خاطرات وتجربه های آموزشی
-
خاطره: آقا اجازه؟!
قنبر يوسفي چمستان نور هميشه به رسم عادت بلافاصله بعد از هر درس جديدي كه ميگفت از بچهها ميپرسيد: كي…
بیشتر بخوانید » -
خاطرات يك معلم: بياييد شاديهايمان را با يكديگر تقسيم كنيم
جواد حاجيحسنيبافقي، آموزگار دبستان بهار سال تحصيلي 82-81 را در منطقه مروست كه يكي از مناطق محروم استان هم ميباشد…
بیشتر بخوانید » -
خاطره: خنده، شكل اول – شكل دوم
محسن سالاري – دبير مدرسه راهنمايي صالحي زاده يزد، ناحيه 2 وارد كلاس شدم. بيش از چهل بچه قد…
بیشتر بخوانید » -
یک خاطره : جشن خودكار
نرگس عطاران از دزفول- آموزشگار پايه سوم دبستان دهخدا2 از اول سال كه به كلاس رفته بودم دانشآموزان پيشنهاد با…
بیشتر بخوانید » -
خاطره: كلاغ خبرچين
خديجه دوستيان- كارشناس ابتدايي تبريز دبستان نورصفا زنگ سوم موقع رسيدگي به تكاليف بچهها بود. قرار بود با صداي «ف» كه خوانده بودند در خانه هفت كلمهتازه پيداكرده و بنويسند. من سرگرم بررسي و كنترل تكاليف شاگردانم بودم و نوبت به بررسي تكاليفپريسا رسيد. در ابتداي بررسي متوجه شدم او به تنهايي تكاليفش را انجام نداده است. بنابراين از اوپرسيدم چه كسي در نوشتن تكاليف به او كمك كرده است؟ پريسا مثل همه شاگردانم خيلي بامزه و درعين حال دقيق جواب داد: خودم. بيدرنگ كاغذ و قلمي به دستش دادم و از او خواستم كه چند كلمه با نشانه «ف» در كاغذ بنويسد. ديدمبا نوشتههاي آوردهشده فرق دارد. گفتم: پريساجان چرا خودت ننوشتي؟ پريسا جواب داد: خانم در خانهدستم ميلرزيد. دوستانه با او صحبت كردم و از او خواستم بگويد چه كسي در نوشتن تكليف به او كمككرده است. ولي پريسا زير بار نميرفت. بار آخر جدي پرسيدم: پريسا تكليفت را چه كسي نوشته است؟او نميخواست جواب بدهد؟ كه ناگاه آن ماجراي عجيب و دور از انتظار براي من و شاگردانم روي داد.كلاغي خودش را نزديك پنجره كلاس رساند و چنان قارقاري كرد كه مرا بلافاصله به سالهاي طلاييبچگيام برد و داستان كلاغ خبرچين. شاگردانم همگي داستان خبرچيني آقاكلاغه را از بزرگترها شنيده بودند و به محض شنيدن صداي قارقارآقاكلاغه همه غافلگير شديم. چهره پريسا هم با ديدن اين ماجراي باورنكردني رنگ به رنگ شد. احساسكردم دارد به خبررساني آقاكلاغه ميانديشد. حواسم كاملاً به پريسا بود. رنگش زرد شده بود. آقاكلاغه نرفته بود. من حواسم به بچگيهاي خودم بود و به آقاكلاغه فكر ميكردم. هنوز باورم نميشد كهآقاكلاغه از دل داستانش آمده است. ميپنداشتم كه خواب و رؤياست ولي نه، بيدار بودم. پريسا در حاليكه چشمهايش پر از اشك شده بود، با يقين به اين داستان كه حتماً واقعيت دارد و آن روز تصادفي نزديكپنجره كلاس ما ننشسته است با كمال سادگي و صداقت رو به كلاغه كرد و گفت: صبر كن، خودمميگويم. + نوشته شده در جمعه 20 فروردین1389
بیشتر بخوانید » -
يك خاطره از سالهاي تدريس
همايون عطايي براي اولين بار وارد كلاس سوم صنايع چوب هنرستان حديد خرمدره شدم. قرار بود ماده درسي دين و زندگي 3 تدريس…
بیشتر بخوانید » -
یک خاطره: اتفاقي خواندني
باقر قاسمي حدود سال 1375 معلم كلاس پنحم بودم. در كلاس درسم با دانشآموزي مواجه شدم كه تكليف به هيچ…
بیشتر بخوانید » -
یک خاطره: آرامش
اختر قاسمي- مشكينشهر روزهاي اولي كه به مدرسه وارد ميشود به همه جا نمينگرد. ميانديشد پس اينجا يك مدرسه راهنمايي شبانهروزي است…
بیشتر بخوانید » -
يك تجربهي موفق و شايد …
عکس تزیینی سميعه عثماني- بوكان اين تجربه به اوايل سال 80 برميگردد. در آن هنگام، 6 سال از…
بیشتر بخوانید » -
یک خاطره :به راه عاشقی قدم مردانه زن
س.وظیفه خواه بايد موضوع انشا ميداد. چيزي به ذهنش نرسيد. اين روزها آنقدر درگير بود كه يادش رفته بود…
بیشتر بخوانید »