استاد حسين وحيدي و 73 سال معلمی
زندگي کرده ام که معلمي کنم نه اينکه معلمي کنم تا زندگي کرده باشم
استاد حسين وحيدي با 92 سال سن و 73 سال معلمي، رکورددار طولاني ترين زمان تدريس در دنياست و ميخواهد اين رکورد را در کتاب گينس به ثبت برساند. استاد حسين وحيدي، با 92 سال سن، متولد هشتم اسفند 1304 قزوين است. هشت سالي در قزوين معلمي ميکند و سال 1331 به تهران منتقل و در شميران مشغول تدريس ميشود. سال 55 پس از 32 سال خدمت بازنشسته ميشود. با اين حال به تدريس رياضيات ادامه ميدهد و حالا رکورد طولاني ترين زمان تدريس را از آن خود کرده و 73 سال است پيوسته درس ميدهد.
وي در گفتگو با باشگاه خبرنگاران، لبخند از لبانش محو نميشود و ميگويد: «زماني بود که 13 ساعت در روز درس ميدادم اما حالا ديگر توان ندارم و روزي دو ساعت تدريس ميکنم. يادم نميآيد حتي يک ماه درس نداده باشم. حتي به عتبات عاليات و حج هم که مشرف شدم آنجا به بچهها رياضي ميگفتم و اگر روزي بيايد که آن روز درس ندهم خسته ميشوم. تا زماني که نفس دارم ميخواهم معلم باشم.»
از او سوال ميکنيم اين عشق به معلمي از کجا ميآيد؟ به شاگردانش که دور تا دور اتاق نشستهاند نگاهي مياندازد و ميگويد: معلمي عشق من است. در جواني نميخواستم معلم شود، ولي نميدانم چطور شد در اين مسير افتادم. اين دغدغه را دارم که جوانان موفق باشند. سعي کردم شاگردانم را صحيح تربيت کنم و تحويل جامعه بدهم.
* معلم شهيد رجايي بودم
استاد وحيدي، معلم شهيد رجايي در قزوين بوده و درباره او ميگويد: «کمتر از يک سال معلم ايشان در چهارم ابتدايي بودم و بعد به تهران منتقل شدم. شهيد رجايي همشهري خودمان بود و يک نسبت فاميلي سببي هم داشتيم. دانش آموز خوبي بود.»
* معلم کلاس اولم از پنجره داخل کلاس
مي آمد
از استاد وحيدي سوال ميکنيم روز هاي اول به مدرسه رفتن خودش را به ياد دارد؟ محکم ميگويد: «بله، يادم هست. معلم کلاس اولم به رحمت خدا رفت. اما هنوز کلاس درسم در قزوين سرجايش است. خاطرم ميآيد آن اوايل معلمم از پنجره کلاس که رو به کوچه بود ميپريد و داخل ميآمد. خيلي تعجب ميکردم و برايم هميشه سوال بود چرا اين کار را ميکند که بعد فهميدم چون دير ميکرده و نميخواسته ناظم و مدير مدرسه او را ببينند از پنجره ميآمد. معلمان ما اين طور بودند و از مدير مدرسه خيلي حساب ميبردند.»
او يادش نميآيد که شاگردانش را زده باشد يا از معلمانش کتک خورده باشد. خودش تعريف ميکند که؛ « من در دوران مدرسه کتک نخوردم. دبستان مختلط ميرفتم و معلمها و دانش آموزان خيلي دوستم داشتند. کوچک و ريزجثه بودم و شيطنت ميکردم. موهاي دخترها را ميکشيدم و يا موقع بازي سنگ به پايشان ميزدم. هيچ وقت شاگرد اول نميشدم اما درسم بد هم نبود.»
* «آ با کلاه» را من اختراع کردم
استاد وحيدي غرق در خاطرات گذشته شده، با اشتياق از دوران تدريسش در قزوين سخن ميگويد و حتي معتقد است خيلي زودتر از آنکه به حرف اول الفبا، ”
آ با کلاه” بگويند، او اين نام را بر روي اين حرف گذاشته بوده است. اين معلم پيشکسوت ميگويد: «مخترع آ باکلاه من بودم ولي خودم نميدانستم. تلفظ الف مدّي و انتقال آن به بچهها سخت بود. يکي از همکارانم ميگفت بگوييم
آشاپويي؛ آن موقع کلاه شاپويي تازه مد شده بود و بچهها نميشناختند. خودم اسم الف مدّي را آ با کلاه گذاشتم و اين طور به بچهها درس ميدادم. بعد که به تهران آمدم، ديدم که تازه شروع کرده اند اين اسم را روي الف گذاشته اند و ميگويند آ با کلاه.»وي ميافزايد: «تدريسم با آهنگ بود.» و با خود آهنگين زمزمه ميکند که : «الف هيچي نداره، ب يه نقطه داره، … با آهنگ درس ميدادم و بچهها پشت سرم تکرار ميکردند.»
* هيچ کدام از فرزندانم معلم نشدند
از استاد سوال ميکنيم کدام يک از فرزندانش راه او را ادامه دادهاند؟ لبخندي ميزند و ميگويد: «پنج بچه داشتم، يک پسرم فوت کرد. حالا 13 نوه و يک نتيجه دارم اما هيچ کدام معلم نشدند. اجباري نبود و نميخواستند. اما به همه شان رياضي درس دادهام. بچه ها و نوههايم همه دانشگاه رفته هستند و دو نوهام پزشکند.»
شاگردانش رسم دارند که اولين جمعه مهرماه هر سال دور همديگر جمع شوند. شاگردانش از متولد سال 30 هستند تا دهه 70 و 80، خودش ميگويد: «برخي شاگردانم با نوههايشان ميآيند. برخي از آنها فوت کردهاند و
خيلي هايشان الان دکتر و مهندس و دانشمند شدهاند. با سه نسل کار کردهام و هنوز هم از تدريس خسته نشدهام. سعي ميکنم هيچ وقت به ماديات فکر نکنم. به لطف پروردگار و نه لطف آموزش و پرورش، همواره زندگيام خوب بوده است. زندگي کردهام که معلمي کنم نه اينکه معلمي کنم تا زندگي کرده باشم.»
* بارها گفته ام کتابهاي جديد رياضي مشکل دارند
استاد وحيدي در دوران زندگي چندين جلد کتاب هم تاليف کرده و معتقد است تلاش کرده تا علاقه به رياضي را در وجود بچههايي که اکثرا از رياضي بيزار هستند، ايجاد کند. او چهار هدف تحصيل، تحقيق، تدريس و تاليف را در طول زندگي اش دنبال کرده و هنوز هم مطالعه ميکند و دوست دارد بهروز باشد. هرچند دور و بريهايش از اينکه روشهاي تدريس کتابهاي جديد درسي را ميداند متعجب ميشوند اما خودش آن را امري عادي ميداند و تاکيد ميکند که؛ «مرتب با
درس هاي جديد جلو ميروم و اطلاعاتم بهروز است. متاسفانه کتابها مرتب عوض ميشوند و کاري نميشود کرد. سال قبل به دکتر فاني وزير وقت آموزش و پرورش گفتم که اين کتاب هاي رياضي جديد خوب نيستند و فايدهاي ندارند و سخت هستند. 72 سال است کار کردهام و تجربه دارم.»
وي ادامه ميدهد: «گاهي از آموزش و پرورش سر
مي زنند و درباره کتابهاي جديد ايراداتي را مطرح ميکنم، دروس رياضي تازه تاليف مشکل دارند، ما هم خيلي گفتيم ولي گوش ندادند. مي آيند و چشم
مي گويند اما انجام نمي دهند.»
* چند توصيه به معلمهاي جديد:
اين معلم پيشکسوت که بيش از 70 سال از عمر خود را در کلاسهاي درس سپري کرده، توصيههايي به معلمان جديد دارد و مي گويد: «معلم بودن به تنهايي شرط نيست. معلم بايد مربي باشد، حوصله کند و بچه ها را بهروز بار بياورد و تربيت کند. بچههاي الان ديگر شبيه چند سال پيش نيستند و تفاوت دارند. برخي فقط به اسم اينکه معلم هستند سر کلاس مي روند، در حالي که بايد شرايط معلم شدن را داشته باشد. دانش آموزي را که سرکلاس نشسته است به ما سپرده اند و امانت است. وقتي سرکلاس هستم مي بينم 30 دانش آموز، يعني 60 چشم و
30 قلب به همراه قلب پدر و مادرشان به اميد من هستند و نگاهم ميکنند. با اين قلب ها چه ميکنيم؟ معلم با قلب مردم و با خدا سروکار دارد. انسان از خداست و به خدا بر ميگردد و مقام معلم بالاست.»
وي ادامه ميدهد: «علت عدم علاقه مندي و فرار از درس و مدرسه و بعد کشور را بايد ريشه يابي کرد. اگر فرهنگ ما درست شود همه چيز درست ميشود. از من ديگر گذشته است و اين ها را براي آينده ميگويم.»
* پاي صحبت شاگردان استاد
پاي صحبت شاگردانش مينشينيم، چند نفرشان جوانند و متولد دهه 70 و 80 و برخي ديگر سني ازشان گذشته. يکي از شاگردانش که شايد 60 سال را هم رد کرده باشد، ميگويد: «يک سال افتخار شاگردي استاد را داشتم و بعد از اينکه معلم شدم با ايشان همکار بودم و خيلي چيزها آموختم. ايشان اسوه و الگوي معلمي و اخلاقند.»
جوانترها پر از نشاط و انرژياند، يکي شان معماري خوانده، يکي فيزيک خوانده و ديگري حقوقدان شده است. همه شان متفقالقول ميگويند سر کلاس استاد به رياضيات علاقه مند شدهاند و با اشتياق سر کلاس رياضي نشستهاند. يکي از آنها ميگويد: «تولدم 22 ارديبهشت است. سال گذشته فراموش کردم 12 ارديبهشت تماس بگيرم و روز معلم را تبريک بگويم اما چند روز بعد استاد تماس گرفت و تولدم را تبريک گفت و خيلي شرمنده شدم. حالا سعي ميکنم هر سال بيايم و به استاد سر بزنم.» روزنامه رسالت
——————————


