اخبار ومشکلات آموزش و پرورشدر باره آمورش و پرورشدر باره مدرسهدوره های تحصیلی آموزشیسیستمها و فلسفه تعلیم وتربیتمدارس غیر دولتیمدرسه داری مدرن - الگوها و نمونه هانوجوان و دوره متوسطه اول

فرار مغزها نتيجه غربال دانش آموزان در مدارس است

فرار مغزها نتيجه غربال دانش آموزان در مدارس است

معاون آموزش ابتدايي آموزش و پرورش در گفتگو با اطلاعات:

آموزش و پرورش چنان نهاد استراتژيکي است که به باور صاحبنظران هرزمان که نظام آموزشي راه خود را به درستي يافت مي توان اميدوار بود حتما تمامي انتظارات از ارتقاء فرهنگ، اخلاق، سياست و اقتصاد هم رخ مي دهد. تحقق اين مهم با استقرار يک نگاه پايدار علمي و البته دلسوزانه در آموزش و پرورش ممکن است. دکتر رضوان حکيم زاده، معاون آموزش ابتدايي وزارت آموزش و پرورش داراي دکتراي برنامه ريزي درسي از دانشگاه تربيت معلم تهران و دانشيار دانشكده روان شناسي و علوم تربيتي دانشگاه تهران است و علاوه بر سوابق اجرايي مرتبط، داراي تاليفات متعدد علمي و پژوهشي است. در گفتگو با او نظراتش را پيرامون برخي مسائل بنيادي نظام آموزشي جويا شديم.
– يکي از مهم ترين چالش هاي نظام آموزشي، نخبه پروري است. موضوعي که مدارس خاص بيش از پيش به آن دامن مي زنند. برخي از اين مدارس از همان دوران ابتدايي با گرفتن آزمون از بچه ها، دانش آموزان و خانواده هاي آنان را با بحث نخبه پروري درگير مي کنند. بفرماييد آيا نظام آموزشي همچنان قصد دارد به نخبه پروري ادامه دهد يا اينکه شما برنامه اي براي احياي اصل آموزش که متاسفانه امروز در سايه نخبه پروري به حاشيه رانده شده در دست داريد؟
من مايلم در اين ارتباط ابتدا ديدگاه كلي دكتر دانش آشتياني، وزير محترم آموزش و پرورش را مطرح كنم. خوشبختانه آقاي دكتر دانش آشتياني معتقدند كه ما بايد به سوي يك آموزش يكپارچه حركت و شرايطي را فراهم كنيم كه بتوانيم به همه دانش‌آموزان خدمات خوبي ارائه كنيم. ما هم در معاونت ابتدايي معتقديم با توجه حساسيت دوران كودكي و نقش اين دوران در رشد مهارت‌هاي زندگي بچه‌ها، اهميت اين دوره بيشتر از آن است كه فقط پرورش قسمتي از استعدادهاي آنان مورد توجه قرار گيرد. به همين دليل با پركردن ذهن بچه‌ها از محفوظات علمي كه فرصت گذراندن دوران کودکي در يك محيط شاد و آرام به دور از استرس و دغدغه‌هاي غيرضروري را از بچه ها سلب مي کند، مخالفيم و بر اين باور هستيم كه شالوده ي اصلي تربيت در همين دوران اتفاق مي افتد و كودكان ما بايد به مهارت هاي اصلي براي خوب زندگي كردن روبرو شوند به همين منظور، در دوره آموزش ابتدايي بحث ارزشيابي توصيفي از چند سال پيش شروع شده است. ارزشيابي توصيفي ايده‌اي مترقي است كه هرچند در اجرا دچار مشكلاتي شده، ولي اصل آن براين است كه به جاي اينكه روح و روان بچه ها درگير رقابت با يكديگر باشد، بتوانند در يك محيط مشاركتي خودشان با خودشان مقايسه شوند و رشد كنند. اين شکل ارزشيابي در تناقض آشكار با بحث استعدادهاي درخشان و نخبه‌پروري است. من هم از زمان حضورم در معاونت ابتدايي اعلام كردم که ما به شدت با نخبه پروري مخالفيم و به ويژه در مقطع اول متوسطه به دنبال آن هستيم تا آزمون تيزهوشان را جمع‌آوري كنيم.
من از چند منظر منتقد اين نوع جداسازي هستم. اولين بحثي كه مطرح مي‌شود، به خطر انداختن بهداشت رواني تعداد زيادي دانش‌آموز است كه از بين آنها عده خاصي انتخاب مي شوند و درگير كردن خانواده‌ها در مسابقه‌اي است كه هزينه‌هاي زيادي براي آنان دارد. نقد دوم به اين دليل است كه دانش‌آموزاني ممکن است به عنوان تيز هوش انتخاب ‌شوند و بر چسب تيزهوش بخورند، درحالي كه شايد لزوما تيزهوش نباشند و فقط سخت‌كوش باشند. از ديد ما دانش آموز تيزهوش، دانش‌آموزي است كه سوال و مساله طرح مي کند نه فقط حل مساله. بنابراين اين نوع جداسازي ممكن است منطبق بر استانداردهاي علمي نباشد. ضمن آنکه فرض كنيم اين بچه‌ها تيزهوش هم باشند، چه دليلي دارد ما آنان را جدا كنيم؟! در گذشته در نظام آموزشي ما، معلمان از ظرفيت اين دانش‌آموزان براي كمك به ديگر همکلاسي هاي آنان به عنوان دستيار معلم استفاده مي‌كردند. ضمن آنکه اين دانش‌آموزان هم ياد مي‌گرفتند كه از استعدادهاي خدادادي خود در راستاي خدمت به جامعه استفاده كنند. به همين دليل شما مي‌بينيد بسياري از نخبگان ما در دهه 50 و60 جز بچه‌هاي برگزيده‌اي بودند كه با عشق و علاقه در مدارس عادي درس خواندند و بعد خود را وامدار جامعه ديدند و بهترين متخصصان پزشكي و مهندسي شدند. در حالي كه ما امروز با جداسازي دانش‌آموزان، آنان را طلبكار بار مي‌آوريم و سبب
مي شويم اين ذهنيت در آنان شكل ‌گيرد، حالا که ما بهترين هستيم، جامعه براي ما چه مي‌كند؟ درحالي كه قاعدتاً بايد بينديشند كه ما براي كمك به جامعه چه مي‌توانيم انجام دهيم.
ماجراي غم‌انگيز غربال كردن اين دانش‌آموزان و خروج آن به شكل غم‌انگيزتري از كشور كه به آن فرار مغزها و امروز به آن فرار ژن‌ها گفته مي‌شود، نتيجه جريان جداسازي در آموزش و پرورش است و من به جرأت مي‌گويم كه هيچ‌كشوري در دنيا نيست كه چنين روندي را دنبال كند تا جاي ديگر از مغزهاي آنان استفاده كنند.
آنچه شما فرموديد از لحاظ تئوريك بسيار جالب بود، اما در عمل چه بايد كرد؟ الان اين اتفاق در كشور مي‌افتد و روز به روز هم شدت پيدا مي‌كند. اصلا اين مسأله باعث شده تا آموزش و پرورش به‌سوي تجاري شدن پيش برود.
من فكر مي‌كنم مسئوليت رسانه‌ها در اين زمينه بسيار سنگين است. به دليل آنكه رسانه‌ها به عنوان ابراز مهم آگاه‌سازي مي توانند بسيار تاثير گذار در اين ارتباط ايفاي نقش کنند. بسياري از اتفاقاتي كه در زمينه بحث جداسازي و نخبه‌پروري شكل گرفته به دليل عدم آگاهي خانواده‌ها و قسمتي از جامعه فرهنگيان است كه شايد به‌ واقع مضرات اين نوع جداسازي را چه در ارتباط با دانش‌آموزاني كه قبول مي‌شوند يا نمي‌شوند، نمي‌دانند. من خاطرم هست كه فرزندم كلاس پنجم ابتدايي بود، آخر سال خانواده‌ها با توجه به اينكه من عضو هيأت علمي دانشگاه بودم از من پرسيدند كه شما فرزندت را كدام مدرسه براي تيزهوشان ثبت‌نام كردي؟ من گفتم كه جايي براي تيزهوشان ثبت‌نام نكردم، چون بچه من با يك هوش عادي اگر مثل همه بچه‌ها در يك مدرسه عادي درس بخواند، موفق مي‌شود و اين سوال را مطرح کردم كه اگر فرزند شما در اين آزمون‌ها قبول نشد،‌ شما مي‌توانيد ضربه‌هاي روحي كه به او وارد مي‌شود، پيش‌بيني كنيد؟ در حالي كه بچه‌ها مي‌توانند بدون اينكه اين پيام منفي را از سيستم آموزشي دريافت كنند، با سلامت روحي و رواني به تحصيلشان ادامه دهند.
به اعتقاد من، اين آگاه‌سازي رسالتي است كه رسانه‌ها به عهده دارند. صدا و سيما به عنوان فراگيرترين رسانه، به جاي اينكه خانواده‌ها را تشويق کند كه بچه‌ها را در مؤسسات آموزشي پايه و موازي ثبت‌نام كنند و از اين طريق به بحث آزمون‌ها دامن بزند، مي‌تواند از ظرفيتي كه در اختيار دارد، به منظور آگاه‌سازي استفاده كند. به عنوان اولين گام، همين كاري كه شما انجام مي‌دهيد و به اين بحث مي‌پردازيد تا بتوانيم يك آگاهي عمومي ايجاد كنيم، بسيار تاثير گذار است. تجربه هم نشان داده وقتي مردم آگاه مي‌شوند، خيلي خوب جواب مي‌دهند و مي‌توانيم نگرش‌هاي غلط را اصلاح كنيم.
ما هم در بدنه آموزش و پرورش مي توانيم از طريق سياست‌گذاري‌ها، به سمتي حرکت کنيم كه جهت‌گيري نظام آموزشي را از تنوع‌بخشي به مدارس و جداسازي به سوي يكپارچه‌سازي ببريم. به عنوان اولين قدم، امسال قسمت استعدادهاي درخشان مايل بودند كه 26 مدرسه ديگر را در مقطع اول متوسطه به مدارس تيزهوشان اضافه كنند كه با مخالفت آموزش و پرورش مواجه شدند و با درايت وزير اين بحث متوقف شد. البته من با شما هم‌عقيده هستم كه مؤسسات مختلفي وارد قضيه شده‌اند و سودجويي مي‌كنند، اما اگر ما بتوانيم مؤسسات را در اين راستا سوق دهيم كه در كنار مدارس از ظرفيت‌شان براي آموزش مهارت‌هاي اصلي به بچه‌ها استفاده كنند به جاي اينكه ذهن آنان را از محفوظات تست‌زني پُر كنند، مي‌توان به اصلاح وضع موجود اميدوار بود.
البته بايد اين نکته را اضافه کنم تمامي نظام هاي آموزشي پيشرو در جهان، برنامه‌هاي خاصي را در مدارس‌شان براي غني‌سازي بچه‌هايي كه مستعدتر هستند، اجرا مي کنند، اما در واقع غني‌سازي محيط يادگيري براي اين بچه‌ها در كنار بچه‌هاي عادي انجام مي شود.
شما در صحبت‌هاي خود اشاره داشتيد كه يكي از الزامات خروج از نخبه‌پروري، پايان تنوع‌سازي مدارس است. ولي در شرايطي كه مردم مي بينند مرتبا بر تنوع مدارس افزوده مي‌شود، چه‌طور مي‌توان باور كرد كه آموزش و پرورش واقعاً قصد دارد به بحث نخبه‌پروري پايان دهد؟ تنوع‌سازي مدارس موضوع عدالت آموزشي را هم تحت‌الشعاع قرار داده به شکلي که در شرايط حاضر آموزش به نوعي كالايي شده به اين معنا که افرادي كه توان مالي بهتري دارند، به خدمات آموزشي مطلوب هم دسترسي دارند.
يكي از موارد مهمي كه جا نيفتاده مفهوم عدالت آموزشي است. ما با اندكي مماشات صرف دسترسي يك كودك را به يك كلاس درس به معناي عدالت آموزشي گرفتيم. در حالي که مفهوم واقعي عدالت آموزشي، برخورداري دانش‌آموزان از فرصت‌هاي برابر ياددهي‌ـ يادگيري است. يعني به عبارتي دانش‌آموزان ما در اقصي نقاط ايران از همان كيفيت آموزشي بايد بهره‌مند باشد كه دانش‌آموز پايتخت‌نشين از آن استفاده مي‌كند. اگر چنين شرايطي را فراهم كرديم، مي‌توانيم مدعي باشيم كه عدالت آموزشي برقرار شده، نه اينكه يك كلاسي را تحت هر شرايطي ايجاد و دانش آموز
را ثبت‌نام كنيم و بعد يك معلمي را با هر شرايطي كه ممكن است آموزش‌هاي لازم را هم نديده باشد، در كلاس قرار دهيم و نام آن را عدالت آموزشي بگذاريم. در حالي که دسترسي آموزشي، گام اول به سوي عدالت آموزشي است و لزوماً عدالت آموزشي نيست. مقايسه دستاوردها و عملكردهاي دانش آموزان در مدارس مختلف، گواه آنچه است كه از آن صحبت كردم كه ما تا عدالت در فرصت‌هاي ياددهي- يادگيري فاصله داريم.
به نظرم بزرگترين مشكلي كه در نظام آموزشي ما وجود دارد، ناديده گرفتن و قرباني شدن مدارس دولتي است. ما با بهانه‌هايي مانند مشارکت مردم، تعدادي از مدارس را جدا كرديم تا خانواده‌هايي كه شرايط مالي بهتري دارند، در امر آموزش فرزندان شان
سهيم باشند. هيچ ‌كس منكر ضرورت مشارکت مردم در امر آموزش نيست، اما ما مي‌توانيم راه‌هاي بهتري براي مشاركت پيدا كنيم. به طور مثال در كشورهاي ديگر شهرداري‌ها به عنوان نمايندگان مردم، قسمتي از مسأله حفظ و نگهداري فضا و امكانات مدارس را برعهده دارند، اما متاسفانه نظام آموزشي ما مدلي را براي مشارکت مردم برگزيده که نتيجه آن طبقاتي شدن آموزش است. نمود اين مساله الان در نظام آموزش عالي هم قابل مشاهده است. به دليل نابرابري در فرصت‌هاي آموزشي قبل از دانشگاه، كد رشته‌هاي محل خوب در اختيار طبقات مرفه و برخوردار است و دانشگاه‌هايي كه در همان 8 سال رشد 280 درصدي بدون پايه و اساس داشت و استانداردهاي لازم را هم ندارند، سهم طبقات محروم مي‌شود كه اين باز هم به نابرابري طبقات اجتماعي دامن مي‌زند و خيلي نگران‌كننده است. در واقع نظام آموزشي با استفاده از مطالبه‌گري موجود در خانواده ها و علاقه مندي آنان به تحصيل فرزندان‌شان در مدارس و دانشگاه هاي خوب، هزينه كردن براي آموزش و پرورش و آموزش عالي را سبد تمام خانوارها جا انداخته است. تصور مي‌كنم شايد نظارت و توجه بيشتر بر مدارس دولتي و غني ساختن آنها مي‌تواند اين اعتماد را به خانواده‌ها برگرداند كه فرزندان‌شان را مجدداً در مدارس دولتي ثبت‌نام كنند. من اذعان مي‌كنم كه معلمان اين مدارس بسيار معلمان خوبي هستند و زحمت مي‌كشند و گرنه اينكه بچه‌ها را با معدل 19 به بالا غربال كنيم و بعد بگوئيم كه معلمان آنان كارآمد هستند، قابل پذيرش نيست. معتقدم معلم اگر در مدرسه‌اي كار كرد كه دانش‌آموزان آن جزء طبقه فرودست هستند و اگر توانست اين بچه‌ها را با انگيزه سركلاس نگه دارد و معدل 15 آنان 17 شد، در آن صورت وظيفه معلمي خود را ادا کرده است. من با افتخار مي گويم در اقصي نقاط ايران در مناطق مرزي در يك كانكس‌هاي 6 متري معلماني داريم كه در كلاس‌هاي چند پايه، بدون هيچ ادعايي به بچه‌ها خدمت مي‌كنند. ارج نهادن به اين معلمان از ديگر راه کارهايي است که مي تواند مانع رشد طبقاتي شدن آموزش شود.
يكي از انتقادات وارد بر نظام آموزشي، تربيت بچه‌ها به شکلي است که در اصطلاح به آن گل آپارتماني مي گويند. بچه ها با كوچكترين مسأله‌اي دچار بحران مي‌شوند و در سالهاي بالاتر مسأله اعتياد و درگير شدن با ساير آسيب هاي اجتماعي پيش مي‌آيد. ضمن آنکه اين انتقاد هست که دانش آموزان خيلي از مفاهيم تربيتي مثل تعامل كردن، كنترل خشم، گفتگو كردن را در مدارس ياد نمي‌گيرند. بفرماييد نوع نظام آموزشي در اين زمينه چقدر تاثيرگذار است؟ مثلاً در نظام آموزشي كشوري مثل فنلاند بچه تا 3 سال سركلاس نمي‌رود و فقط بازي مي‌كند، اما در مدارس ما ناظم چوب دست مي‌گيرد و اصلاً به بچه مي‌گويد كه حق نداري بدوي.
در خصوص نوع تربيت بچه ها در مدارس بايد پيش از آن به اتفاقي که در سطح جامعه افتاده، اشاره کنم. در يک تغيير نگرش والدين به اين باور رسيده‌اند كه فرزندان شان بايد خيلي راحت بزرگ شوند و هيچ سختي را نبايد تحمل كنند. همه امكانات براي براي آنان مهيا باشد و به تبع آن در مدرسه هم دنبال اين هستند كه به بچه‌ها خوش بگذرد. در حالي که بايد توجه داشت خوش گذشتن به بچه‌ها در مدرسه و كودكي کردن آنان ، دو بحث متفاوت است.بچه ها هم بايد با واقعيت هاي دنياي خارج از مدرسه آشنا شوند و هم بايد كودكي كنند ما اعتقاد داريم كه ما كودكي را از بچه‌ها دزديده ايم. اولين جايي كه هم که اين اتفاق افتاده، ساختمان مدارس است. وقتي بچه‌ها وارد مدارسي با ديوارهاي بلند و خاكستري مي شوند كه يك پارچه برزنتي هم دم در نصب شده، احساس مي‌كنند ديوار بزرگي بين مدرسه و دنياي خارج وجود دارد. در اين شرايط بچه‌ها را مجبور مي‌كنيم كه به زور و به قول سهراب سپهري “در تن خود” در كلاس درس حاضر شوند.در حالي كه روحشان در جايي ديگر سير مي كند. اين يعني فضايي كه براي آنان در مدرسه فراهم كرديم با فضايي كه بايد در آن كودكي كنند، بسيار متفاوت است. من برحسب تجربه ي شخصي، در يك مدرسه روستايي بزرگ شدم كه از پنجره كلاس حياط را نگاه مي‌كرديم، استخر آب و گل و درخت مي‌ديديم و اين اشتياق براي بازي كردن در ما بود. من فكر مي‌كنم ما نسلي هستيم كه كودكي كرديم و بعدها خيلي راحت‌تر سختي‌ها را هم تحمل كرديم، اما متاسفانه امروز، راحت‌طلبي مورد توجه قرار گرفته است. موضوع ديگري كه شما به آن اشاره داشتيد اينکه آموزش‌هاي ما دربردارنده فرصت‌هاي يادگيري مهارت‌هاي اصلي تربيتي براي بچه‌ها نيست. حتما مهارت هايي مانند گفت ‌و شنود، انعطاف‌پذيري، پذيرش تفاوت‌هاي ديگران، پذيرش خود، جرأت نه گفتن زمينه‌ساز واكسينه كردن كودكان در مقابل آسيب‌هاي اجتماعي هستند. اينكه چرا اين آموزش ها نيست، برمي‌گردد به اينكه در خود آموزش و پرورش تصميم‌گيري‌هاي مربوط به آموزش‌هاي مهارت‌هاي زندگي و فرصت‌هاي ياددهي ـ يادگيري در ساختار معاونت‌ها در آموزش و پرورش اتفاق نمي‌افتد، اما اينكه برنامه‌ ما چيست؟ اولين برنامه‌اي كه دکتر دانش آشتياني، وزير آموزش و پرورش از ما خواستند اين است كه يك مدرسه مطلوب متناسب با تمامي نيازهاي دانش آموزان طراحي كنيم و الزامات آن را مشخص كنيم. ما هم روي اين موضوع كار كرديم. الزامات آن شامل فضاي فيزيكي، جو عاطفي، محيط يادگيري و جو تعلق اجتماعي مطلوب است. تامين بهداشت رواني بچه‌ها و يادگيري مهارت‌هاي اصلي زندگي در كنار مهارت‌هاي علمي لازم توامان در آن لحاظ شده است. در اين طراحي در عين اينكه بچه‌ها بايد کودکي کنند، آمادگي ورود به اجتماع، درک سختي‌ها و درك درست از زندگي اجتماعي، مسائل محيط‌زيستي و مسائلي مثل برابري و همزيستي هم به آنان آموزش داده مي شود.
ضرورت توانمندسازي معلمان در پيشبرد اين اهداف هم مورد توجه ماست. اينکه مديران و معلمان در شناسايي نيازهاي خود براي حرکت در اين راستا مهيا باشند، طرحي را تحت عنوان طرح “كارآمد” شروع خواهيم كرد كه در عين حال با آموزش‌هاي معمول ضمن خدمت متفاوت است. در اين طرح، علاوه بر تعيين چارچوب صلاحيت‌هاي اصلي معلمي با توجه به دانش، نگرش و مهارت‌ها ي
لازم براي تربيت، هر معلمي خودش تشخيص مي‌دهد كه فراتر از بسته‌اي كه ما تهيه مي‌كنيم به چه چيزهايي نياز دارد. مثلاً شايد معلمي عنوان کند كه من به يك بسته آموزشي ارتقاي سلامت روان در بچه ها نياز دارم. در همين جا بايد به نکته اي در خصوص نقش معلمانمان در تعيين مسير دانش آموزان اشاره کنم. بازخوردهاي كوچكي كه معلمان به دانش‌آموزان مي‌دهند، نقش اساسي در خودپنداري دانش‌آموزان دارد. همه ما اگر به خاطرات دوران مدرسه مراجعه كنيم، مي‌بينيم تصويري كه ما از خود ساخته‌ايم، تا حدود زيادي تحت تأثير همان بازخوردهاي اوليه‌اي‌ست كه از معلمان مان گرفته‌ايم. پژوهش‌هاي متعدد نشان مي دهد زندگي همه ما را معلماني شكل داده‌اند كه ما را باور كردند. ولي شايد معلمان ما نمي‌دانند كه گاهي اوقات گفتن يك كلمه چه مثبت و چه منفي، چه تأثيري در زندگي بچه‌ها دارد.
ما مدرسه را به عنوان يك مجموعه بهم پيوسته‌اي از دست‌اندركاران شامل خانواده‌ها، مدير، معلمان و دانش‌آموزان مي‌بينيم. در الگوهاي تربيتي برخي اوقات خانواده‌هاي ما در واقع يا سخت‌گيري‌ يا تساهل بيش از حد دارند. ما در مدرسه به دنبال يك مدل تربيتي محبت آميز مبتني بر اقتدار هستيم كه آن را به خانواده‌ها آموزش دهيم. اينكه خانواده‌ها خطوط قرمز را در تربيت رعايت كنند، در عين حال سخت‌گيري بيش از حد نداشته باشند. مصمم هستيم مدرسه‌محوري، معلم‌محوري، استفاده از تجربيات گفت‌وشنود به جاي خطابه‌محوري را در راس برنامه ها قرار دهيم.
در همين ارتباط يعني مدل تربيتي آموزش و پرورش، در يک نگاه انتقادي، خانواده ها معتقدند كه سيستم آموزشي فقط متکي به الگوي تربيتي خود است و به نظر مي‌رسد كه مشاركت خانواده‌ها را در تربيت دانش‌آموزان به رسميت نمي‌شناسد و در بسياري مواقع كادر آموزشي مدارس در برابر اظهارنظرها در اين خصوص از سوي والدين معمولاً جبهه‌گيري دارد. حتي اظهار نظر والدين تحصيلکرده دانش آموزان در مدارس هم در مواردي مورد توجه اولياء مدرسه نيست.
من با شما موافقم. من به شما مي‌گويم كه در كنار والدين تحصيلكرده، حتي خانواده‌هايي كه سواد خواندن و نوشتن ندارند، آنها هم مي‌توانند كمك خوبي براي ما باشند. معتقدم آموزش و پرورش بايد به سويي برود كه خود را پاسخگوي مطالبات اجتماعي ببيند. در واقع سيستمي كه بايد در خدمت خانواده‌ها باشد. اولين قدم هم به رسميت شناختن مطالبات خانواده هاست. پس از آن در نظر گرفتن نوع آموزش و روش تربيتي مدنظر آنان است. اميدوارم در سطح كل وزارتخانه از ظرفيت انجمن‌هاي اوليا و مربيان در تحقق اين اهداف به درستي استفاده شود. متاسفانه طي سال ها تلقي مدارس ما از نقش خانواده‌ها اين بوده كه هرجا كه بچه‌ها خوب كار مي‌كنند، دستاورد مدرسه است و هرجا كه ضعفي وجود دارد، وظيفه خانواده‌هاست كه آن را جبران كنند. اين گفتمان بسيار غلطي است كه اولياء مدرسه، والدين را خطاب قرار مي دهند كه فرزند شما در اين درس ضعيف است و فکري براي او بكنيد. پس مدرسه براي چيست؟ مگر نه آنکه، زماني كه اكثر خانواده‌هاي ايراني بي‌سواد بودند، از دل آنان بهترين متخصصان كشور در زمينه‌هاي مختلف شكل گرفت؟ اينكه خانواده‌ها مشاركت كنند خيلي فرق مي‌كند تا اينكه خانواده، مسئول ضعف‌هاي آموزشي و تحصيلي بچه‌ها باشد. اين مطالبه از نظر من بايد برعكس باشد.
موضوع ورود سودجويان کنکور به مدارس که متاسفانه حتي به مدارس ابتدايي هم نفوذ کرده اند، تجارتي را در آموزش و پرورش شکل داده که فقط به فکر درآمدزايي هر چه بيشتر است. شما چه برنامه اي براي مقابله با اين تجارت داريد؟
از نظر من آنچه به اين مسأله دامن مي‌زند، صدا و سيماست. شما به صورت واضح در ساعات مختلف، برنامه هايي را در کانال هاي
مختلف تلويزيوني مي بينيد که نام آن را فرصت‌هاي برابر مي‌گذارند. افرادي به اين برنامه ها دعوت مي شوند، بعد اعلام مي‌كنند كه شما 150 هزار تومان به فلان شماره حساب واريز كنيد تا براي شما يك سي دي ارسال كنيم. وقتي رسانه ملي كه برد كشوري دارد، به اين تجارت دامن مي‌زند، نمي‌توان توقع داشت كه آموزش و پرورش با امكانات محدودش به تنهايي جلوي اين موسسات را بگيرد. حل اين مشكل نيازمند همدلي، مشاركت و هم‌افزايي تمام نهادهايي است كه بايد با هم كمك كنند.
اما مدارس هم به اين مسأله دامن مي‌زنند. گزارش‌هايي است كه حتي مديران برخي مدارس كتابخانه مدرسه را به كتاب‌هاي يك مؤسسه آموزشي خاص اختصاص داده‌اند. يا حتي خانواده‌ها را از همان ابتداي سال حتي در دوران ابتدايي ملزم مي کنند تا بسته‌اي از اين کتاب ها را با مبالغ بالا تهيه کنند.
البته مدارس هم جزئي از اين جريان مي‌شوند. وقتي شما مي‌بينيد كه رسانه ملي به عنوان يك نهاد معتبر كه قرار است آگاه‌سازي كند، درست برعكس عمل مي‌كند، شما چه توقعي از مدير مدرسه داريد. اين به نوعي تائيد اين اتفاق است. ما به سهم خودمان براي اينكه جلوي اين جريان را بگيريم، جلوي گسترش بي رويه مدارس تيزهوشان در مقاطع اول متوسطه را داريم مي‌گيريم. به‌خصوص در دوره تحصيلي ابتدايي كه به من مربوط مي‌شود، ورود اين مؤسسات به هر شكل به مدارس ممنوع است، اما براي اينكه اين اقدامات ضمانت اجرايي پيدا كند، نيازمند يك حركت ملي براي رفع اين مشكل هستيم. آموزش و پرورش قطعاً مهم‌ترين مسأله جامعه ماست ولي عليرغم اين مسأله اول رسانه‌هاي ما نبوده و به ابعاد مختلف آن پرداخته نشده يا حتي در هياهوهاي سياسي خيلي از مسائل اصلي تحت‌الشعاع قرار گرفته است.
البته اين نقد هم بر آموزش و پرورش هست كه اين نهاد هم تلاش درخوري براي ارتباط دوسويه با رسانه‌ها در جهت آگاه‌سازي خانواده‌ها نداشته است.
من نمي‌توانم مطلب شما را رد يا تأييد كنم. به سهم خودم در فرصتي كه مسئوليت معاونت ابتدايي را عهده دارم، هر زمان دوستان رسانه‌اي خواسته‌اند من در خدمتشان بودم، اما ديدگاه خود من اين است كه به شدت رسانه‌ها را مهم مي‌دانم و به رسميت مي‌شناسم. رسانه‌ها مي‌توانند با نقدشان، با تلنگرهايي كه به ما مي‌زنند و با انتقال مطالبات جامعه به ما كمك كنند كه تصميمات درستي بگيريم. من هم‌صدا با شما اعلام مي‌كنم كه مخالف اين تجارت در آموزش و پرورش هستم و آرزوي ماست كه مدارس‌مان محل هيچ‌گونه سودجويي نباشد. به همين منظور همچنان بر راهکار تقويت مدارس دولتي تاکيد مي کنم. اگر همه مدارس دولتي ما خوب باشند، بسياري از آسيب‌هاي اجتماعي از جامعه ما رخت برمي‌بندد. جريان اصلي دانش‌آموزي ما مراكز دولتي‌اند. وقتي ما از آنان غفلت مي‌كنيم، در واقع از دانش‌آموزان که بعداً شهروندان اين مملكتند، غفلت کرده ايم. آيا ما نمي‌خواهيم اين دانش آموزان در هر شغلي كه باشند، راستي، امانت، تحمل، پذيرش و مدارا و حفظ حقوق ديگران در آنان نهادينه شده باشد؟ فكر مي‌كنم اقدامي كه رئيس جمهور محترم در تدوين حقوق شهروندي شروع كرده‌اند، مي‌تواند محمل مناسبي و سنگ‌بناي خيلي خوبي باشد كه يكي از حقوق‌هاي اساسي شهروندان يعني حق برخورداري از فرصت‌هاي ياددهي- يادگيري برابر رعايت شود. من شخصاً معتقدم كه ديدگاه‌هاي ما را رئيس جمهور محترم در بحث حقوق شهروندي دنبال مي كنند. نگاه صددرصدي به همه آحاد جامعه كه ايشان مطرح كردند، اصل آن بر جدا نكردن و همه را با هم ديدن است و اين پشتوانه خوبي براي ماست.
در يك جمع‌بندي كلي بر دو نکته تاکيد مي کنم. اول آنکه، آموزش و پرورش بايد به عنوان اولويت اول کشور مدنظر مردم و همه مسئولان قرار گيرد. در اين صورت به تامين نيازهاي مالي آموزش و پرورش نه به عنوان هزينه بلكه به عنوان سرمايه‌گذاري نگريسته مي شود. اين باور بايد باشد كه حتي بحث حقوق و دستمزد آموزش و پرورش هم هزينه‌اي نيست، بلكه شما به معلمي حقوق مي‌دهيد كه او با تربيت بچه‌ها، امروز و آينده شما را مي‌سازد. اگر اين اتفاق بيفتد تحول در آينده، براساس سرمايه‌گذاري كه ما امروز در آموزش و پرورش داريم، اتفاق مي‌افتد. کما اينکه آقاي دكتر روحاني هم بعد از انتخاب شدن‌شان به رياست دولت دوازدهم در اولين پيام، از اولين قشري كه از آن تشكر كردند، معلمان بودند و اين نويد بخش تلاش در اين راستاست.
نکته دوم اين است كه ما نيازمند تغيير نگرش جدي در سطح معلمان، خانواده‌ها و فرهنگيان هستيم كه هدف‌شان را از آموزش و پرورش به‌درستي با آنچه در سند تحول بنيادين آمده، منطبق كنند و آن هدف اصلي، تربيت و شكوفايي همه استعدادهاي بچه هاست. در اين صورت پيوند مدرسه با دنياي واقعي شكل خواهد گرفت و مدرسه جداي از دنياي واقعي نخواهد بود.
گفتگو از: حسين آقايي- سميه ميرزايي

Mahmoud Hosseini

من، یک معلم بازنشسته از سال ۱۳۸۸، با علاقه فراوان به فعالیت‌های آموزشی و فرهنگی و با هدف انتقال تجربه‌های شخصی و بهره‌گیری از تجربه‌های دیگران، در مهرماه همان سال وبلاگ بانک مقالات آموزشی و فرهنگی را با آدرس www.mh1342.blogfa.com راه‌اندازی کردم. خوشبختانه این وبلاگ با استقبال خوبی روبه‌رو شد و در ادامه، سایت مستقل خود را با آدرس www.eduarticle.me فعال نمودم. اکنون این سایت با طراحی زیباتر و امکانات گسترده‌تر در دسترس علاقه‌مندان قرار دارد. - مطالب و مقالات منتشرشده در سایت الزاماً مورد تأیید مدیریت نیست و مسؤولیت آن‌ها بر عهده نویسندگان است. - استفاده از یادداشت‌ها و مقالات اختصاصی سایت با ذکر منبع بلامانع است. - مطالب صفحه نخست روزانه به‌روزرسانی می‌شوند؛ برای دسترسی به موضوعات مورد نظر می‌توانید از فهرست اصلی، کلیدواژه‌های پایین مطالب و موتور جستجوی سایت استفاده کنید. - مراجعه‌کنندگان عزیز می‌توانند مقالات و نوشته‌های خود را ارسال کنند تا با افتخار به نام خودشان منتشر شود. ممکن است نام نویسندگان یا منابع برخی مقالات ناخواسته از قلم افتاده باشد که پیشاپیش پوزش می‌طلبم. همچنین لازم می‌دانم از همراهی ارزشمند همکار فرهنگی، خانم وحیده وحدتی، صمیمانه قدردانی کنم. از نظرات و پیشنهادهای سازنده شما برای ارتقای کیفیت سایت استقبال می‌کنم.

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.

دکمه بازگشت به بالا