نگاهي به مشکلات آموزش و پرورش در ايران
محمّد احمدوند- مدرّس دانشگاه و آموزش و پرورش
آقاي رئيسجمهور، سلام. اين دردنامه را به نمايندگي از دوستان معلمم مينويسم. اينها فقط حرفهاي من نيست. حرف دوستان و همکاران نااميد و خسته من هم هست. معلماني که سالها است با توجيهات بيمنطق، مثل داشتن تعطيلي زياد و زياد بودن تعداد، آنها را آزرده ايم. اين از عجايب جامعه ايراني است که در حالي که اکثر خانوادهها در تربيت يک يا دو بچه درمانده ميشوند، اهميت تربيت 25 تا 35 دانش آموز و آن هم با زمينههاي تربيتي و خانوادگي و اقتصادي مختلف را ناديده ميگيرند. اين براي ما دردآور است که از نظر نسبت معلم به دانش آموز در حدّ استانداردهاي کشورهاي در حال توسعه هم نيستيم؛ امّا زياد بودنمان را که به دليل زياد بودن تعداد بچهها است بهانه کردهاند تا حق و حقوقمان را ندهند و همه اينها زماني اتفاق ميافتد که بدانيم معلمان فقط 45 درصد جامعه کارمندان دولت را تشکيل ميدهند و دولت براي تأمين رفاه 55 درصد ديگر ظاهراً هيچ مشکلي ندارد! و همه اينها زماني ناراحت کنندهتر ميشود که معلمها خود را با ساير کارمندان مقايسه کرده و متوجه تفاوتهاي عظيم در پرداختها و مزايا ميشوند. آقاي رئيسجمهور با وجود شروع اين گونه نامه، ميخواهم بگويم معلمها فقط به خودشان فکر نميکنند و جامعه و سيستم آموزشي و فرزندان مردم هم از دغدغههاي جدّي آنها است.
رهبري معظم امسال را سال اقتصاد و فرهنگ ناميدهاند و چه خوب بر نقاط ضعف ما دست گذاشتهاند. باورکنيد اگر آموزش و پرورش اصلاح شود، مشکلات فرهنگي و تا حدودي مشکلات اقتصادي، که گاهي ريشه در رفتار فرهنگي غلط دارد، هم حل خواهند شد. فرهنگ از پايه شکل ميگيرد، از کودکي، از خانواده و از شروع مدرسه، از زماني که فرزندان ما معصومانه و صميمانه آماده هستند به آنها درست زندگي کردن را بياموزيم.
آقاي رئيسجمهور، در ايران خيلي كارها شعاري شده است. پشت بيشتر تصميمگيريها و کارها منطق و فکري وجود ندارد. خيلي از كارها به آزمون و خطا واگذار شده و مشورت که از مهمترين توصيههاي بزرگان ما است جايي در تصميمگيريها ندارد. بدتر از همه اشتياق عجيب مسئولين براي ثبت يک رويداد يا تغيير به نام خودشان است و اينطور ميشود که يک وزير ميآيد و سيستمي را راه اندازي ميکند و وزير بعدي آن را اشتباه دانسته و تغيير ميدهد و جالب اين که هر دو هم ادعا ميکنند کار کارشناسي!!؟ شده است. در اين دردنامه ميخواهم به يکي از پر ايرادترين بخشهاي اين کشور يعني «آموزش و پرورش» بپردازم با اين اميد کم سو که شايد اين نوشته خوانده شده و توصيههاي از سر دلسوزيم به کار گرفته شود، با اين اميد کم سو که لاأقل خانوادهها شرايطي براي فرزندان خود فراهم کنند که از جنبههاي منفي سيستم آموزشي ضعيف ما کمتر صدمه ببينند. به هر حال در هر حالتي معتقديم با تدبير، اميد به تغيير هست.
1ـ در آموزش و پرورش، حجم کتابها آنقدر بالا است که معلم و دانش آموز حتّي وقت «فکرکردن» به آنچه ميآموزند ندارند. تمامي تلاش معلم صرف اين ميشود که به موقع کتاب را تمام کند چون مجبور است و تمام تلاش دانش آموزان صرف اين ميشود که مطالب را حفظ کنند. نه فکر کردن، نه تحقيق و پژوهش، و نه آزمايش به صورت عملي و تجربه اندوزي، هيچ کدام واقعاً مورد توجه نيستند. هيچ رابطه مناسبي بين معلمان، معلم و دانش آموز، و معلم و مدير شکل نميگيرد. از نظر مديران مدارس معلم خوب کسي است که تا زنگ خورد فوري سر کلاس برود، کلاسش را ساکت نگه دارد، سئوالات ساده طراحي کند و درصد قبولي حتّي بالاتر از تمامي نرمهاي جهاني!! داشته باشد.
سالها است ديگر حتّي جشنهاي مدارس و دهه فجر درست برگزار نميشوند چون آنقدر حجم کتابها زياد است که وقت کم ميآيد و البته لابد علم از پرورش مهمتر است!؟ اگر هم جشني يا مراسمي برگزار ميشود آنقدر بي برنامه اجرا ميشود که هيچ چيزي عايد بچهها نميشود. نه مسابقه ورزشي درست و حسابي و نه شور و هيجاني در مدرسه وجود دارد. همه چيز شعاري و در سطح پيش ميرود. بچهها وقتي تعطيل ميشوند گويي از زندان آزاد شده اند. خودمان را گول نزنيم. خيلي ساده ميشود به مدارس مختلف سرکشي کرد و با بچهها حرف زد. بچهها مدرسه را دوست ندارند. سالها است که اين طور است.
2ـ در کتابهاي درسي حتّي كتابهاي ابتدايي آنقدر حجم مطالب نظري و بي خاصيت بالا است که تعجبآور است. يادمان رفته که آموزش تا پايان دبيرستان نه براي پر کردن مغز بچهها با انواع حفظيات که براي آماده کردن آنها براي زندگي در اجتماع است. يادمان رفته که بچهها بايد بچگي کنند، شور و شوق زندگي را در مدارس ياد بگيرند، ياد بگيرند شهروند خوب بودن يعني چه، سزاي خلاف کردن و عاقبت بيراهه رفتن چيست، زندگي آپارتماني يعني چه.
به بچهها ياد نميدهيم فردا در جامعه چگونه مشارکت داشته باشند، خودخواه نباشند، و اگر صاحب شغل يا موقعيتي شدند با مردم خوب رفتار کنند. راستي بچهها اين همه نکات گرامري بخوانند امّا نتوانند انگليسي حرف بزنند چه فايده دارد؟ اين همه فرمولهاي عجيب و غريب رياضي و فيزيک و شيمي بخوانند امّا نتوانند يک پيچ گوشتي دستشان بگيرند يا يک چادر مسافرتي نصب کنند يا حتّي يک آزمايش ساده انجام دهند چه فايده دارد؟ اين همه نکات جغرافي بخوانند امّا در برنامهريزي براي يک سفر داخلي عاجز باشند و قدر رودخانه و جنگل و کوه و دريا را ندانند چه فايده دارد؟ ميدانيد چرا جنگلها و سواحل ايران اينقدر دچار مشکل هستند؟ چون هيچ مدرسهاي کلاسش را در وسط جنگل برگزار نکرده و هيچ دانش آموزي عشق به طبيعت و وطن را از معلمش ياد نگرفته است.
3ـ اين روزها در آموزش و پرورش جهان دو مبحث مورد بحث و تأکيد است: يکي سبک زندگي (life style) و ديگري برنامه درسي زندگي (life syllabus). آموزش زندگي اجتماعي و شهروندي آنقدر اهميت دارد که حتي در تحقيقات اخير پيشنهاد شده است کتابهاي آموزشي زبان خارجه هم بر پايه زندگي اجتماعي بچهها تهيه و تدوين شود، يعني موضوعات زندگي اجتماعي براي متون انتخاب شود. اگر در يک عزم ملّي براي تغيير، كتابهاي درسي تغيير کنند و مسائل تئوري که در زندگي اجتماعي بچهها نقشي ندارند حذف شوند و حجم مطالب کتب درسي کم شده و در عوض اختيارات بيشتري براي بروز خلاقيت معلمها و وقت بيشتري براي بودن با بچهها به آنها بدهند مشکلات عظيمي از سر راه فرهنگ و اقتصاد کشور برداشته خواهد شد. اين تغيير بسياري از مشکلات فعلي سيستم آموزشي ما (مثل مشکل درصد قبولي و نرخ گذر، دلزدگي بچهها از مدرسه، استرس بچهها در کلاس و جلسه امتحان، مشکلات خانوادهها با بچهها، بچهها با معلمان، و معلمان با مديران) را هم حل خواهد کرد.
4ـ سالها است معلمها اشکالات كتابهاي درسي را مکتوب ميکنند و به سازمان پژوهش و برنامه ريزي آموزشي که متصدي تأليف كتابهاي درسي است ميفرستند اما ترتيب اثري داده نميشود! آنقدر به حرفهاي معلمان که درگير تدريس اين كتابهاي ضعيف هستند بي توجهي شده است که مثلاً در كتابهاي پوسيده زبان دبيرستان چاي کيلويي 200 تومان است! بگذريم که اين کتابها طبق تعاليم! خود مؤلفان کتابها که بيشتر استاد دانشگاه هستند از پايه اشتباه هستند و مسئولين سازمان پژوهش تازه متوجه اين ايراد بزرگ شدهاند و تلاش براي تغيير كتابها را از اول راهنمايي شروع کردهاند! البته بازهم با عجله و باز هم بدون مشورت با معلمان که در وسط گود هستند.
5ـ تقسيم مدارس به انواع مختلف که در هيچ جاي دنيا ديده نميشود آنقدر آش شور شده است که وزير جديد هم که خود سالها در مصدر تصميمگيريها در آموزش و پرورش بوده و حتّي رئيس کميسيون آموزش و پرورش در شوراي عالي انقلاب فرهنگي بوده، صدايش درآمده است! کجاي جهان دانش آموزان را اين طور تفکيک ميکنند؟ آيا در جامعه و خيابان هم مردم از هم جدا هستند؟ آيا با ايجاد مدارس خاص (که خيلي هم خاص نيستند) و زدن برچسب تيزهوش به بعضي دانش آموزان که طبق هيچ کدام از نرمهاي جهاني تيزهوش هم نيستند! آنها را متوقع بار نميآوريم؟ آيا به روحيه بچههايي که در اين مدارس درس نميخوانند لطمه نميزنيم؟
6ـ سالها است که در جذب معلم و تربيت معلم داريم به راه اشتباهمان ادامه ميدهيم. حالا هم که مجوز دانشگاه فرهنگيان با هدف تخصصي تربيت معلم گرفته شده است رفتارهايي ميبينيم که باعث تعجب است. هر از گاهي صحبت از انحلال دانشگاه ميشود! بودجه دانشگاه کامل تأمين نميشود و دانشگاه مجبور ميشود وروديهاي مهر را تا بهمن به خانه بفرستد! و از همه جالبتر اين که براي جذب استاد به بهانههاي عجيب و غريب از جذب معلمان خود آموزش و پرورش که دانشجوي دکتري هستند يا مدرک دکتري دارند خودداري ميکنند. اين دانشگاه قصد تربيت معلم دارد نه دکتر و مهندس و هيچ کس بهتر از خود معلمان ظرائف کار معلمي را نميدانند.
بهترين استادان براي تربيت معلم همين معلمان تحصيل کرده هستند که سالها با مشکلات سيستم آموزشي ما ساختهاند و به زواياي مختلف آن مسلط هستند و در عين حال از نظر علمي توانمند هستند، بخصوص معلماني که از طريق آزمون رسمي سازمان سنجش وارد دوره دکتري شده اند. دانشگاه فرهنگيان تنها روزنه براي معلمان با سابقهاي است که ميخواهند سواد و مهارتهاي خود را ارتقا دهند و ما با تصميمات عجيبمان داريم اين فرصت را هم از آنها و هم از نسل فرداي معلمان ميگيريم! اگر از معلمهاي قديمي و استادان قديمي سئوال کنيد تأييد خواهند کرد دانش آموختگان مراکز تربيت معلم «عموماً» در تدريس موفقتر از معلماني بودهاند که در دانشگاهها تربيت شده اند. بيشتر استادان معروف و موفق (قديمي و جديد) هم کساني بوده و هستند که سابقه تدريس در آموزش و پرورش دارند امّا با بي توجهي اين وزارتخانه از اينجا رفته اند. اين وزارتخانه با جذب معلمان و با تغيير علمي در ساختار خود بايد ترکيبي از تربيت معلم سابق و يک دانشگاه پيشرو باشد و تبديل آن به يک دانشگاه مثل بقيه دانشگاهها آن را به اهدافش نميرساند. ما از معلمانمان انتظار داريم اهل مطالعه و به روز باشند امّا با اين کارها داريم روحيه معلمان با سواد و تلاشگر را از بين ميبريم. اگر اين معلمان به ارتقاء از طريق ادامه تحصيل اميدوار نباشند ما چگونه ميخواهيم از آنها انتظار داشته باشيم به دنبال علم بروند؟ و در صورت سرخوردگي آنها چگونه انتظار داريم آنها الگوي دانش آموزان و جامعه باشند؟ و اصولاً نداشتن هيچ سازوکاري براي ارتقاء اين معلمان با کدام يک از اصول مديريتي همخواني دارد؟
اين که معلمي دکتري بگيرد و پنجاه هزار تومان روي حقوقش برود چقدر در روحيه اين فرد براي ادامه کار و روي روحيه ساير معلمان براي ادامه تحصيل مؤثر است؟ انتقال اين معلمان از آموزش و پرورش به دانشگاه فرهنگيان کم دردسرترين کار ممکن براي دولت است و هزينههاي جديدي به دولت تحميل نميشود. ضمن اينکه صلاحيت علمي و اخلاقي اين معلمان هم ثابت شده است و اصولاً نيازي به گزينش و مشکلات مربوط به آن هم نيست.
با توجه به گفته خود وزير محترم آموزش و پرورش نيروهاي مازاد فراوان در آموزش و پرورش وجود دارند كه ميتوانند جايگزين اين افراد که کم هم هستند، بشوند فقط نياز به کمي مديريت در توزيع نيروي انساني دارد. اميدواريم وزير محترم اين مشکل ساده را حل کنند و آن را پيچيده نکرده و به مسائل ديگر مثل سن و سال و سابقه اين معلمان که اتفاقاً مزيت و برتري آنها است، مربوط نکنند.
7ـ ما حتّي براي تأليفات معلمان هم ارزشي قائل نيستيم و معلماني که اهل تأليف هستند و حتّي مقالات ISI يا ISC چاپ ميکنند ناديده گرفته ميشوند و هيچ گونه پاداشي (مثل دانشگاهها) دريافت نميکنند. تنها در بخشي از فرمها امتياز کمي به تأليفات ميدهيم که دلمان خوش باشد به پژوهش و تحقيق بها دادهايم. دائم شعار ميدهيم که معلمها بايد با علم روز آشنا باشند، در حال مطالعه و تحقيق باشند، و به دنبال روشهاي نوين تدريس و يادگيري بروند امّا در عمل براي معلمهايي که اين کار را ميکنند، ارزشي قائل نيستيم.
اين فقط مشکل مسئولين آموزش و پرورش نيست هر چند از آنها بيشتر انتظار ميرود. وقتي مراسم اهداء تنديس انسانيت ميگيرند و يک شخصيت علمي در بين آنها نيست چه الگويي به جامعه ميدهيم؟ وقتي ارزش مجموع هداياي معلمان نمونه کل کشور به اندازه درآمد يک سال يک بازيکن درجه 2 فوتبال هم نيست و بعد براي دادن همين جوايز هم کلّي آنها را سر ميدوانيم انتظار داريم بچهها چه کسي را الگوي خود قرار بدهند؟
8ـ ما ايرانيها سابقه طولاني در بازي با کلمات داريم. واقعاً چه لزومي داشت دوره «راهنمايي» بشود دوره «متوسطه اول» و «دبيرستان» بشود دوره «متوسطه دوم»! اگر سعي در همخواني دورهها با ساير کشورها بوده است فقط کافي بود از مترجمان خواست اگر کسي مدارکش را براي ترجمه آورد به اين شکل ترجمه شوند. لازم نبود باعث سردرگمي مردم و هزينه بر دوش مدارس براي تغيير سردرها و سربرگهاي نامه شويم. ما وزارت «آموزش و پرورش» داريم و خواستهايم با حرف ثابت کنيم هم به آموزش بها ميدهيم و هم پرورش.
البته ما بعدها فهميديم اشتباه کردهايم و اصلاً پرورش مقدم بر آموزش است. امّا به همين هم واقعاً اعتقاد نداريم چون آنچه در عمل ميبينيم تأکيد زياده بر حدّ بر آموزش دانش آن هم دانش نظري و غير کاربردي است. اشتباه بزرگترمان اين است که فکر ميکنيم اين کار را بايد معاون پرورشي انجام دهد. راستش من در سيستم آموزش کشورهاي پيشرفته نديده ام کار پرورشي جدا و توسط کسي غير از معلم کلاس انجام شود. اگر از مديران مدارس سئوال کنيد تعجب خواهيد کرد از شنيدن اين واقعيت که بچهها از معلمان دروس غير مرتبط با پرورشي بيشتر حرف شنوي و الگو پذيري دارند.
در پرورشمان هم داريم اشتباه عمل ميکنيم. وقتي ميخواهيم بچهها را به اردوي زيارتي يا سياحتي ببريم فقط بچه مثبتها را ميبريم. مسابقات فرهنگي و هنري را امسال برگزار ميکنيم و سال بعد نتايجش را اعلام ميکنيم!؟ جوايز جشنواره خوارزمي را دو سال بعد ميدهيم! با عجله جشنواره قرآن پژوهي برگزار ميکنيم و نتايجش را اصلاً اعلام نميکنيم!
9ـ هيچ بخشنامه و هيچ فرمي ثابت نيست. فرمها و دستورالعملها دائم عوض ميشوند و جالبتر اين که هيچ وقت از معلمان که مشکلات را از نزديک لمس کردهاند نظر خواهي نميشود. اين ميشود که تعطيلي پنجشنبهها تصويب و بعد تلاش ميشود لغو شود و بعد با بازي با الفاظ بسياري از مدارس را ميبينيم که پنج شنبهها از هميشه فعالتر هستند! اين ميشود که نظام آموزشي جديد ما 6ـ3ـ3 با عجله اجرا ميشود و به علت کمبود معلم در دوره ابتدايي فوق ليسانس شيمي را سر کلاس دوم ابتدايي ميفرستند و براي مستخدم مدرسه حکم تدريس ميزنند! بسياري از طرحها و برنامهها هم نيامده حذف ميشوند، مثل رتبه بندي معلمان! يا مدارک نوع دوم. همه چيز هم در تهران خلاصه شده است! تهيه و تدوين کتب درسي، سئوالات هماهنگ کشوري، سئوالات کنکور و… فقط مختص تهرانيها و آن هم خواص است!
10ـ راستش معلمي تبديل به سختترين شغل ايران شده است. معلمها بر خلاف ديگر کارمندان دولت عملاً ثابت کردند که کارشان سخت است. هنگام تصويب لايحه بازنشستگي پيش از موعد 100 هزار معلم خود را بازنشسته کردند و بيشتر از 100 هزار معلم ديگر هم درخواست بازنشستگي دادهاند که با آنها موافقت نميشود. معلمها عملاً ثابت کردند که ديگر کارشان را دوست ندارند. آنچه باعث تأسف است اينکه بيشتر معلمهايي که بازنشسته شدند از معلمهاي خوب و دلسوز اين وزارتخانه بودند و ديگر تحمل شرايط برايشان راحت نبود.
مسئولين آموزش و پرورش به جاي صدور بخشنامههاي گاه و بيگاه و ساختن مشغوليت ذهني براي معلمها، در بوق کردن اضافه حقوق ناچيز آنها يا زيرنويس کردن پرداخت معوقات و ديون که حق مسلم آنها است ـ و انگار وزارتخانههاي ديگر کاري نميکنند!؟ ـ بهتر است به دنبال راهکارهايي باشند تا شأن و منزلت واقعي معلمان را به آنها برگردانند. مسائلي که مطرح شد فقط مربوط به اين دولت يا حتّي دولت قبلي هم نيست. همه دولتها در اين نابساماني سهم داشتهاند امّا معلمان از دولتي که نام خود را «تدبير و اميد» گذاشته انتظار دارند با تدبير همراه با مشورت با معلمان دلسوخته و دلخسته (پير و جوان) اميد را به آنها و سيستم آموزشي کشور برگرداند.
والسلام ـ ارديبهشت 1393- روزنامه اطلاعات

