پاياننامهنويسي و تقابل کيفيت و کميّت
از معدود مجالسي که زوائد وحواشي ناسودمندش تقريباً در حدّ صفر بود.
برگزاري اين مراسم از دو نظر اهمّيت داشت. نخست اين که بانيِ جايزه، نه دولتيان که دانشمندي موجّه، با فضيلت و مستقل از هر نوع وابستگي، و مجريِ مراسم نيز مؤسس «شهر کتاب»، نهادي متّکي به خود، عامّ المنفعه و مردمي بود.
ديگر اين كه داوريها و تصميمها بدون حبّ و بغض و تنها بر پايه ملاکهاي علمي- پژوهشي و بر کنار از اِعمال نفوذهاي رنگارنگي بود که معمولاً مقدّم بر اهداي جوايز صورت ميگيرد.
بهترين پاياننامه فقط و فقط بنا بر رأي هيأت داوران انتخاب شده و هيچ کس در فاصله انتخاب و لحاظ دادنِ جايزه ، وضعيت را وارونه نکرده بود. اعتبار قضاوت نهايي داوران تا پايان پاس داشته شده بود.
اهميت ديگر مراسم در شکوه و شکايتهايي بود که دردمندانه از وضع پاياننامهنويسي در دانشگاههاي ايران ابراز شد. بيان اين شکايتها نه براي اولين بار بود و نه، ظاهراً، براي آخرين بار، اما اهميت مضاعف آن در مناسبتي بود که با مجلس اهداي جايزه به بهترين پاياننامه داشت.
حاضران در مجلس در حالي که از معرفي يکي از پايان نامههاي برتر (والبته معدود) در کشور شادمان بودند، عموماً نميتوانستند پيش خود به وضعيت اسف بار «توليد» پاياننامه در دانشگاهها نينديشند و احساس نگراني نکنند. بعضي از سخنرانانِ آن مراسم به حرف آمدند و نسبت به بي حساب و کتابي و ابتذالي که دامنگير اين بخش از فعاليتهاي دانشگاهي شده است هشدارها دادند.
دکتر مجتبايي با اشاره به برخي از نقائص و معايب نظام آموزشي و دانشگاهي ايران تصريح کرد که بعضي از رسالهها «مضحک و شرم آورند» و پاياننامه به کالايي تجاري تبديل شده است.
دکتر تقي پورنامداريان که استاد راهنماي پايان نامه منتخب بود و نتوانسته بود خود در مجلس حضور يابد، متني را براي هيأت داوران فرستاده بود.
اين متن به رنجنامهاي ميمانست که در آن از «سرقت ادبي، شعبدهبازي در کتابسازي و هرج و مرج بيسابقهاي» که در بازار دانش پژوهيِ جديد پديد آمده است، گلهها کرده بود.
بگذاريد بخشي از درد دل اين استاد آزرده خاطر را با هم بخوانيم:
جاي تأسّف بسيار است که بدون هيچ احساس شرمي، بعضي استادان و دانشجويان بيآنکه انديشه حرمت ادب و شأن خود را داشته باشند، از نوشتههاي ديگران، خواه کتاب و مقاله باشد و خواه جزوه و رساله، بيهيچ اشارهاي به اصل، به صورتي گسترده، پنهان و آشکار سوءاستفاده ميکنند.
دارالعلمها چنان دارالتجارههايي شدهاند که گاهي استاد براي کسب امتياز، مقاله و رساله دانشجويي را به اسم خود چاپ ميکند و تا شست کسي خبردار شود، امتياز لازم را براي ترفيع و ارتقاء ربوده است.
و اين در حالي است که حتي اگر چندي بعد رازها از پرده به در افتد و تقلّب جناب استاد برمَلا شود، بازگشتي در کار نيست و احتمالاً استاد «پيروز» به طرح ترفيع بعدي کمر ميبندد.
پورنامداريان در جايي ديگر از رنجنامه خود صادقانه اذعان ميکند که: بنده نيز جزيي از اين جريان نامبارکم، اما آنچه ميگويم پشتوانه تجربيِ حد?اقلّ سي ساله دارد.
بعضي از ما استادان حتّي تا روز دفاع رساله وقت پيدا نميکنيم رساله را حتّي تورق کنيم. راهنمايي و مطالعه که جاي خود دارد. حتّي راست ميخواهيد بعضي از ما تا روز دفاع هم از استاد راهنما بودن خود بي خبريم.پورنامداريان در اظهارات خويش جانب احتياط را گرفته و انتقاد را به «بعضي از استادان و دانشجويان» محدود نموده است.
اميدواريم که چنين باشد ليکن بيم آن ميرود که اگر تحقيقي آماري صورت گيرد، چه بسا که «بعضي» به «بسياري» تبديل شود يا اگر در بر همين پاشنه بچرخد به زودي چنين خواهد شد.
بيشي و کمي آن اندازه اهميّت ندارد که نفس بدعت ناميموني که گذاشته شده و قبح رساله?نويساني و سرقتهاي بي محابا در حوزه پژوهش را از ميان برده است
هر که او بنهاد ناخوش سنّتي
سوي او نفرين رود هر ساعتي
مهم اين است که رسمي آغاز نشود، وگرنه به محض اين که باب شد ديگر مشکل بتوان جلو آن را گرفت. به ويژه، وقتي اين رسم نامبارک براي افرادي که در پي ِ کلفتيِ نان و تازکيِ کارند کم زحمت و پُر سود باشد.
زماني که علم از پشتوانه اخلاقي محروم ماند، هزاران فاجعه به بار ميآورد. فعلاً براي عدهاي از مسئولان و استادان دانشگاهها تعداد و گوديِ چاهها اهميت دارد و نه آبي که علي القاعده بايد از آنها بيرون آيد.
اين است که مشاهده ميکنيم شماري از استادان در هر نيمسال هدايت نه يکي نه دو تا بلکه چندين رساله را ميپذيرند، بعضي را در محلّ زندگي خود و بعضي را در شهرهاي ديگر و اين در حالي است که در هفته بيش از حدّ مجاز و معقول درس هم ميدهند.
بديهي است که اين تدريس و آن راهنماييِ پاياننامه بيشتر به شوخي ميماند. استاد عزيز ما ميداند ــ و نگراني هم ندارد ــ که در غالب موارد نه اهليت راهنمايي پايان نامهها را دارد نه مجال خواندن آنها را. شماري از دانشجويان فرصت طلب هم از اين روحيه آسان گيرِ استاد استقبال ميکنند و او را بر استاداني که به زعم آنها، اهل «گير?دادن هستند» ترجيح ميدهند. آنچه در اين ميان مهم است اين است که صد، صد و پنجاه صفحه ــ بيشتر يا کمترــ از مقداري رطب و يابس سياه، تايپ شود و در جلد شکيلي مزيّن به نام دانشجو و جناب استاد راهنما قرار گيرد.
حال مهم نيست که اين رطب و يابس توسط چه کسي به هم بافته شده است. چون نظارت و مسؤليت چنداني در ميان نيست.
نبودِ مراقبت و نقد و بررسي، کار را به جايي کشانده که نگارش پاياننامه به صورت «واجب کفايي» در آمده؛ يعني جايز است که پاياننامه حسن را حسين بنويسد و آب از آب تکان نخورد. فقط دومي دستمزدي از اولي ميگيرد و کنار ميرود و اولي از امتيازات مادي و معنوي کاري که درست يا نادرست به دست دومي انجام گرفته است برخوردار خواهد شد و در اين ميان يکي دو ميليون تومان ناقابل هم نصيب جناب استاد ميشود.
غالب ما بر سر درِ بنگاههاي ترجمه و تايپِ پايان نامه، عبارت نگارش پاياننامه ــ يا چيزي قريب به اين مضمون ــ را ديده?ايم. براي چند سالي تبليغ «پاياننامهنويسي پذيرفته ميشود» به شکلِ اعلاميهها بر در و ديوار، مخصوصاً در اطراف دانشگاهها، به چشم ميخورد.
هنوز که هنوز است واژه «تحقيق» را در کنار يک شماره تلفنِ همراه ميتوانيد به خط درشت کف پياده رو جلوي يکي از شعب دانشگاه آزاد در شهرک غربِ تهران ملاحظه کنيد؛ يعني پول بدهيد و رساله در اندازههاي مختلف تحويل بگيريد.
به نظر ميرسد در سالهاي اخير مفهوم تحقيق ــ لااقل در ذهن گروهي از دانشجويان و استادان جوانتر عوض شده است.
امتياز تحقيق تنها از آنِ کسي است که شخصاً آن را بر عهده گرفته، نه آن کس که تحقيق براي او و به نام او نوشته شده است.
زيارت خانه خدا را ميتوان به ديگري نيابت داد، ولي تحقيق را نه. تحقيق فضيلتي را در محقّق پديد ميآورد که نيابت پذير نيست. ديگري نميتواند اين فضيلت را در شما ايجاد کند. اعطاي مدرک کارشناسي ارشد (فوقليسانس) و دکترا بدين معنا است که داوطلبِ اين مدارک شخصاً به چنان فضيلتي رسيده است.
نتيجه طرحي تحقيقاتي به مثابه اثر انگشتي است که هيچ انگشتي جز انگشت مجري يا مجريان مستقيم آن طرح نميتواند جايگزينش شود. هر چه پژوهشگر در طول تحقيق مبتکرانه تر، مستقلتر و بي نيازتر از کمک ديگران عمل کند، فضيلت ياد شده در او به کمالتر و ارجمندتر است.
حال، وقتي شخص در تحقيقي که به نام او معرفي شده، مستقيماً سهمي نداشته باشد يا آن را از دستبرد زدن به حاصل زحمات ديگران عرضه کرده باشد، معلوم است که تا چه حد با فضيلت تحقيق فاصله دارد.
کساني که از راه انتحال و برگرفتنِ نوشتههاي ديگران بدون تصريح نام آنها، يا از راه نويساندن پاياننامه به ناحق مدرکي گرفتند و به استناد آن، مقامات بالايي در کشور احراز کردند، اگر هيچ کس نداند خود و خدايشان ميدانند که آن مدرکِ قلّابي و اين مقاماتِ به ناحقّ به دست آمده پشيزي ارزش ندارد. آنها هم به عملي غير دانشگاهي دست زدهاند و هم حقّ ديگران را زير پا نهادهاند و بدون داشتن شرايط لازم مقامي را به ناروا تصرّف کردهاند و از آغاز تا پايان راهي غير اخلاقي پيموده?اند. متأسفانه اين انحطاط اخلاقي خاص دانشگاههاي ايران نيست.
در چند دهه اخير خوانده و شنيدهايم که بعضي از دانشگاههاي خارجي هم اعتبار علمي- اخلاقي را قرباني منافع مادّي کرده، و مدرک در مقابل پول را جزو سياستهاي اصلي خود گذاشته?اند. اصولاً از زماني که دانشگاهها خود را «دهنده خدمات» و دانشجويان را «مشتري» اعلام کردند و ديگر رابطه نوعي پدر و فرزندي ميان استاد و دانشجو جاي خود را به «طرفين يک معامله» داد، از نقش معنوي دانشگاهها سخت کاسته شد.
پنداري تالار تعليم فضيلت و علمِ فارغ از محاسبات غير معنوي به بازار کالا تبديل گرديد.
پورنامداريان در نامه خود از اين پديده ناخوشايند گله ميکند که بعضي استادان راهنما حتّي تا روز دفاع رساله فرصت پيدا نميکنند که در آن تورّقي کنند.
فرصت پيدا نکردنشان به جاي خود، تلاشي هم براي پيدا کردن چنين فرصتي نميکنند. زيرا مسؤليّتي احساس نميکنند.
اگر استاد بداند نظارت کارشناسانه و همراهيِ گام به گام با نگارنده پاياننامه چقدر حياتي است و قصور او در اين راه چه تبعات سوء پيدا و پنهان خواهد داشت، فرصت مطالعه رساله را به هر قيمتي که شده دست و پا خواهد کرد.
احساس چنين مسؤليتي خود باعث ميشود که استاد راهنما به ابعاد کار درهر پاياننامه وقوف يابد و، در نتيجه، بفهمد که پذيرفتن راهنماييِ بيش از يک پاياننامه در هر نيمسال ــ حتي در يک سال ــ نامعقول است، چه رسد اگر پاي چند پاياننامه در هر نيمسال به ميان باشد.
نگارنده تا دهه هفتاد که در دانشگاه تدريس ميکردم به اشکال مختلفي از پديده پاياننامهنويسي و هدايت آن زير نظر استادان برخوردم.
اولينِ آنها درجه اهليّـت استاد براي راهنمايي بود. وقتي ميگوييم «راهنمايي»، معنايش علي?القاعده اين است که استاد خود راه را ميشناسد که ميخواهد آن را به ديگري بنمايد. معالوصف، در بيشتر اوقات چنين نبود.
سواد استاد در بارة موضوع پاياننامهاي که راهنمايي آن را به عهده داشت، بيشتر از سواد داوطلب نبود و يقيناً داوطلب نيز غالبا ً از اين بابت شادمان بود.
زيرا ميدانست که استاد در مقامي نيست که بتواند متــّه به خشخاش بگذارد، و با سختگيريهايش «حال او را بگيرد»!
استادِ با اخلاق وظيفهشناس اگر هم تحت شرايط خاصي ناگزير به پذيرفتن نقش راهنمايي شد، ميکوشد تا پا به پاي دانشجو در موضوع پاياننامه مطالعه کند، ضعفهاي خود را برطرف، و بر موضوع اشراف يابد.
دريغ که چنين استاداني در حکم اکسير و گوگرد احمرند.
من مانده بودم حيران که چگونه استادي که تا آن زمان حتي يک مقاله در موضوع پايان نامة دانشجوي زير نظرش ننوشته بود، راهنمايي آن موضوع را تعهد کرده است. استادياري را ميديدم که از بدو استخدام، آن قدر مقاله ننوشت که پس از ده سال، طبق مقررات، قرار شد به خدمتش پايان دهند، ولي در عوض، مسئوليت معاونت بخش را بر عهدة او گذاشتند و دست از سرش برداشتند. استادياري با شرايطي اين چنين هر سال مسئوليت راهنمايي يا مشاوره دانشجويان متعددي را در دورههاي کارشناسي ارشد و دکترا برعهده داشت!
بعضي از اين راهنمايان که فقط نقش تشريفاتي داشتند، سعي ميکردند در جلسه دفاعيه حرفي نزنند، ظاهراً با اين توجيه که حرفهايشان را قبلا ً با دانشجو زدهاند و به اصطلاح سنگهايشان را با او واکنده اند.
اکنون نوبت ممتحنهاي ديگر است که داوطلب را سئوال پيچ کنند. ليکن هميشه استاد راهنما اين اندازه زيرکانه و منصفانه عمل نميکرد.
بعضيها به اين فکر ميافتادند که فرصت را غنيمت شمرده خودي نشان دهند.
رسالهاي را که راهنمايي نکرده بودند، و بالقوه جاي ايرادهاي داشت، شبي قبل از روز جلسة دفاع، شتابزده تورقي ميکردند و مقداري ايرادهاي بني اسرائلي سرِهم ميکردند و در جلسة دفاع ، گريبان داوطلب بيچاره را ميگرفتند، غافل از آن که اين ايرادها ميبايستي روزها و ماهها پيش از روز دفاع پايان نامه، با داوطلب در ميان گذاشته ميشد. در يکي از اين جلسات دفاعيه از نگارنده هم دعوت شد که شرکت کنم. در آن جلسه بيشترين اشکالات را شخص استاد راهنما بر پاياننامه گرفت به طوري که صداي بنده در آمد و به ايشان محترمانه اعتراض کردم که چرا شما که راهنماي اين دانشجو بوديد قبلاًعيبهاي کار را به او گوشزد نکرده بوديد؟ در جلسة دفاع، استاد راهنما قاعدتاً بايد در کنار داوطلب باشد نه مقابل او ايرادهايي که بر کار دانشجو گرفته ميشود لااقل به طور غيرمستقيم بر استاد راهنماي او نيز وارد است.
دو سه سال پيش، در جلسة نقد و بررسي کتابي در شهر کتاب، يکي دو نفر از کساني که بر کار نويسندة آن خرده ميگرفتند، درست همان کساني بودند که به هنگام نگارش پاياننامه او استاد راهنما يا مشاور وي بودند و حالا همان پاياننامه به چاپ رسيده بود؛ و احتمالاً ناشر نيز با اعتماد به مُهر تصويب همين راهنمايان سابق و خرده گيران لاحق، پاياننامه را چاپ و منتشر کرده بود.
نمونهها فراوان است. همه کساني که از نزديک با دانشگاهها و فعاليتهاي آنها آشنايند نيک ميدانند که در عرصه پاياننامهنويسي چه ميرود. اعطاي جايزه به يک دانشجوي دوره دکتري و تحسين و تقدير از کار او، اگر چه جاي خوشوقتي است، ليکن نشان ميدهد که وضعيت پاياننامهنويسي تا چه حدّ به وخامت و انحطاط کشيده که يک نفر که پاياننامه خود را بدان خوبي نوشته که بايد بنويسد، اين قدرهمه را ذوق زده کرده است.
حفظ ملاکهاي دانشگاهي اقتضا ميکند که به کمتر از کيفيت کار اين دانشجوي موفق رضايت ندهيم.
کسي که مدرک کارشناسي يا دکتري ميگيرد در واقع نوعي اجازة نامه و مدرک اجتهاد در رشته خود گرفته است.
دکتر کم سواد در ادبيات فارسي يا هر رشتة ديگر به مجتهدنمايي ميماند که خداي ناخواسته اجازه نامهاي جعلي داشته باشد.
بيش از 75 سال از دانشگاه تهران و اندکي کمتر از زمان تأسيس دوره دکترا اين قديمترين دانشگاه در ايران ميگذرد. نخستين فارغ التحصيلان اين دوره شخصيّتهايي چون محمد معين،
ذبيحالله صفا، پرويز ناتل خانلري و حسين خطيبي نوري هر يک حتي پيش از گرفتن مدرک دکتري عملاً استاد بودند و در رشتة خود به تمام معنا «ملّا». چه شد که کار به اينجا کشيد؟
چرا به جاي ارتقاء و تعالي، دورههاي کارشناسي ارشد و دکتراي ما به راه انحطاط افتاده است؟ کجاي کار عيب کرده است؟
گروهي از ارباب نظر علّت را در نبودِ تناسب ميان عرضه و تقاضا ميبينند: تقاضاي سيل داوطلب براي تحصيلات عالي از سويي و ناتواني دانشگاهها در عرضة امکانات کافي از سوي ديگر.
هر سال بر شمار فارغ التحصيلان دورههاي ليسانس اضافه ميشود، و از اين ميان جمع کثيري متقاضي ِ ادامه تحصيل اند. بديهي است که به سبب نبودِ هيأت علمي کافي امکان پاسخ گويي به اين نياز روز افزون وجود ندارد. انصافاً هم نميتوان از اين لحاظ زياد متوقع بود.
تربيت معلم و استادِ کارآمد زمان ميبرد و شتابزدگي بر نميدارد.
فرق است ميان تربيت و تعليم که امري تدريجي است، و «توليد» که ميتوان در آن تسريع کرد و چندان نگران کيفيِت کار نبود.
اتفاقي که در دهههاي اخير افتاده اين است که دانشگاهها به موازات افزايش شمار فارغالتحصيلان، ابعاد کمّي دورههاي عالي خود را گسترش دادهاند بدون آنکه به ضرورت حفظ تناسب ميان بُعد کيفي و بعد کمّي کار چندان عنايت کنند.
بنابراين، با گذشت زمان و ازدياد شمار داوطلب، از کيفيّت و سطح علمي دانشگاهها کاسته شده است، هر چند که رشد کمّي و فيزيکي آنها هم هميشه و همه جا به حداقل استانداردهاي مطلوب نميرسد.
افزودن بر شمار «سوله»ها و ساختمانهاي نامناسبِ اجارهاي نميتواند گسترش کمّيِ دلخواهي به حساب آيد.
بسياري از دانشگاههاي ما، چه آزاد و چه غير آزاد، از حداقلّ فضاي آموزشي، وسائل و تجهيزات و حتّي جاي نفس کشيدن کافي بي بهره اند.
حال نقص فيزيکي را اضافه کنيد به کمبودهاي معنوي و ببينيد چه از آب
در ميآيد.
ساختمان مناسب و تجهيزات همه لازم است، ليکن لازمتر از آن هيأتهاي علمي لايق، وظيفهشناس و آشنا به دربايستهاي دانشگاه واقعي است که از عهدة نقش سنگين راهنمايي برمي آيند، و اين آسان و سريع به دست نميآيد.
دکتر از پيِ دکتر توليد کردن با اين استدلال که ميخواهيم هيأتهاي علميِ دانشگاهها را تکميل کنيم به نظر استدلال درستي نميرسد.
استادان ناکارآمد و ضعيف دانشآموختگان ناکارآمد و ضعيف تحويل ميدهند. «ازآب خرد ماهي خُرد خيزد».
* استاد بازنشسته دانشگاه و عضو شوراي علمي دائره المعارف بزرگ اسلامي
codex09x
page11