رابطه بين مدرسه و بهره هوشي دانش آموزان

رابطه بين مدرسه و بهره هوشي دانش آموزان
مجلهي علوم انساني فرانسه برگردان آريا نوري
هر چه قدر بيشتر بدانيم هوشمان هم بيشتر خواهد بود : تحقيقات فعلي تأثير مثبت آموختههاي ضمني و عيني را در کسب دانشهاي گستردهتر نشان ميدهد. از طرفي امروزه بهخوبي اين مسئله را ميدانيم که کژفهميهاي بسياري در مورد ارزيابيهاي درسي در مدارس وجود دارد
« اين کودک باهوش است ، قطعاً در مدرسه موفق خواهد بود » . بسياري بر اين باورند که موفقيت در مدرسه بستگي زيادي به هوش کودک دارد. اما اگر واقعيت خلاف اين باشد چه؟ اگر در اصل اين دانشهاي فراگرفته شده در مدرسه باشند که سبب رشد هوشي کودک ميشوند چه؟ بيش از هر چيز بايد به اين مسئله اشارهکنيم که هوش هر شخص به توانايي تحليل و درک و پاسخگويي به شيوهاي مناسب به مسائلي که با آن روبهرو ميشود بستگي دارد. جواني که دوازده سال دوران آموزش اجباري ( مخصوص فرانسه ) را سپري کرده باشد ، تنها با شرايطي مواجه شده که به وي دقيقا توضيح دادهاند چه چيزهايي بايد بداند. حال اين مدتزمان اگر شخص بخواهد مقطع فوق ليسانس را بگذارند ، تا 20 سال افزايش پيدا خواهد کرد. آيا ميتوان تصور کرد اين دوران کسب دانش تأثيري در نحوه تحليل ما از شرايط ، درک ما از آنها و پاسخي که در مواجهه با آنها داريم ، ندارد؟ روانشناساني مثل ژک گرگوري نشان دادهاند که عملکرد مؤثر افراد در شرايط مختلف بستگي به عملکردهاي کلي آنان مثل سرعت عمل در اجراي فعاليتها و وظايف و همچنين حافظهي کاري ايشان دارد. محققان همچنين تازهکار ( NOVICE) را با متخصص( EXPERT) در زمينههاي مختلف مقايسه کردهاند و اين مسئله را نشان دادهاند که نهتنها سرعت عمل متخصصان بسيار بالاتر است بلکه ايشان از حافظهي کاري قويتري نيز برخوردارند. اما در اصل چه مؤلفهاي بهجز ” آموختههاي پيشين ” ميتواند يک مبتدي را از يک متخصص جدا کند؟
رابطه بين هوش و موفقيت
اگر بخواهيم فرضيهي رابطه بين هوش و موفقيت تحصيلي را قبول کنيم ، با مسئلهي بزرگي مواجه خواهيم شد و آن اينکه چرا برخي آسانتر ياد ميگيرند و برخي سختتر؟ تحقيقات اخير در حوزه روانشناسي باليني اين معما را براي ما روشن کردهاند. در وهله اول مسئله راه متفاوتي است که هر شخص ( در اينجا دانشآموز) طي ميکند و نقش به سزايي که وي براي تبيين استراتژيهاي مؤثر يادگيري مورد استعمال قرار ميدهد. اين مسئله مؤلفه بسيار مهمي در موفقيت يا عدم موفقيت يک شخص در مدرسه و آزمونهاي مشخصي که براي تعيين سطح او به کار ميروند بهحساب ميآيد. خيلي راحت ميتوان برداشت سنتي از مقوله يادگيري در مدرسه را به اين صورت عنوان کرد : آموزگار مطلبي که بايد فراگرفته شود را آموزش ميدهد و سپس تمرينهايي کاربردي را براي دانش آموزان مشخص ميکند. اگر دانشآموز پاسخهاي درستي بدهد اينگونه استنباط ميشود که مطلب را فراگرفته و در غير اين صورت لازم است تا مجدداً براي او توضيح داده شود. حال جالب است بدانيد در همين مسئله ساده ، ازنظر آموزشي کژفهميهاي بسياري وجود دارد.
با بررسي پاسخي که دو دانشآموز به يک آزمون دادند ميتوان بهتر اين مسئله را نشان داد. از ايشان خواستهشده بود تا واژگاني که املاي آنها صحيح نبوده را پيدا کنند. هر دو دختر توانستند چهار واژهاي که املاي آنها ناصحيح بود را پيدا کنند. مسئله اصلي اما اين است که يکي از آنها با پيشفرض صحيح پاسخ درست را پيدا کرد ، اما يکي از ايشان با پيشفرض اشتباه به پاسخ صحيح رسيد. اين مسئله بهخوبي نشان داده شد که يکي از اين دو دانشآموز که بهخوبي هم توانسته بود چهار واژه اشتباه را پيدا کند ، مشکلات عديدهاي در روخواني دارد.
برعکس اين موضوع نيز مصداق دارد ، يعني يک نفر ممکن است در عين در اختيار داشتن دانشي درست، پاسخي اشتباه به يک سؤال بدهد ، يعني دانشآموز توانايي بهکارگيري دانش درست فراگرفته شده را ندارد. بنابراين اولين مشکلي که در اين ميان حادث ميشود ، برداشتي ناصحيح از پاسخهاي دانش آموزان به سؤال است. مسئلهي اساسي ديگر دانشي است که دانشآموز براي پاسخگويي به پرسشها از آن بهره ميبرد. هر دانش جديدي بهطورقطع بردانشي قديمي تکيه ميزند. بنابراين مشکل اصلي در اين ميان اين است که در يادگيري يک مسئله جديد ، دانستههاي قبلي هر کس ممکن است متفاوت باشد ، بنابراين مسيري که او براي يادگيري دانش جديد به کار ميبرد نيز متفاوت است. به همين علت است که برخي اشکالات ممکن است تنها به علت آموختههاي قبلي دانشآموز باشد که در فرايند يادگيري مطلب جديد به منصهي اجرا گذاشته ميشود. بهتر است منظور خود را با اين مثال نشان دهيم. دانشآموزاني را در نظر بگيريد که ميخواهند روي اعداد کسري کار کنند. معلم از ايشان در مورد تفاوت 9/7(7نهم) و 11/5 (5يازدهم) سؤال ميکند. اکثر قريب بهاتفاق دانش آموزان يکي از دو پاسخ زير را ارائه ميکنند:
9/7بزرگتر از 11/5 است ، چراکه 7 بزرگتر از 5 است و يا 9/7 کوچکتر از 11/5 است چراکه 9 از 11 کوچکتر است. بهعبارتديگر آنها در اينجا دست به مقايسهي جزئي ميزنند ، يعني صورت کسرها را باهم و مخرجها را باهم مقايسه ميکنند. برخي از آنها ممکن است بگويند اين دو عدد باهم برابرند چراکه 7+9 = 16 و 11+5 =16. قبل از اينکه معلم قانون صحيح را به
دانش آموزان ياد بدهد ، برخي از دانش آموزان صورت و مخرج را باهم مقايسه کردند. مابقي دانش آموزان هم سعي کردند مسئله را از راه جمع حل کنند. اين
دانش آموزان دستهي اول بودند که موفق شدند مسئله را بهطور صحيح حل کنند و درس را فرابگيرند. اما در مورد دستهي دوم ، هرچند ايشان نتوانستهاند پاسخي صحيح به مسئله بدهند ، اما از همين شيوه توانستند نحوه مقايسه اعداد کسري را فرابگيرند.
منظور ما اين است که گروهي با راهحلي اشتباه به پاسخي درست رسيدهاند و گروهي با راهحلي درست به پاسخي اشتباه .
تصوير ذهني و تأثير فرهنگي
نتيجهاي که مشاهده کرديم نتايج آموزشي بسيار مهمي دارد. معلمي را در نظر بگيريد که قصد آموزش نحوه مقايسهي اعداد کسري را به دانش آموزان خود دارد. نيمي از دانش آموزان کلاس او به سؤالش پاسخي صحيح و نيمي از ايشان به آن پاسخي اشتباه دادند. چه برداشتي ميتوان از اين مسئله داشت؟ از آنجايي که نيمي از دانش آموزان مسئله را به درستي درک کردهاند ميتوان اينگونه برداشت کرد که آنهايي که مسئله را بهخوبي درک نکردهاند خوب توجه نکردهاند و در يادگيري مشکل دارند. مطالعات ما نشان داده است که اگر معلم شيوه صحيح مقايسه اعداد کسري را بهطور مستقيم عنوان ميکرد ، يعني قبل از مثال مستقيم راه حل را توضيح ميداد، جاي دانش آموزان عوض ميشد. بنابراين بايد به اين مسئله توجه کنيم که براي يادگيري يک مسئله شيوههاي فراواني وجود دارد و هيچگاه نبايد تصور کرد که براي هر مسئله تنها يک شيوه صحيح يادگيري در دسترس است. معلمان باتجربه بهخوبي با اين مسئله آشنا هستند و به همين علت است که براي توضيح هر درس جديد بهجاي آنکه يک مثال را چندين بار تکرار کنند ، مثالهاي مختلفي ميزنند. به همين ترتيب است که ميتوان نتايج متضاد بهدستآمده در مورد شيوههاي مختلف يادگيري دانش آموزان و حرفهاي متضاد و بعضاً پوچي که در مورد آنها زده ميشود را توجيه کرد. تصوير ذهنياي که دانشآموز از دنيا دارند نيز ميتواند بهسان ابزاري براي آسان کردن يا حتي با مشکل مواجه کردن فرايند يادگيري ايشان عمل کند. بنابراين از اين فرضيه ميتوان به اين نتيجهگيري رسيد که بسياري از مشکلات يادگيري
دانش آموزان ريشه در فرهنگ دارد. در مورد يادگيري روخواني معلمي مجموعهاي تمرينهاي مختلف را پيشنهاد کرده بود. دريکي از تمرينها به دانش آموزان برگهاي ميدادند که روي آن تصوير يکخانه کشيده شده بود و در کنار آن اين عبارت به چشم ميخورد : « پنجرههاي کرکره دار اين خانه را سبز کنيد.» يک دختربچه اما کل خانه را با مداد رنگي سبز کرده بود . آيا اين دختربچه مشکل روخواني دارد؟ زماني که از او پرسيدند آيا ميداني خانه چيست؟ تصوير خانه را نشان داد ؛ زماني که از او پرسيدند که آيا ميداند رنگ کردن به چه معناست ؟ مداد رنگي خود را نشان داد و در نهايت زماني که از او پرسيدند که آيا ميداند رنگ سبز چيست؟ مداد سبز خود را نشان داد. اما زماني که از او پرسيدند که آيا ميداند کرکرهي پنجره ( VOLET) به چه معناست نتوانست پاسخ بدهد. جالب است بدانيد که اين دانشآموز در يکي از مناطق منطقه محروم زندگي ميکند ،جايي که هيچکدام از خانهها کرکره ندارند ، بنابراين اين دانشآموز اصلاً معني و مفهوم کرکره را نميداند و زماني که چشمش به عبارت افتاد ، بهطور ناخودآگاه اين واژه را ازجمله حذف کرد و کل خانه را رنگآميزي نمود. بنابراين نميتوان اينگونه نتيجهگيري کرد که او مشکل يادگيري دارد.
تا به الآن تحقيقات بسياري به بررسي تأثير مؤلفههاي اجتماعي –فرهنگي در هوش يک کودک اختصاص پيداکردهاند. اين تحقيقات نشان دادهاند که
دانش آموزان خانوادههاي مهاجر اغلب هوش پاييني دارند ، درصورتيکه اين مسئله بههيچعنوان صحيح نيست چراکه هيچکدام از مؤلفههاي اصلي اجتماعي –فرهنگي در آن لحاظ نشده است.
ديکته را چگونه فراميگيريم؟
سباستين پاکتون و ميشل فايول ، روانشناس ، نقش قابل توجه آموختههاي ضمني در يادگيري ديکته را در بين دانش آموزان دوره ابتدايي بهخوبي نشان دادهاند. بهرهگيري از آموختههاي پيشين به دانشآموز اين امکان را ميدهد تا زماني که براي نگارش يک واژه چندين انتخاب را پيش روي خود ميبيند ، بهترين آن را انتخاب کند. تحقيقات اخير بهخوبي اين مسئله را نشان دادهاند که از اوايل دوران ابتدايي دانش آموزان در درس ديکته ، وراي دانشهاي عينياي که در کلاس درس کسب ميکنند ، از دانشهاي ضمني از پيش آموخته خود نيز بهره ميبرند. جالب است بدانيد اين مسئله نهتنها براي دانش آموزان قوي ، که براي دانش آموزان ضعيف هم مصداق دارد. براي مثال اکثر دانش آموزان فرانسوي در دوران ابتدايي لغاتي مثل بزرگ( GRAND) و يا کمپ( CAMP) را بدون اشکال مينويسند اما معمول در نوشتن لغاتي مثل تنباکو( TABAC) مشکلدارند. اين آموختهها ضمني بوده و ارتباطي با آنچه دانشآموز در کلاس درس فراميگيرد ندارد. محققان بهتازگي اين مسئله را نشان دادهاند که تقويت توانايي واژه شناسايي دانش آموزان ( براي مثال معلم ميتواند بين هر دو ديکته ، نهتنها املاي صحيح لغات را در اختيار دانش آموران بگذارد ، بلکه واژگان همخانواده و همريشهي آن را نيز در اختيار ايشان قرار دهد) نتايج بسيار مؤثري در يادگيري ديکته دارد. تمامي مسائلي که در اين مقاله براي شما عنوان کرديم بهخوبي نشان ميدهد که آنچه تلويحاً از آن تحت عنوان ” هوش ” ياد ميشود ، بهطور مستقيم بستگي دارد به نحوه استفاده از دانشهاي از پيش فراگرفته شده. آموختههايي که نهتنها در مدرسه به دست ميآيند و از آنها تحت عنوان آموختههاي عيني ياد ميشود ، بلکه شامل آموختههاي ضمني دانشآموز ، يعني آنچه در بستر اجتماعي –فرهنگي زندگي خود فراگرفته نيز ميشود. همچنين اين مسئله را نيز باهم مشاهده کرديم که يکي از علل اصلي درصد متفاوت موفقيتهاي دانش آموزان در دوران تحصيل ، تفاوت در شيوههاي يادگيري و همچنين شرايط مختلف يادگيري است.
اگر يک معلم بتواند پي ببرد که دانش آموزان قبلاً چه چيزهايي را فراگرفته ، تصاوير ذهني او چه است و بر اساس چه شرايطي بهدستآمده ، در اين زمان است که ميتواند دانشآموز خود را بهخوبي درک کند ، به او کمک کند ، راهحلهاي مناسب را در اختيار وي قرار دهد درنهايت به او کمک کند تا هوش خود را افزايش دهد .