام ميگيرد. طبق اين نظريه، به جاي اينكه براي هر شكل چاپي يا دستنويس يك حرف، طرحي متفاوت داشته باشيم، از تعداد اندكي از مختصهها كه در تمام شكلهاي مختلف مشترك هستند، استفاده ميكنيم. مثلاًمختصة مميز «س» و «ش» در شكلهاي گوناگون دستنوشته و چاپي، سه نقطه است كه همواره ثابت باقي ميماند.
مدلهاي خواندن
به دليل همين ابهام ذاتي فرايند خواندن، فقط سه مدل نظري براي توضيح اين فرايند وجود دارد. اين مدل عبارتاند از: پايين به بالا، بالا به پايين، و تعاملي».
1 مدل پايين به بالا
در اين مدل، توانايي خواندن در درجة اول با تشخيص حرفهاي منفرد، واجها و كلمهها شكل ميگيرد. «فرايند خواندن با تشخيص انفرادي حرفها و همتايان واجي آغاز ميشود. سپس اين دانش ما را به سمت تشخيص تك تك كلمات متني كه براي خواندن ارائه شده است، هدايت ميكند» (2003 (Rumptz,.
به اين ترتيب خواننده با تمركز بر يك متن، خواندن را از سطح حرف آغاز ميكند و سپس به معني كلمه و جمله و سرانجام به پيام اصلي متن ميرسد. او نه تنها بايد درك درستي از رابطه واج ـ حرف داشته باشد، بلكه قبل از معني كردن كلمه بايد آن را تلفظ كند.
زندي (1386) در نقد مدل پايين به بالا مينويسد: «اين مدل اشكالات زيادي دارد. از جمله اينكه قادر به توجيه اين نكته نيست كه خوانندة متبحر چطور ميتواند نوشتهاي مثل نوشتة زير را كه در آن برخي حرفها و نشانههاي آن حذف شدهاند، به خوبي بخواند:
ا ران در سا هاي ـس از انقلاب پيسرف هاي ز ادي كر ه است» (ص102).
2 مدل بالا به پايين
در اين مدل، خواننده براي خواندن متن به تجربههاي پيشين و شمزباني خود متكي است. او نخست دربارة معناي نوشتهها فرضيههايي ميسازد و آنگاه درستي يا نادرستي آنها را ارزيابي ميكند. به اين منظور او بايد بتواند براساس الگوهاي مشابه قبلي به پيشبينيهاي درستي دست بزند و اگر پيشبينيهايش درست از آب در نيامدند، در فرضيههاي خود تجديدنظر كند.
«اسميت (1978) شرح ميدهد كه خوانندة كارامد از پشت ذرهبين دانش قبلي خود در حوزة موضوعي متن به آن نگاه ميكند و انتظار دارد مطالبي كه ميخواند، در ادامة دانش قبلياش باشد. انتظارات او براساس نتايج خواندن تأييد يا رد ميشود. مدل بالا به پايين خواندن، بر مهارتهاي مرتبة بالاتر خواندن تأكيد ميكند. اين مهارتها در درجة اول عبارتاند از: كاربرد پيشبينيها و استنتاجها در فرايند ساخت معنا از تجربههاي گذشته، و بازسازي اين پيشبينيها براساس اطلاعات جديد ناهمخوان با دانش گذشته» (2003 (Rumptz,.
زندي (1386) مينويسد: «ايراد اساسي اينگونه مدلها آن است كه به نقش اساسي عناصر كوچك سازندة زبان نوشتاري (حرفها و كلمهها) توجه ندارند» (ص103).
3 مدل تعاملي
در اين مدل، نكات مثبت و امتيازات دو مدل قبلي را با هم ادغام كردهاند. لذا خواننده، هم از مهارتهاي تفكر مرتبة پايينتر و مهارتهاي رمزگشايي (همانطور كه در مدل پايين به بالا ديده ميشود)، هم از مهارتهاي تفكر مرتبة بالاتر (همانطور كه در مدل بالا به پايين ديده ميشود) بهره ميگيرد. «طبق نظرگاه حاكم بر اين مدل، خواندن در آن واحد هم يك فرايند ادراكي5 و هم يك فرايندشناختي6 است كه در آن خواننده هم از تجربيات پيشين خود سود ميبرد و هم از مميزههاي متني كه بهصورت كد در آمدهاند، استفاده ميكند تا معناي مورد نظر را بيافريند» (زندي، 1386: 103).
«راملهات7 (1977) توضيح ميدهد كه پردازش متن تعاملي است بين شكلهاي متفاوت اطلاعات در دسترس خواننده در متن و مهارتهاي تفكر ردة بالاتر او (براي مثال، استنتاج و به حافظه سپردن). خواندن براي درك مطلب مطابق با مدل تعاملي،مستلزم استفاده از فرايندهاي رمزگشايي زباني توسط خواننده در راستاي راهبردهاي روانشناسي زبان و دانش الگودار (شماتيك) اوست» (2003 (Rumptz,.
در پايان
براي همة كساني كه خواندن را آموختهاند، حتماً پيش آمده است كه در نخستين سالهاي آموزش خواندن نتوانند كلماتي را به درستي تلفظ كنند و در نتيجه معناي آنها را نفهمند. مثلاً كلمة «دوزندگي» را «دو زندگي» (2 زندگي) بخوانند و متحير شوند چرا بايد چنين كلمهاي را روي شيشة مغازهاي بنويسند! يا واژة «تورفتگي» را «تورفنگي» بخوانند و تعجب كنند كه چرا در متن بايد چنين كلمة بيمعنايي بيايد.
اما جالبتر از همه كار شاعر بسيار لطيفالطبعي بود كه عنوان «بنگاه پستي ولي توكلي» را كه روي تابلوي سر در مغازهاي نوشته شده بود، اينطور خواند: «به نگاه پستي، ولي توگلي!»
بهروز راستاني

